کاروان رفت و من سوخته دل جا ماندم

آه کز ناقه بیــفتادم و تنها ماندم

همرهان بی خبر از من بگذشتند و دریغ

من وحشت زده در ظلمت صحرا ماندم

در پی قافله بسـیار دویدم اما

پایم ازخار زِ رَه ماند و من از پا ماندم

کودکی خسته و شب تیره و این دشت مخوف

چه کنم رو به که آرم که زِ رَه واماندم

ای پدر گر به سرم پا بگذاری چه خوش است

که در این بادیه از قافله بر جا ماندم

در میان اسرا مونس من زینب بود

که چنین دور هم از زینب کبری ماندم

زد مؤید به حریم رضوی بوسه و گفت

لله الحمد که بر درگه مولا ماندم

=====================================

برگ و برت دست كسی، برگ و برم دست كسی

بال و پرت دست كسی، بال و پرم دست كسی

خیرات كردن مال من، خیرات كردن مال تو

انگشترت دست كسی، انگشترم مال كسی

نه موی تو شانه شود، نه موی من شانه شود

موی سرت دست كسی، موی سرم دست كسی

بابا گرفتارت شدم، از دو طرف غارت شدم

آن زیورم دست كسی، این زیورم دست كسی

رختت به دست حرمله، رختم به دست حرمله

پیراهنت دست كسی و معجرم دست كسی

===================================

دل خوری نیست در این قافله از هیچ کسی

به خدا من که ندارم گله از هیچ کسی

خواب بودم اگر از پشت شتر افتادم

طلبی نیست در این مسئله از هیچ کسی

بعد از آن نیمه شب و گم شدن و تنهایی

نگرفتم نفسی فاصله از هیچ کسی

من نمی ترسم اگر عمه کنارم باشد

غیر از این زجر و از این حرمله از هیچ کسی

خواستم، گر چه نشد غیر تو نامی ببرم

در قنوت دل هر نافله از هیچ کسی

زخم زنجیر مرا کشت الهی دیگر

تاب و طاقت نَبَرد سلسله از هیچ کسی

گریه نگذاشت که پوشیده بماند بابا

مشکل پای من و آبله از هیچ کسی

جز تو و خواهر تو بر نمی آید به خدا

خطبه خواندن وسط هلهله از هیچ کسی

کاشکی در بغل فاطمه دق می کردم

تا دگر سر نبرم حوصله از هیچ کسی

=================================

منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم
گر چه طفلم به خدا بانوی ملک دو جهانم
یم رحمت شده هر قطره ای از اشک روانم
عظمت، فتح، ظفر سایه ای از قد کمانم
ابر سیلی است نقاب رخ همچون قمر من
چادر عصمت زهراست همانا به سر من
زده از پنجۀ دل دخت علی شانه به مویم
جای گلبوسۀ زهرا و حسین است به رویم
مهر را مُهر نماز آمده خاک سر کویم
گه در آغوش پدر، گاه سر دوش عمویم
پای تا سر همه آیینۀ زهراست وجودم
شاهدم این قد خم گشته و این روی کبودم
اشک من خون شده و در رگ دین گشته روانه
گل داغم زده در باغ دل عمه جوانه
همه جا گشته عزا خانۀ من خانه به خانه
شده از اجر رسالت بدنم غرق نشانه
خارها بود که می رفت فرو بر جگر من
پدرم از سر نی دید چه آمد به سر من
دم به دم بر جگرم زخم روی زخم نشسته
دلم از داغ کباب و سرم از سنگ شکسته
رخ نیلی، لب عطشان، دل خونین، تن خسته
گره از خلق گشایم به همین بازوی بسته
به رخم اشک فراق و به لبم بوده خطابه
نغمه ام یا ابتا و قفسم گشته خرابه

