درد پنهانی

ندارد ابر چون این چشم گریانی که من دارم

ندارد آتشی چون آه سوزانی که من دارم

قسم بر روشنی روز که ، از یاد من رفته

ندارد آسمان چون شام ظلمانی که من دارم

سحر وقت نمازم می کند از خواب بیدارم

نوازش های دست این نگهبانی که من دارم

شکسته استخوان ساق پایم از غل و زنجیر

نگفتم با کسی از درد پنهانی که من دارم

قسم بر روزگار در اسارت بودن زینب

ندید او این چنین تاریک زندانی که من دارم

چه می شد که ملاقاتم شبی معصومه می آمد

تسلی بهر این حال پریشانی که من دارم

با تشکر از رضا رسول زاده شاعر این شعر

===========================================

از تازيانه مانده بر رويت نشاني

روحت جراحت ديده از زخم زباني

زنجيرهاي پير اين گردن گواه است

شايد فقط امروز را زنده بماني

با اين تن سنگين نمي دانم چگونه

داري بلاي شيعيان را مي كشاني ؟

محروم از يك روزنه نوري به زندان

گرچه تو خورشید همه کون و مکانی

پهلوی تو با ضرب پايي آشنا شد

چون خواستي شب ها مناجاتي بخواني

از اين شكنجه سخت تر بهر پسر نيست

اسمي برند از مادرش با بد دهاني

چشم انتظار ديدن روي رضايي

در اين سيه چاله ... بميرم ، نيمه جاني

شكر خدا در شهر غربت هم كه هستي

تو باز داري در غريبي دوستاني

شكر خدا كه بعد مرگ تو كسي هست

نگذارد عريان بر زمين ديگر بماني

اما خدا داند كه زير نعل اسبان

ديده چه جسمي ! زينب قامت كماني...

با تشکر از رضا رسول زاده شاعر این شعر

===========================================

احوال من از این تن تب دار روشن است

زندان من به چشم گهربار روشن است

از صبح تا غروب که حبسم به زیر خاک

تا صبح حالم از دم افطار روشن است

این سال ها که سخت گذشته برای من

دم به دمش ز آه شرربار روشن است

یک جا بلای شیعه به جانم خریده ام

آثار آن به جسم من زار روشن است

معلوم تا شود به سر من چه آمده

از صورتم که خورده به دیوار روشن است

حرفی ز استخوان صبورم نمی زنم

از ساق پام شدت آزار روشن است

جسمم کبود هست ولی غیر عادی است

حتی به زیر سایه ی دیوار روشن است

زنجیر را که عضو جدید تنم شده

پنهان نکرده ام ، همه اسرار روشن است

من دیده بسته ام به همه ، غیر فاطمه

چشمم فقط به دیدن دلدار روشن است

باتشکر از رضا رسول زاده شاعر این شعر

============================================

زیر سنگینی زنجیر سرش افتاده

خواست پرواز کند دید پرش افتاده

می شود گفت کجا تکیه به دیوار زده ست

بس که شلاق به جان کمرش افتاده

آدم تشنه عجب سرفه ی خشکی دارد

چقدر لخته ی خون دور و برش افتاده

گریه پیوسته که باشد اثراتی دارد

چند تاری مژه از پلک ترش افتاده

هر کس ایام کهنسالی عصا می خواهد

پسرش نیست ببیند پدرش افتاده

آن که از کودکی اش مورد حرمت بوده ست

سر پیری به چه جایی گذرش افتاده!

