بيست و پنجم شوال

 شهادت رئيس مذهب تشيع حضرت امام جعفر صادق عليه السلام

 تسلیت باد.

حسرت گرفته باز حصار مدينه را

غم تيره كرده است ديار مدينه را

داغ عزاى حضرت صادق فكنده باز

با اشك و اه ما، سر و كار مدينه را

 

در سوگ امام صادق عليه السلام

مدينه در سوگ تو گريست و فوج فوج مردم غمگين و سوگوار،

 سالروز رحلت رسول خدا (ص ) را به ياد اورند.

رحلت تو، داغى سنگين بود و به خاك سپردنت داغى سنگين تر،

سيل اشك از ديدگان جارى بود، تشييع كنندگان ،

 ناباورانه در پى جنازه مطهرت به سوى بقيع رهسپار شدند و مدينه تعطيل شد

 و هر خانه اى ماتمكده اى حزن آلود!

آرى ... اى امام صادق عليه السلام

معصومى بودى كه در بقيع به خاك ارميدى ،

 آيا تشييع كنندگانت ميدانستند كه چه كوه عظيمى را بر دوش ميكشد؟

خوشا بر خاك بقيع كه پيكر پاك تو را در بركشيد.

درود بر ام فروه كه مادر والاقدر تو بود و گوهرى چون تو را در دامان پروراند.

اى صادق آل پيامبر:

با بيان بليغ و كلام فصيح ، زبان رساى اسلام بودى

با سخنان حكيمانه ، منطق استوار و علم سرشار،

برگزيده روزگار بودى و بنده شايسته پروردگار

تجسم صبر و اخلاص بودى ،

چشمه جود و سخاوت و كوه حلم و بردبارى ،

 نام اور فراست و شجاعت و جلوه هيبت و جلالت .

چهره فروزان اهل بيت بودى و وارث علوم رسالت .

از سالاله پيامبران بودى و عطر و بوى پيامبر را ميدادى و مهابت و شكوه او را داشتى .

اى خورشيد مدينه دانش :

سالهاى سياه ، ابرهاى سلطه امويان ، آسمان جهان اسلام را تاريك كرده بود

و سالهاى تيره تر حكومت عباسيان ، مسلمآنان را به تيرگى نشانده بود.

در ميان اين دو فصل سياه و سرد و ابر آلود چند صباحى كه خورشيد وجود تو تابيد،

 اسلام و قرآن را جان بخشيد،

 نهال حق پا گرفت و افق انديشه ها تابان شد.

دين ، زنده به نام تو گشت .

درخت علم ، در بوستان كلام تو روئيد.

گلشن فضل از چشمه دانش تو سيراب شد.

كتاب فقه با الفباى جعفرى نگاشته گشت .

وقتى تو سخن ميگفتى ، طبيعى بود كه حسودان و عنودان ،

زبان طعن بگشايند و تيغ دشمنى بركشند.

كدام دانشورى را ميتوان شناخت كه از گنج دانشت بهره نبرده باشد؟

كدام معلمى را ميتوان نام برد كه به اندازه تو تربيت مكتب عترت داشته باشد؟

كدام حوزه است كه شاگردى تو بر سر در ان نقش نبسته است ؟

كدام فقيه است كه خوشه چنين خرمن حديث تو نيست ؟

وقتى چهار هزار قلم ، حكمت و حديث و فقه را از عرش بلند علم لدنى تو،

 بر فرش كتب و دفاتر فرود مى اورند.

وقتى چهار هزار شاگرد، همچون نسيمى خوشبوى ،

 از كوى معارف تو گذشته و در پهنه قلمرو اسلام پخش ميشدند و قال الصادق گويان ،

كام تشنگان معرفت را عطر اگين ميساختند.

وقتى منطق اهل بيت و برهان عترت ، قوى تر و بران تر بود.

 وقتى مردم ، گاهى از لابلاى گرد و خاكهاى بر انگيخته بدعت گذاران و تحريف گران ،

چهره اسلام ناب محمدى را ميديدند و فريفته جذبه هاى ان ميشدند.

وقتى سلسله نورانى راويان احاديث ، حلقه اى از تعبد و اطاعت برگرد آل الله ميزدند.

وقتى ابان بن تغلب ها، هشام ابن حكم ها، مومن طاق ها، حامل و ناقل علوم تو بودند.

 وقتى جميل ابن دراج ها، ابو بصيرها، زراره ها، سماعه فقه ،

 حديث و حكمت را در افق انديشه ها و مزرعه دلها مى افشاندند.

