اشعار شهادت امام موسی کاظم (علیه السلام)
کنون که گوشه زندان به بند زنجیرم
خدا گواست چو زهرا ز زندگی سیرم
شبیه مادر مظلومه تا ورود اجل
دو دست بسته خود سوی آسمان گیرم
شکسته پا و کمان قد رسیده جان به لبم
شکنجه های عدو کرده اینچنین پیرم
ز تار کعب نی و پود تازیانه کین
به باغ یاس ولایت بنفشه تصویرم
عدو بدون جهت ناسزا به من می گفت
اگر چه گفته خدا از تبار تطهیرم
ز جانب من خسته به دخترم گوئید
اسیر سلسله ها نی ، اسیر تقدیرم
رضا بیا که نگاهم به چهار چوب در است
بیا که کنج قفس بی شکیب می میرم
به یاد کرببلا بی قرار می گریم
به یاد حنجر شش ماهه و سر تیرم
به یاد ساقی بی دست و مشک علقمه ام
به یاد راس جدا از جفای شمشیرم
**************************
پروانه ام که بال و پرم درد می کند
شمعم که پای تا به سرم درد می کند
در این سیاه چال ز بس گریه کرده ام
باور کنید چشم ترم درد می کند
نخلم که شاخه شاخه ام را شکسته اند
دیگر تمام برگ و برم درد می کند
وقتی که تازیانه به بازوی من زدند
دستی شکسته در نظرم درد می کند
سیلی به من زدند و از آن دم نه روی من
کز داغ مادرم جگرم درد می کند
****************************
سیاه چال و شب و مرد و دستهای دعا
سیاه چال و صدای غریب یا زهرا
چقدر سرد و سیاه و چقدر دلگیر است
سیاه چال امامی كه بین زنجیر است
به ناله اش در و دیوار اشك می ریزد
فرشته در غم زار وی اشك می ریزد
كسی به غیر خدا غربتش نمی بیند
به پای درد دلش غیر اشك ننشیند
قنوت نیمه شب او صدای هلهله داشت
ز بار این همه زنجیر پیكرش گله داشت
ز تیر ِآه دلش آسمان كمان گشته
ز چشم حلقه ی زنجیر خون روان گشته
برای دشمنش افطار هم بهانه شده
وَ سهم هر شب او ظلم تازیانه شده
به جای جای تنش جای ردّ شلاق است
همان كبوتر زخمی كه بی پر و بال است
نفس بریده صدا زد خدا، خدا خلاصم كن
به ناله گفت كه مادر بیا حلالم كن
همیشه روز خودش را به سجده ها شب كرد
چه گریه ها كه دل شب برای زینب كرد
*******************************
ناله و فریاد من سودی به حال من ندارد
از که آزادی بخواهم این قفس روزن ندارد
زخم گردن، جسم نیلی، پای خون آلوده گوید
آسمان زندانیی مظلوم تر از من ندارد
آن چنان افتاده ام از پا در این زندان که دیگر
دست من تابی که غل بردارد از گردن ندارد
کس نگوید آخر ای بیداد گر صیاد بس کن
مرغ بال و پر شسکته در قفس کشتن ندارد
طور زندان، آه آتش، اشک مونس، ناله همدم
موسی این حال و هوا در وادی اَیمن ندارد
دوستان یاد آورید از گریه ویران نشینی
کو تسلائی به غیر از خنده دشمن ندارد
نیست یکسان حبس تاریک من و زندان یوسف
او چو من آثار زنجیر ستم بر تن ندارد
او دگر نشکسته در هم استخوان ساق پایش
او دگر در گوشه مطموره ها مسکن ندارد
*****************************
ناله ای سوخته از سینه سوزان آید
وین نوائیست که از گوشه زندان آید
آن چه زندان که سیه چال بود از دهشت
شب و روزش به نظر تیره و یکسان اید
های هارون که گرفتار تو شد موسی عصر
شب و روز تو و او هر دو به پایان اید
سال ها این پسر فاطمه مهمان تو هست
هیچ گفتی که چه ها بر سر مهمان آید
هم دم آن پدر پیر ز چندین اولاد
طفل اشکی است که از دیده به دامان آید