به جراحات تنش ربط ندارد اشکش

حتم دارم که به یاد پسرش افتاده

============================================

سال ها افسرده ام از چرخه ی تكرارها

حك نمودم روزها را بر تن دیوارها

واژه ی «امید» لكنت بر زبانم آورد

مرده در من اشتیاق فرصت دیدارها

دانه های سرخ اشكم در قنوت هر نماز

می زداید از غل و زنجیر تن، زنگارها

سرگذشتم امتداد قصه ی ایوب بود

جا نگیرد شرح رنجم در همه طومارها

زخم هایم را بخوانید از شیار حلقه ها

آیه های غربت و دردم همین آثارها

دیده ام كمتر كسی بیتی سُراید در غمم

شعر من نادرترین دفتر اشعارها

نیمه شب ها، مخفیانه، در سكوت لحظه ها

روضه هایم را نوشتم بر تن دیوارها

وحید قاسمی

============================================

چاه زندان قتلگاه یوسف زهرا شده
چشم یعقوب زمان در ماتمش دریا شده

اختران اشک جارى ز آسمان دیده گشت
چون نهان ماه رخش در هاله غم ها شده

بس که جانسوز است داغ آن امام عاشقان
در عزایش غرق ماتم خانه دل ها شده

اى طرفداران قرآن و شریعت بنگرید
موسى جعفر شهید مکتب تقوا شده

او نه تنها تازیانه خورده از دست ستم
صورتش نیلى ز سیلى چون رخ زهرا شده

ناله جانسوز معصومه ز دل برخواسته
در مدینه دخترى امروز بى بابا شده

این عزاى کیست که این گونه جهان ماتم سراست
گوئیا برپا دوباره شور عاشورا شده

این عزاى حجت حق موسى جعفر بود
کز غم جانسوز او افسرده قلب ما شده

«حافظى» شد ژرف زندان بهر او معراج عشق
عاشق صادق سوى معشوق رهپیما شده
***محسن حافظی***

============================================

از تازیانه مانده بر رویت نشانی
روحت جراحت دیده از زخم زبانی

زنجیرهای پیر این گردن گواه است
شاید فقط امروز را زنده بمانی

با این تن سنگین نمی دانم چگونه
داری بلای شیعیان را می کشانی ؟

محروم از یک روزنه نوری به زندان
گرچه تو خورشید همه کون و مکانی

پهلوی تو با ضرب پایی آشنا شد
چون خواستی شب ها مناجاتی بخوانی

از این شکنجه سخت تر بهر پسر نیست
اسمی برند از مادرش با بد دهانی

چشم انتظار دیدن روی رضایی
در این سیه چاله ... بمیرم ، نیمه جانی

شکر خدا در شهر غربت هم که هستی
تو باز داری در غریبی دوستانی

شکر خدا که بعد مرگ تو کسی هست
نگذارد عریان بر زمین دیگر بمانی

اما خدا داند که زیر نعل اسبان
دیده چه جسمی ! زینب قامت کمانی...
***رضا رسول زاده***

============================================

دردی به جان نشسته دگر پا نمی شود
جز با دوای زهر مداوا نمی شود

یک جای پرت مانده ام و بغض کرده ام
در این سیاه چال دلم وانمی شود

کافیست داغ دوری معصومه و رضا
دیگر غمی به سینه من جا نمی شود

معصومه کاش بود کمی درد دل کنم
کس مثل دختر همدم بابا نمی شود

می خواستم دوباره ببوسم رضام را
هنگام رفتنم شده گویا نمی شود

اصلاَ نخواستم کسی آید به دیدنم!!
سیلی که مونس دل تنها نمی شود

از بس زدند خورد شده استخوان من
این پا برای من که دگر پا نمی شود

زنجیرها رسانده به زانو سر مرا
کاغذ هم اینچنین که منم تا نمی شود

گاهی هوای تازه و آزاد می روم
بی تازیانه و لگد اما نمی شود

زجر من از جسارت سِندی شاهک است
بی ناسزا شکنجه اش اجرا نمی شود

گفتم سر مرا ببر اما تو را خدا
اسمی نبر ز مادرم،آیا نمی شود

تشییع من اگرچه روی تخته در است
تشییع هیچکس روی نی ها نمی شود
***علی صالحی***

============================================

ازهمان روز ازل خاک مرا ، آب تو را
دست معمار از احسان به هم آمیخته است

وشدی باب حوائج ، و شدم سائل تو
دستها را به عبای تو در آویخته است

آسمان جای شما بود ، ولی حیف چه شد ...
... آب باران به دل چاه فرو ریخته است ؟

من از این واقعه تا روز جزا حیرانم
***
و بنا بود که محراب دعایت بشود
ولی افسوس در این چاه زمینگیر شدی

صورتت رنگ عوض کرده ، عذارت نیلی است
چه بلائی به سرت آمده که پیر شدی ؟

توهمانی که به جبریل پر و بال دهد
پس چگونه بنویسیم که زنجیر شدی..!؟

من تورا بانی جبرئیل امین می دانم
***
چارده سال تو را گوشه زندان دیدم
چارده قرن اگر گریه کنم باز کم است