وقتى حمران ابن اعين ها، على ابن حمزه ها، عمار ساباطى ها، جابر ابن حيان ها،

 مفضل ها، صفوان ها، سيراب شدگانى از كوثر زلال دانش ‍ تو بودند

و جامى از اين زمزم جوشان ، به جان هاى تشنه مى نوشاندند

و كام دلها را با حلاوت مكتب عترت اشنا مى ساختند و نه تنها علم ،

 كه عمل هم مى اموختند

و نه فقط دانش كه دين را هم از زبان تو مى گرفتند.

وقتى با تابش مهر درخشان فضايل تو، مجالى براى خودنمايى شب پره ها نمى ماند،...

ارى در ان شرايط، روشن بود كه خفاشان كور سو، نگذارند فروغ فروزانت جلوه گرى كند.

و اينگونه بود كه تو، در عين شهرت و اعتبار و نفوذ و محبوبيت ،

 همچنان مظلوم بودى و مظلومى اى امام صادق عليه السلام

تو ناصر حقايق ، دچار منصور دوانقى بودى ،

ان باطلى كه لباس حق پوشيده و جامه خدمت و خلافت به بر كرده بود

 تا رعيت را در هيات شبانى بفريبد و گرگ ايمان و جان آنان شود.

شهادت تو، نشانى از مظلوميت خط اهل بيت بود.

 و بايد به حق گفت كه تو امام صادقان و صادقى از امامانى .

 

اى مهر تو بهترين علايق

جانها به زيارت تو شايق

ما را نبود به جز خيالت

يارى خوش و همدمى موافق

بيمارى روح را دوا نيست

جز مهر تو اى طبيب حاذق

اى نور جمال كبريائى

اى نور تو زينت مشارق

روز يكه دميد نور خلقت

رخسار تو بود صبح صادق

از جلوه تو تبارك الله

فرمود به خلقت تو خالق

حسن تو خود از جمال زهراست

اى زاده بهترين خلايق

بر تخت كمال و تاج عصمت

آخر كه بود بجز تو لايق

تفسير كمال ايزدى بود

گفتار تو اى امام صادق

باشد سخن تو جاودانى

بوده است چو با عمل مطابق

افسوس شدى شهيد آخر

از حيله ناكسى منافق

از داغ تو شد جهان عزادار

زيرا به تو عالمى است عاشق

ماتم زده ايم و غم چو درياست

دلها همه چون شكسته قايق

اندم كه حسان فكر ياريم

ما راست ز بهترين دقايق

=============

آتش گرفته بار دگر آشيانه ات

چون شعله ها گرفته ام امشب بهانه ات

 

هر گوشه اي كه مينگرم خاطرات توست

اينجا پُر است گوشه به گوشه نشانه ات

 

ديوار و دود و آتش و لبخندهاي شوم

حالا شده ست خانه ي من روضه خانه ات

 

امشب كه كودكان ز پي ام گريه ميكنند

افتاده ام به ياد تو و نازدانه ات

 

يك سو تويي و عمه ام و گريه هاي او

يك سو كسي كه باز زند تازيانه ات

 

آخر جدا شد از كفِ تو دامن علي

اي واي من شكسته مگر دست و شانه ات

 

حسن لطفي

==============

آن قدر بي‌صدا و خموش از ترانه‌اي

حِس مي‌كنم شكسته و بي‌آشيانه‌اي

 

آقا شنيده‌ام پِيِ مركب دويده‌اي

پاي برهنه،نيمه‌ي شب،چي كشيده‌اي؟

 

با پنجه زهر بر جگرت چنگ مي‌زند

با لكّه‌هاي خون به لبت رنگ مي‌زند

 گيسو سفيد ، قدّ كمان ، بين بستري

آقا چه قدر پير شدي...شكل مادري

 اشك فراق در نگهت موج مي‌زند

دلواپس يتيميِ موسي بن جعفري

 چشم بقيع منتظر مقدمت شده

تو آخرين امانت شهر پيمبري

 حالا به ياد خاطره‌ي دست بسته‌ات

گريان براي غربت زهرا و حيدري

 آتش گرفت خانه‌ات امّا كسي نشد

در بين شعله كُشته‌ي ديواري و دري

 دشمن براي قتل تو شمشير مي‌كشيد

قلب نبي ز غصه‌ي تو تير مي‌كشيد

 پيغمبر خدا به كجا بود...كربلا...

آنجا كه خون ز فاجعه تصوير مي‌كشيد

 وقتي سر حسين به نيزه بلند شد

كلّ سپاه نعره‌ي تكبير مي‌كشيد

 علي صالحي

 =======================

مسیر پای برهنه

 

مباد آنکه عبای تو یک کنار بیفتد

میان راه ، تن تو بی اختیار بیفتد

 

تو را خمیده خمیده میان کوچه کشیدند

که آبروی نجیبت از اعتبار بیفتد

 

دگر غرور تو را چاره جز شکسته شدن نیست

اگر محاسن تو دست این سوار بیفتد

 

توقع اثری غیر آبله نتوان داشت

مسیر پای برهنه ت اگر به خار بیفتد

 

چه خوب شد که لباست به میخ در نگرفت و ...