طوطی وحی ام و پر سوختۀ شام خرابم
لحظه لحظه غم هجران پدر کرده کبابم
پدر آمد دل شب گوشۀ ویرانه به خوابم
ریخت از دیده بسی بر ورق چهره گلابم
گفت رویت ز چه نیلی شده زهرای سه ساله
مگر از باغ فدک بوده به دست تو قباله
هر چه آمد به سرت من سر نی بودم و دیدم
آن چه را زخم زبان با جگرت کرد شنیدم
تو کتک خوردی و من بر سر نی آه کشیدم
این بلایی است که روز ازل از دوست خریدم
قاتل سنگدلم چون به تو بی واهمه می زد
دیدم انگار که سیلی به رخ فاطمه می زد
حیف از آن خواب که تبدیل به بیداری من شد
گرم از شعلۀ دل بزم عزاداری من شد
عمه ام باز گرفتار گرفتاری من شد
نه خرابه که همه شام پر از زاری من شد
لحظه ای رفت که دلدار به دلداری ام آمد
یار رویایی ام این بار به بیداری ام آمد
شب تار و طبق نور و من و رأس بریده
من چو یک بلبل پر سوخته او چون گل چیده
گفتم ای یار سفر کردۀ از راه رسیده
من یتیمم ز چه رو اشک تو جاریست ز دیده
آرزویم همه این بود که روی تو ببوسم
حال بگذار که رگ های گلوی تو ببوسم
عمه جان باغ ولایت ثمر آورده برایم
عوض میوۀ نایاب سر آورده برایم
سر باباست که خون جگر آورده برایم
صورت غرقه به خون از سفر آورده برایم
ای نبی از دل و جان لعل لبان تو مکیده
چه کسی تیغ به رگ های گلوی تو کشیده
از همان دست که رگ های گلوی تو بریده
مانده بر یاس رخ نیلی من جای کشیده
بعد از آن ضربه جهان گشته مرا تار به دیده
یادم افتاد از آن کوچه و زهرای شهیده
زیر لب یا ابتا داشتم و زمزمه کردم
گریه بر مادر مظلومۀ خود فاطمه کردم
طایر وحی ام و در کنج قفس ریخت پر من
شسته شد دامن ویرانه ز اشک بصر من
کس ندانست و نداند که چه آمد به سر من
سوز "میثم" نبود جز شرری از جگر من
گریه ها عقده شده یکسره در نای گلویم
غم دل را به تو و عمه نگویم به که گویم؟
===============================
 

السلام علیک یا عطشان!

چه بلایی سر لبت آمد!؟

تا من و تو به وصل هم برسیم

جان به لب های زینبت آمد

زینت شانه های پیغمبر

السلام علیک یا مظلوم!

چقدر چهره ات شکسته شده !

السلام علیک یا مغموم

با تو قهرم! پدر کجا بودی؟

بی من و خواهرت کجا رفتی!؟

دل خورم از تو، عصر عاشورا

بی خداحافظی چرا رفتی؟

سر عباس تا سر نی رفت

خیمه ها گُر گرفت، بلوا شد

تا که دیدند بی علمداریم

سر یک گوشواره دعوا شد

من غرورم جریحه دار شده

شاکی از دست ساربان هستم

کعب نی ها مدام می گویند

دست و پا گیر کاروان هستم


سر بازار دیدنی بودیم !

دید زلفت که ما پریشانیم

عمه ام داد می زد ای مردم!

به پیمبر قسم مسلمانیم

معجرم را سر کسی دیدم

چادرم را سر یکی دیگر

با عبایت نماز می خواند

مشرکی پشت مشرکی دیگر

دختر حرمله چه مغرور است !

بر سر بام دف تکان می داد

او خبر داشت که یتیم شدم

پدرش را به من نشان می داد

کاش قرآن پدر نمی خواندی!