استخوانهات چو گیسوت مجعد شده اند
این هم از همرهی آهن و زنجیر و نـم است

و شنیدم بدنت چون پر گل نازک شد
زیر این نازکِ گل ، قامت خورشید خم است

در عزایت همه ی عمر رثا می خوانم
***
چه غریبانه روی تخته‌ی در می رفتی
بال و پرهای پرستوئی ات هر جا می ریخت

دهنی یخ زده آن روز جگر ها را سوخت
آتشی تلخ به کام همه دنیا می ریخت

پسری آمده بود و ... پدری را می برد...
... اشکها بود که در غصه بابا می ریخت

باز از گریه معصومه ی تو گریانم
***
تا نوشتم در و آتش ، قلم از سینه شکست
... عرق خجلت پیشانی دنیا می ریخت...

گرچه باور نتوان کرد ولی دیده شده ست
رد پای گل نی را که به صحرا می ریخت

سال ها در پی این نیزه‌ی سرگردانم
تامگر لب بگشاید بشود قرآنم
***یاسر حوتی***

=========================================

عطر یاس از گوشه زندان هارون می چکد
سوی لیلا سوز نجواهای مجنون می چکد

بند بند آسمان را سلسله در بند داشت
زین جسارت اشک از چشمان گردون می چکد

با نگاهی ذکر آن رقاصه "یا قدوس" شد
بر همه ثابت شد از چشمانش افسون می چکد

او که عالم رزق می گیرد ز گوشه چشم او
حال از سوز صدایش آه محزون می چکد

هر سحر با تازیانه روزه داری می کند
موقع افطار از کنج لبش خون می چکد

پشت در استاده سندی بی حیا و بی شرف
ناروا و ناسزا از کام ملعون می چکد

گوییا زهرا به دیدارش رسیده کاین چنین ..
... عطر یاس از گوشه زندان هارون می چکد

تشنه لب در کنج زندان دم گرفته "یا حسین"
یاد شاه تشنه لب از دیده اش خون می چکد
***ناصر شهریاری***

===========================================

احوال من از این تن تب دار روشن است
زندان من به چشم گهربار روشن است

از صبح تا غروب که حبسم به زیر خاک
تا صبح حالم از دم افطار روشن است

این سال ها که سخت گذشته برای من
دم به دمش ز آه شرربار روشن است

یک جا بلای شیعه به جانم خریده ام
آثار آن به جسم من زار روشن است

معلوم تا شود به سر من چه آمده
از صورتم که خورده به دیوار روشن است

حرفی ز استخوان صبورم نمی زنم
از ساق پام شدت آزار روشن است

جسمم کبود هست ولی غیر عادی است
حتی به زیر سایه ی دیوار روشن است

زنجیر را که عضو جدید تنم شده
پنهان نکرده ام ، همه اسرار روشن است

من دیده بسته ام به همه، غیر فاطمه
چشمم فقط به دیدن دلدار روشن است
***رضا رسول زاده***

============================================

ابتدا چشمان خود را رو به چشمم باز کن
بعد از آن با چشم هایت دلبری آغاز کن

آه ای موسی ترین! پیغمبرا! عالی مقام!
دست خود را در گریبانت ببر اعجاز کن

من گناهی کرده ام! رقصیده ام ساغر به دست
دست و پا گم کرده بودم پیش تو! اغماض کن...

بال هایت سبزتر از گنبد خضرایی ات
سبز گنبد! بال بگشا تا دلم پرواز کن

ای قمر! زیبا بشر، خورشید! شمس مستمر!
ای شکر اندر شکر کمتر برایم ناز کن

شهد شیرین! کوکب دین! گریه هایت را بخوان
خنده هایت را سپس لفافه ی الفاظ کن...