چه خوب شد که نشد پهلویت ز کار بیفتد

 

اگر چه سوخت حریمت ولی ندید نگاهت

ز گوش دخترکان تو گوشوار بیفتد

 

هنوز هم که هنوز است جلوه های تو جاریست

که آفتاب ، محال است در حصار بیفتد

 

علی اکبر لطیفیان

===================

منم آن دل که ز داغ تو به دریا میزد

روضه ات شعله به دامان ثريا ميزد

 

مو سپیدی که دو دستش به طنابی بستند

پیر مردی که نفس در پی آنها میزد

 

آن طرف گریه ي طفلان من و در این سو

خنده بر بي كسي ام دشمن زهرا می زد

 

نيمه جاني كه در آتش پي ِ طفلانش بود

شعله وقتي ز در سوخته بالا ميزد

 

آه از آن بزم شرابی که به يادم آورد

داغ آن زخم که نامرد به لبها میزد

 

یاد آن طفل که زنجیر تنش مانع بود

تا ببیند که لبِ چوب کجا را میزد

 

همه ي قدرت خود جمع نمود اما دید

خیزران را به لب زخمی بابا میزد

 

ترکه اش گاه به رخ گاه به دندان می خورد

در عوض عمه ي ما بود که خود را میزد

 

حسن لطفي

=============

از كار غربتت گره‌اي وا نمي‌كند

اين شهر ، با دل تو مدارا نمي‌كند

 

اين شهر ، زخم بي‌كسي‌ات را...عزيز من

جز با دواي زهر مداوا نمي‌كند

 

اين شهر ، در ميان خودش جز همين بقيع

يك جاي امن بهر تو پيدا نمي‌كند

 

اينجا اگر كسي به سوي خانه‌ات رود

در را به غير ضرب لگد وا نمي‌كند

 

اين شهر ، شهرِ شعله و هيزم به دستهاست

با آل فاطمه به جز اين تا نمي‌كند

 

ابن ِربيع ِ پست چه آورده بر سرت؟

شرم و حيا ز سِنّ تو گويا نمي‌كند

 

بالاي اسب در پيِ خود مي‌كشاندت

رحمي به قامتِ خَمَت امّا نمي‌كند

 

تا مي‌خوري زمين به تو لبخند مي‌زند

اصلاً رعايت رَمَقت را نمي‌كند

 

زخم زبانش از لب شمشير بدتر است

يك ذرّه احترام به زهرا نمي‌كند

 

علي صالحي

================

 

از ازل دَرد به پيمانه مردان كردند

دل عاشق شده را كلبه احزان كردند

 

هركسي را كه به عالم سر حشمت خواهي ست

لطف كردند و شبي خادم سلطان كردند

 

سفره اي وسعت صدق تو گشودند به دهر

انبيا را سر احسان تو مهمان كردند

 

همه آفاق گرفته است به خود رنگ تو را

با وجودي كه همه فضل تو كتمان كردند

 

در تو ديدند ملائك صفت خالق را

علت اين است اگر، سجده به انسان كردند

 

بر سر سفره دونان نبرم منت نان

من همانم كه به من لطف فراوان كردند

 

هشتمين آينه وجه خدائي ، صد حيف

شش جهت ظلم به تو حضرت جانان كردند

 

دل شب بود كه گنجينه دين را بردند

عده اي كفـر صفت ، سرقت ايمان كردند

 

پا برهنه عقب اسب دواندند تو را

آسمان را پس ازاين حادثه گريان كردند

 

همه روضه همين است كه آقاي مرا

مدتي گوشه اسطبل به زندان كردند

 

گرنبودي ، اثر از روضه ارباب نبود

خلق با حنجر تو ذكر حسين جان كردند

 

یاسر حوتی


====================

بارها سینه سوزان مرا سوزاندند

وقت و بی وقت دل و جان مرا سوزاندند

 

هر شب و نیمه شب آزار دلم میدادند

در خفا قلب پریشان مرا سوزاندند

 

سر سجاده اهانت به نمازم کردند

بر لبم آیه قرآن مرا سوزاندند

 

پا برهنه برُبودند مرا از حرمم

حرمت پیری و عنوان مرا سوزاندند

 

ناسزا پیش دو چشمم که به مادر گفتند

به خدا عزت جانان مرا سوزاندند

 