خیزران از لب تو، دلخور شد

اولین ضربه را که زد؛ دیدم

چوب خط صبوریم پر شد

عمه با من نبود، می مردم

پای طشت طلا نجاتم داد

نه فقط شام، کربلا، کوفه

خواهرت بارها نجاتم داد

بال های شکسته ای دارم

پر زدن با تو کاش راهی داشت

شام ویران به جای ویرانه

گاش گودال قتلگاهی داشت

علقمه، مشک، ساقی و اصغر

شده سر مشق گریه هام پدر

بردن من به نفع زینب توست

درد سر را ببر ز شام پدر

==============================

عمّه در چشم تو پیداست وَ من

خواب در چشم تو زیباست وَ من

در میان همه چون مادر تو

خواهرت امّ ابیهاست وَ من

اشبه النّاس به زهرای بتول

عمّه ام زینب کبراست وَ من

لب من خشک چو صحراست وَ تو

تشنه ی کام تو دریاست وَ من

دیدم آن شب که ز ره جا ماندم

مادرم فاطمه تنهاست وَ من

خواب رفتم به روی دامن او

خواب دیدم سر باباست وَ من

وقتی از خواب پردیم دیدم

سیلی و دشمن و صحراست وَ من

بعد از آن شب همه جا تاریک است

شب و روزم شب یلداست وَ من

چون عمو روی پر از خون دارم

ماه پر خون تو سقّاست وَ من

چشم خود باز نگه دار پدر

عمّه در چشم تو پیداست وَ من

به تنم بال و پری بود که نیست

به تنت برگ و بری بود که نیست

×××

هر که پرسید کجایی گفتم

در کنارم پدری بود که نیست

تو سفر رفتی و دل منتظرت

بی قرار خبری بود که نیست

گرم لالایی خواب است رباب

روی دستش پسری بود که نیست

دست مهرت به سرم نیست که بود

شانه ی موی سری بود که نیست

سر زدی سر زده با سر امّا

با سرت همسفری بود که نیست

آن قدر ناله زدم در آهم

ناله ی مختصری بود که نیست

بعد سیلی همه جا تاریک است

بعد شب ها سحری بود که نیست

رفتی و روی سرم -روم سیاه -

چادر شعله وری بود که نیست

خیزران کار مرا مشکل کرد

کاش از لب اثری بود که نیست

×××

حضرت رقیه(س)-شهادت

عمّه در چشم تو پیداست وَ من

خواب در چشم تو زیباست وَ من

در میان همه چون مادر تو

خواهرت امّ ابیهاست وَ من

اشبه النّاس به زهرای بتول

عمّه ام زینب کبراست وَ من

لب من خشک چو صحراست وَ تو

تشنه ی کام تو دریاست وَ من

دیدم آن شب که ز ره جا ماندم

مادرم فاطمه تنهاست وَ من

خواب رفتم به روی دامن او

خواب دیدم سر باباست وَ من

وقتی از خواب پردیم دیدم

سیلی و دشمن و صحراست وَ من

بعد از آن شب همه جا تاریک است

شب و روزم شب یلداست وَ من

چون عمو روی پر از خون دارم

ماه پر خون تو سقّاست وَ من

چشم خود باز نگه دار پدر

عمّه در چشم تو پیداست وَ من

به تنم بال و پری بود که نیست

به تنت برگ و بری بود که نیست

×××

هر که پرسید کجایی گفتم

در کنارم پدری بود که نیست

تو سفر رفتی و دل منتظرت

بی قرار خبری بود که نیست

گرم لالایی خواب است رباب

روی دستش پسری بود که نیست

دست مهرت به سرم نیست که بود

شانه ی موی سری بود که نیست

سر زدی سر زده با سر امّا

با سرت همسفری بود که نیست

آن قدر ناله زدم در آهم

ناله ی مختصری بود که نیست

بعد سیلی همه جا تاریک است

بعد شب ها سحری بود که نیست

رفتی و روی سرم -روم سیاه -

چادر شعله وری بود که نیست

خیزران کار مرا مشکل کرد

کاش از لب اثری بود که نیست

×××

تشنگی شعله شد و چشم ترش را سوزاند

هق هق بی رمقش دور و برش را سوزاند

دست در دست پدر دختر همسایه رسید

ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند

دخترک زیر پر چادر عمه می رفت

آتشی از لب بامی سپرش را سوزاند

سنگی از بین دو نی رد شد و بر رویش خورد

پس از آن ترکه ی چوبی اثرش را سوزاند

پنجه ی پیر زنی گیسوی او را وا کرد

شاخه ی سوخته ای نخل پرش را سوزاند

دست در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید

هیزم شعله ور افتاد و سرش را سوزاند

این چه شهری ست که لبخند مسلمانانش

جگر دخترک رهگذرش را سوزاند

این چه شهری ست که بازار یهودی یانش

گیسوی بافته ی تا کمرش را سوزاند

×××

گل سرخی به روی پیرهنش چسبیده

خار صحرا به تمام بدنش چسبیده

زخم رگ های پدر بند نیامد حالا

چندتا لکه روی پیرهنش چسبیده

تشنگی زخم لبش را چقدر وا کرده

بس که خشک است زبان بر دهنش چسبیده

شانه هم بر گره ی موی سرش می گرید

که به هم گیسویش از سوختنش چسبیده

دید انگشتر باباش که با قاتل بود

لخته خونی به عقیق یمنش چسبیده

زجر آرام بکش حلقه ی زنجیرت را

جرم زنجیر تو بر زخم تنش چسبیده

عمه اش با زن غساله به گریه می گفت

تار موی پدرش بر کفنش چسبیده

زجر وقتی که سر حلقه ی زنجیر کشید

بند آمد نفسش باز تنش تیر کشید

===================================


 