امشب از غربت او سلسله هم می نالد
کآن جگر سوخته را عمر به پایان آید
کند و زنجیر از آن جان به زندان مأنوس
نکشد دست اگر بر لب او جان آید
گر چه این زمزمه خاموش شود تا به ابد
بانگ مظلومیش از سینه باران آید
*************************
مهر و مه گرچه رو به شاه نکرد
روز را از شب اشتباه نکرد
به کدامین گنه به زندان رفت
او که در عمر خود گناه نکرد
رگ به رگ شد تمام پیکر او
رگ غیرت ولی تباه نکرد
زن رقاصه مو پریشان شد
سر مویی ولی نگاه نکرد
واقعاً موی او خضاب نداشت
خلق را هیچ گه سیاه نکرد
غل از او رخصت جدایی خواست
شه به حرفش ولی نگاه نکرد
به همه سینه ی پناه گشود
کس به او صحبت از پناه نکرد
چهارده سال آفتاب نخورد
رشد جایی چنین گیاه نکرد
رد شلاق مانده بر بدنش
بر تنش رخت راه راه نکرد
چار غل بست و چار قل وا کرد
لیک قطع دل از اله نکرد
جز دو ابرو و خیل مژگانش
هیچ گه رغبت سپاه نکرد
روزه اش را به اشک دیده ی خود
گاه افطار کرد و گاه نکرد
**************************
من کیستـم؟ فـرشتۀ عرش آشیانهام
دردا که گشتـه قعر سیـهچال، لانهام
از حلقـههای سلسلـه بـاشد نشانهها
بر دست و پا و گردن و بر پشت و شانهام
مخفی است زخمها به درون دلم، ولی
پیــداست بــر بــدن، اثــرِ تازیانهام
مـن در کنـار قبـر نبـی خانه داشتم
کردنـد بیگنــاه بــه زنـدان روانهام
گر شیعهای به شهر مدینه کند عبور
جرأت نمیکند که زند سـر به خانهام
هر شب بوَد چهار ملاقاتیام به حبس
زنجیر و کند و قاتـل و اشک شبانهام
از بس که تیرگی نگهم را گرفته است
روز و شبـم یکـی شـده در آشیانهام
دیدم بسی شکنجه و خواهند اگر شهود
این زخـمهای سلسلـه باشـد نشانهام
نشنیده مانـد نالـۀ شبهـای تـار من
خامـوش در میـان قفس شـد ترانهام
«میثم» ز سوز سینه سرودی برای ما
سـوز دلــت قبـولِ خــدای یگانهام
******************************
عمرش میان غربت بی یاورش گذشت
رنج هزار ساله بر آن پیکرش گذشت
حسرت کشیده چون پدری گیسوان او
درحسرت نوازشی از دخترش گذشت
او مرگ خویش را ز خدا عاشقانه خواست
از بس بلا کشید که آب از سرش گذشت
وقتی به زیر مشت و لگد ها شکسته شد
دانست آنچه بر بدن مادرش گذشت
اما اسارتش که به زینب نمی رسد
او شعله از اصابت با معجرش گذشت
زینب اسیر کوچه و بازار شام شد
زن بود و وارد صف اغیار شام شد
مجتبی صمدی شهاب
***********************
رنج زندان بلا گر چه غمی سنگین است
یاری شیعه ی من درد مرا تسکین است
من به زنجیر شدم تا بشر آزاد شود
هر که آزاد نشد زندگی اش ننگین است
کنج زندان بلا دامن سینای من است
صد چو موساست بر درگه ما مسکین است
بت نمرود زمان را شکستیم با صبر
بین ما بت شکنان بت شکنی آئین است
تلخ کامی من و زهر جفا مشکل نیست
مشکل این است که یهودی هدفش توهین است
هیچ غم نیست که بر بی کسی ام می خندند
غصه دارم که عدو بد دهن و بی دین است
ما بلا را اگر این گونه خریدیم به جان
به هدایت شدن شیعه بلا شیرین است
نیتم بود شریک غم مادر بشوم
تازه دانستم عجب دست ستم سنگین است
این همه زجر برای تو کشیدم مادر
لگدش داد نشان دنده شکستن این است
ناسزا گفت بسی گر چه نباید می گفت
این ره و رسم همان رسم و ره دیرین است
از سحر تا دم افطار مرا رنجاندند