من به دنبال سر اَستَرشان ذکر به لب

سوز ذکر لب عطشان مرا سوزاندند

 

از غم مادر خود بی سر و سامان شده ام

که به کوچه سر و سامان مرا سوزاندند

 

گرچه دیدند که بر کرب و بلا میگریم

باز هم دیده گریان مرا سوزاندند

 

به خدا بر جگرم زهر جفا مرحم بود

گرچه از کینه دل و جان مرا سوزاندند

 

محمود ژولیده

===============

تو غیر جود نکردی ، ولی جفا کردند

چقدر خون به دلت قوم بی حیا کردند

 

تو مثل فاطمه در حقشان دعا کردی

شبیه فاطمه حق تو را ادا کردند

 

کشند آتش و انگار کارشان این است

درست با تو شبیه سقیفه تا کردند

 

تو را بدون عبا دست بسته می بردند

میان راه ندانم چه با شما کردند

 

چه بی ملاحظه بودند آن سیه دلها

مگر رعایت قد خم تورا کردند؟

 

نصیب تو شده جامی ز زهر،آقا جان

چگونه درد غریبی ت را دوا کردند

 

قرار بود تو هم شاه بی حرم باشی

تو را گریز غزل سمت مجتبی کردند

 

 میثم میرزایی


===================

اشک غربت به چشم های فلک

رخت ماتم به قامت دنیا

بوی شهر مدینه پیچیده

بین هر کوچه از بهشت خدا

**

بوی غربت همیشه می آید

از سر قبر بی چراغ کسی

دل تنگ مدینه میسوزد

از تب شعله های داغ کسی

**

جان عالم فدای قبری که

غیر خورشید سایه بانش نیست

نه ضریحی نه سقف آینه ای

بر سرش غیر آسمانش نیست

**

دل من باز روضه میخواند

روضه ی غربت شقایق را

روضه ی حرمت و شکستن آن

روضه ی گریه های صادق را

**

روضه ای را که باز میخواهند

پر پروانه را بسوزانند

اصلا انگار عادت آنهاست

نیمه شب خانه را بسوزانند

**

ای امام غریب من آن شب

دشمنت داشت خنده سر میداد

با طنابی که بست دست تو را

تا کشیدند عمامه ات افتاد

**

نه عبایی به روی دوشت بود

پا برهنه ز خانه ات بردند

ای محاسن سفید شهر رسول

خون دل اهل خانه ات خوردند

**

بین آن کوچه ای که باریک است

چه غم گریه آوری داری

از زمین خوردن تو فهمیدم

بی کسی ارث مادری داری

**

ارث آن مادری که در کوچه

صورتش در هجوم سیلی بود

بعد از آن ضربه سخت وا میشد

پلک هایی که شد سیاه و کبود

**

ولی آقا خیالتان راحت

بین آن کوچه ظلم باطل شد

معجر مادر زمین خورده

بین صورت و دست حائل شد

**

گرچه بردند وحشیانه تو را

تازیانه نخورد همسر تو

خانه ات را اگرچه سوزاندند

زخم خاری ندید دختر تو

**

گرچه بردند وحشیانه تو را

خواهرت بین شهر دیده نشد

از عقب بی هوا به پنجه ی باد

موی طفلت دگر کشیده نشد

========================

ای بهار همیشه های خدا

ای که از آسمان شدی جاری

از چه این روزها شکسته شدی

بغض داری ولی نمی باری

**

لا اقل صبر کن مسافر شب

گریه کن گریه در معابر شب

صبح صادق به جز تو کیست بگو

کیست جز تو امام بیداری

**

گاه گاهی که حرف هم داری

شهر در خواب میرود انگار

آه آقا چه میکشی با این

استخوانی که در گلو داری

**

تو بگو از کدام طائفه ای

که همیشه خدای عاطفه ای

لطف ها میکنی برای کسی

که برایت نمیکند کاری

**

پس کجایند عالمان سحر

یک نفر از چهار هزار نفر

که شبانه امام را بردند

پا برهنه به خفت و خواری

**

پس کجایند نافله خوان ها

که دل قافله به درد آمد

کی به درد میخورد پس کِی

این نمازی که هست تکراری

**

کوچه ای در مدینه منتظر است

تا که روضه بخوانی از دیوار

تا تو هم مثل مادرت آنجا

حس کنی بین درب و دیواری

**

تا که کوچه به کوچه پخش شود

هم صدائی غربتت با او

تا بفهمند فاطمی هستی

مثل مادر به غم گرفتاری

**

تا که دست تو را بندند و

هی به یاد علی بخندند و

نکشندت پیاده اینگونه

هی به قصد امام آزاری