بغض ها دارم ولی اشکم نمی آید چرا؟
سوره ای مکّی بخوان و بغض من را باز کن
***وحیده افضلی***

============================================

غنچه های باغ چشمم را که پرپر میکنم
دامـن سبــز مصــلاّ را معطّــر میکنم

درمیان موج غم، تا بیخود از خود می شوم
هرچه گل دارم به باغ دیده ، پرپر میکنم

درحصار غم شدم زندانی و با سوز جان
گریه ها برغُربت موسی بن جعفر میکنم

آن که عمری گفت با یزدان در آن خلوت سرا
شب همه شب عمر را با یاد تو سر میکنم

ای فروغ روی تو روشنگر شبهای تار
ظلمت شب را به یاد تو منور میکنم

مانع پرواز من این محبس تاریک نیست
چون دل خود را به سوی تو کبوتر میکنم

گرچه غمهای دلم از حد گذشته باز هم
یادغم های دل غمگین مادر میکنم

ازغل و زنجیر سنگین تر بود بار فراق
شام رامن باامید وصل تو سر میکنم

جان خود را در ره توحید مانند علی
ای «وفائی» هدیه بر درگاه داور میکنم
***هاشم وفائی***

============================================

زیر بار کینه پرپر شد ولی نفرین نکرد
در قفس ماند و کبوتر شد ولی نفرین نکرد

روزهای تیره هریک شب‌تر از دیروز تار
در میان دخمه‌ای سر شد ولی نفرین نکرد

هرچه آن صیادها را صید خود کرد این شکار
روزی‌اش یک دام دیگر شد ولی نفرین نکرد

روزه‌‌ی غم سجده‌ی غم شکر غم افطار غم
زندگی با غم برابر شد ولی نفرین نکرد

وای اگر نفرین کند دنیا جهنم می‌شود
از جهنم وضع بدتر شد ولی نفرین نکرد

وقت افطار آمد و دیدم که خرماها چطور
یک به یک در سینه خنجر شد ولی نفرین نکرد

هی به خود پیچید و لحظه لحظه با اکسیر زهر
چهره‌ی زردش طلا‌تر شد ولی نفرین نکرد

آن دم بی بازدم چون آتشی رفت و سپس
آنچه باید می‌شد آخر شد ولی نفرین نکرد
***سادات هاشمی***

============================================

اثری نیست به جا از من و خاکستر من
ای خدا شکر که دور است ز من دختر من

گرچه تاریک و مخوف است فضای زندان
عوض شمع بسوزد دل غم پرور من

ای رضا کاش که می آمدی و می دیدی
چه تراشیده و کاهیده شده پیکر من

اثر سلسله بر گردن من جا انداخت
ولی از کینه کسی قطع نکرده سر من

تنم آزرده شده ‌زیر سم اسب نرفت
چه گذشته است خدایا به دل مادر من

لبم از روزه شده خشک ولی چوب نخورد
چوب خورده به لبی که به فدایش سر من

عمه ام را سر هر کوچه و بازار زدند
یاد این صحنه رود خون ز دو چشم تر من
***سعید خرازی***


==========================================

در دل خاکم و امّید نجاتی دارم
در دل امّید و به لبها صلواتی دارم

مرگ، همسایه دیوار به دیوار من است
منم آن زنده که هرشب سکراتی دارم

هشت معصوم عیان شد ز مصیبات تنم
از شهیدان خداوند صفاتی دارم

منم آن نخله در خاک که بر خوردن آب
جاری از دیده ی خود نهر فراتی دارم

ساقم از کوتهی تخته به رسوایی رفت
ورنه بشکسته ستون فقراتی دارم

کفن آوردن این قوم عذابی دگر است
اندر این هفت کفن تازه نکاتی دارم
*** محمد سهرابی ***

============================================

ناله و فریاد من سودی به حال من ندارد
از که آزادی بخواهم این قفس روزن ندارد

زخم گردن، جسم نیلی، پای خون آلوده گوید
آسمان زندانیی مظلومتر از من ندارد

آنچنان افتاده ام از پا در این زندان که دیگر
دست من تابی که غل بردارد از گردن ندارد

کس نگوید آخر ای بیدادگر صیّاد بس کن
مرغ بال و پر شکسته در قفس کشتن ندارد

طور ، زندان، آه، آتش ، اشک مونس، ناله همدم
موسی این حال و هوا د وادی ایمن ندارد

دوستان یاد آورید از گریه ی ویران نشینی
کو تسلّائی به غیر از خنده ی دشمن ندارد

نیست یکسان حبس تاریک من و زندان یوسف
او چو من آثار زنجیر ستم بر تن ندارد

او دگر نشکسته در هم استخوان ساق پایش
او دگر در گوشه ی مطموره ها مسکن ندارد
*** استاد غلامرضا سازگار ***

============================================