دوباره پلك خستۀ تری به خواب می رود

توان ندارد او ولی چه با شتاب می رود

نگاه كن به فاطمی ترین اسیر قافله

كه مثل عكس سوخته میان قاب می رود

آبله پشت آبله نمی رسد به قافله

ز نیزه بوسه ای رسد پا به ركاب می رود

لباس های كوچكش دگر به او نمی خورد

كه ثانیه به ثانیه چو شمع آب می شود

گل بنفش را ببین به صورت بنفشه ای

كه زیر بار چشم ها از او گلاب می رود

شام سیاه شام را به شامیان سیاه كرد

همین كه هفت پشت او به آفتاب می رود

دفتر قصه ی غمش چه زود بسته می شود

ببین فقط سه صفحه از متن كتاب می رود

=================================================

زود می پیچد به هر سو بوی موی سوخته

بر مشامم می رسد هر لحظه بوی سوخته

ردّی از سیلی نمی ماند به روی آفتاب

محو می گردد کبودی های روی سوخته

آبله سر وا کند می سوزد از هر قطره آب

کار آتش می کند آب وضوی سوخته

سعی بیجا می کند وضع گره را کورتر

دست شانه می کَند از ریشه موی سوخته

دامن آتش گرفته سخت می چسبد به تن

دردسر ساز است دفن و شستشوی سوخته

سوخت لب هایت شبیه موی و رویت نیمه شب

تا گرفتی بوسه ای از آن گلوی سوخته

====================================

سه سالش بود اما درد بسیار

نهالی بود و برگ زرد بسیار

شبیه پیرزن ها راه می رفت

دلش پر بود از آه سرد بسیار

میان گریه گاهی حرف می زد

شکایت از همه می کرد بسیار

اگر گاهی زمین می خورد آهش

همه را گریه می آورد بسیار

خدایی درد دارد مشت خوردن

برای بچه از نامرد بسیار

کشید آن قدر موی این پری را

که می ترسید از هر مرد بسیار

شبیه فاطمه بودن همین است

کمی عمر و به جایش درد بسیار

==============================


 

كرب دارم بلا نمی خواهم

سفر كربلا نمی خواهم

گیرم این پا برای من پا شد

چون نداری تو پا نمی خواهم

شهر باید بفهمد آمده ای

گریه ی بی صدا نمی خواهم

به خیالت نیاید ای بابا!

قهر كردم تو را نمی خواهم

از طبق چون كه بوی نان آمد

گفتم عمه غذا نمی خواهم


=============================

ابر تیره روی ماه آسمانم را گرفت

کربلا از من عموی مهربانم را گرفت

وقت دلتنگی همیشه او کنارم می نشست

بی وفا دنیا انیس مهربانم را گرفت

از سر دوش عمویم عرش حق معلوم بود

«منکر معراج» از من نردبانم را گرفت

من به قول آن عمو فهمم ورای سنّم است

دیدن تنهایی بابا توانم را گرفت

روز عاشورا چه روزی بود؟! حیرانم هنوز

جان کوچک تا بزرگ خاندانم را گرفت

خرمن جسمی نحیف و آتش داغی بزرگ

درد رد شد از تنم، روح و روانم را گرفت

تار شد تصویر عمّه، از سفر بابا رسید!

«آن ملک» آهی کشید و بعد جانم را گرفت

======================================

به هوای تو عجب حال و هوایی دارم

شکر لله در خَم موی تو جایی دارم

گر چه از کرببلا دور فتادم اما

کُنج ویرانۀ خود کرببلائی دارم

گو به جبریل به ویرانۀ من نازل شو

تا ببیند که چنین غار حرائی دارم

دیده بگشا و مکن ناز به من ای همه ناز!

من هم ای حُسن خداوند، خدائی دارم

با تو سربسته بگویم شده چشمم دستم

ای مسیحا ز تو امید شفائی دارم

من که چشمم شده دستم تو بگو دستت کو

من مجروح ز آه تو دوایی دارم