سالي گذشت ، باز نيامد وعيد شد
گيسوي مادر از غم بابا سپيد شد

امروز هم نيامد و غم خانه را گرفت
امروز هم دو مرتبه باران شديد شد

مادر کنار سفره کمي بغض کرد و گفت
امسال هم بدون تو سالي جديد شد

ده سال تير و آذر و اسفند و... خون دل
تا فاو و فکه رفت ولي نااميد شد

ده سال گريه هاي مرا ديد وگريه کرد
اما به من نگفت چرا ناپديد شد

ده سال رنگ پنجره هاي اتاق من
هم رنگ چشم هاي سياه سعيد شد

بعد از گذشت اين همه دلواپسي و رنج
مادر نگفته بود که بابا ، شهيد شد!

=========================

مادر!
تو بر مزار شهيد عزيز خويش
يك كاسه آب يخ
يك دسته گل بيار
زيرا كه من هنوز در اين خوابگاه خويش
لب تشنه حياتم
دل تشنه وطن
زيرا مني كه رفته به اين خواب جاودان
دلداده بهار و گل و سرو و لاله‏ ام
من بيست ساله‏ام
مادر!
تو از براي خدا گريه سرمده
ديگر بجاي آه و فغان و غم و الم
با من بده بشارتي از مام ميهنم
مادر!
بگو، بگو كه چه شد كارزار ما؟
پيروزي آمده؟
صلح است برقرار؟
سرباز اگر كم است بگو،
مادر عزيز!
اينجا هزار مرد دگر هست مثل من
ما را نمانده طاقت خفتن ميان خاك
گر كارها بد است بگو، مادر عزيز!
خيزيم هر يكي
از گور خويشتن
ـ «يا مرگ»!
«يا وطن»!

اسكندر ختلاني

===================================

اين کيست که سيماي حسيني دارد
در کف علم فتح حنيني دارد
از هاله رويش رخ مهتاب خجل
عشق است، ولي نام خميني دارد

شهید قنبر زارع

==============================

مي آيم از راهي که لبريز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست
از معبري که غرق باور غرق شور است
از سنگري که چشمة جاري نور است
از نيمه شبهاي مناجات و عبادت
از لحظه هاي روشن قبل از شهادت
شبهاي جمعه ذکر يا قدّوس يا نور
معراج اشک و بندگي پرواز تا نور
صحن حسينيه نواي سينه زن ها
بوي خدا و بوي سيب پيرهن ها
سربند يازهرا ، سلوکي آسماني
يعني شکوه عاشقي در بي نشاني
هر صبح جمعه ندبه هاي بيقراري
دلتنگي و بي تابي و چشم انتظاري
مي آيم از راهي که لبريز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست
پرواز سرخ آن کبوترهاي زائر
يک آسمان پر از پرستوي مهاجر
شوق شهادت، جانفشاني، شور ايثار
فريادهاي حيدري، مردان پيکار
مردان ايمان و جوانان حسيني
يعني علي اکبرترين هاي خميني
مردان دريادل، دليران حماسه
در چشمهاشان عاشقي مي شد خلاصه
ميدان مردان بدون ادعا بود
تفسير سرخ کلّ أرض کربلا بود
يا ليتنا کنّا معک، تعبير مي شد
اوج رشادت، فتح خون تحرير مي شد
چشمي که از شيدايي و احساس مي گفت
دستي که از بي دستي عباس مي گفت
يک دشت لبريز از شقايقهاي پرپر
صد کاروان قاسم، محمد، عون، اکبر
ميدان مين و لاله هاي بي سري که...
فريادهاي يا حسين از حنجري که...
مثل غروب و آسمان، خيسِ شفق بود
در خون تپيد اما پر از فرياد حق بود
مي آيم از راهي که لبريز سفرهاست
پرواز در پرواز، ردّ بال و پرهاست
مي آيم اما با دلي در خون نشسته
مي آيم اما بالهاي من شکسته
با کوله بار درد و غمها مانده ام باز
از کاروان عاشقان جا مانده ام باز
در سينه ام داغي نشسته روي داغي
دارم دل لبريز اندوه فراقي
گنجينه هاي آسماني زير خاکند
اينجا تمام لاله هايش بي پلاکند
بعد از شهيدان جاي ماندن نيست اينجا
بوي قفس دارد زمانه، شهر، دنيا
با من بگوئيد از حديث مرد بودن
از ماجراي اهل سوز و درد بودن
دشمن دوباره در کمين و ... صحنه خالي!
بار گراني بر زمين و ... صحنه خالي!
با من بگو مجنون بگو ليلاي من کو؟
خورشيدهاي روشن شبهاي من کو؟
کو همت و چمران و مهدي باکري ها؟
کو کاظمي ها، صادقي ها، باقري ها؟
آن شب سکوت فکه با من حرف مي زد
از قصة پرواز و رفتن حرف مي زد
آري خروش جاري اروند باقيست
اين جاده، اين پوتين، اين سربند باقيست...

یوسف رحیمی

================================

منبع : بی پلاک