سفره ی روزه و افطار عجب رنگین است
استخوانم که شکستند قیامم تا شد
بس قدم خم شده گویی که سرم پایین است
جای هر گونه شکنجه به تنم یافت شود
صورت فاطمی ام تابلوی تزیین است
مشت دندان شکنش از لج یا زهرا بود
هر که یا فاطمه گوید دهنش خونین است
سینه ام تنگ شد و شکوه به مادر بردم
چون ار این ناحیه هر خواسته ام تأمین است
کار از کار گذشته به خدا تشنه لبم
جگرم مثل لبم پر ترک و پر چین است
*************************
عمرش میان غربت بی یاورش گذشت
رنج هزار ساله بر آن پیکرش گذشت
حسرت کشیده چون پدری گیسوان او
درحسرت نوازشی از دخترش گذشت
او مرگ خویش را ز خدا عاشقانه خواست
از بس بلا کشید که آب از سرش گذشت
وقتی به زیر مشت و لگد ها شکسته شد
دانست آنچه بر بدن مادرش گذشت
اما اسارتش که به زینب نمی رسد
او شعله از اصابت با معجرش گذشت
زینب اسیر کوچه و بازار شام شد
زن بود و وارد صف اغیار شام شد
***************************
سال ها کنج قفس تنها و بی غم خوار بودم
لحظه ها را می شمردم در غم دیدار بودم
هر سحر با ضربه ی سیلی نمودم روزه آغاز
زیر آماج لگد در لحظه ی افطار بودم
گرچه زندان بان مرا می زد به نامردی ولیکن
من برای عفو او در ذکر یا غفار بودم
من زکیه سیرتم زهرا تبارم زینبی ام
گاه یاد شام و گه یاد در و دیوار بودم
چونکه می بردند نامردان به سوی چار میخم
یاد بند گردن مولا و آن مسمار بودم
چونکه می افتاد دندانی ز من از دست سنگینی
یاد چوب خیزران و کوفه بدکار بودم
فاصله افتاده بین استخوانهای نحیفم
یاد غمهای سه ساله بسکه در آزار بودم
تا که می خندید دشمن بر شکسته حرمتم
یاد سرگردانی زینب سر بازار بودم
**************************
قسم بر نالههای زخم و زنجیر
دلم را کردهای از ماتمت پیر
قسم بر سجدههای کُنجِ زندان
غریبیات شده در سینه چون تیر
از این زندان به آن زندان روانه
ز دستِ زندگی آخر شدی سیر
جهانْ کوچک به پیشِ غصههایت
یکی دردِ تو را کی شرح و تصویر؟
شده چشمم به پشتِ اشک زندان
بیا دست منِ افتاده را گیر
ضریحت را ندیدم وا دریغا
کنم ناله از این احوال و تقدیر
بیا موسی بن جعفر از سرِ لطف
دلم را با نگاهی کن تو درگیر
دلم را بر ضریحت چون دخیلی
ببند و با ولایت کن تو تسخیر
*************************
دیشب درون محبسِ بیداد هارون
مى گفت موسى با رضایش قصه خون
دیشب پدر را سر به دامان پسر بود
چشم پسر محو تماشاى پدر بود
دیشب پدر سوز دلش را ساز مى كرد
بهر پسر افشان هزاران راز مى كرد
لعل لبش لب تشنگان را نوش مى داد
او راز مى گفت و رضایش گوش مى داد
مى گفت: اى نور دل شمع شب تار
یك لحظه اى از گردنم زنجیر بردار
از بس كه با كُند ستم من آشنایم
كوبیده گشته گوشت هاى ساق پایم
بینى اگر گلبرگ رویم گشته نیلى
نَبْود عجب زیرا ز دشمن خورده سیلى
دیشب كه مى زد از ره كین وحشیانه
سندى شاهك بر تن من تازیانه...
*********************
حبیب با حبیب خود به خلوتی صفا کند
ندانم از چه بی گنه عدو به او جفا کند
سرشک غربتش روان نوا زند ز نای جان
نهان ز چشم دشمنان به دوستان دعا کند
به پیکرش نشانه ها به سینه اش ترانه ها
که زیر تازیانه ها رضا رضا رضا کند
به دست ها سلاسلش ز غصه سوخت حاصلش
چه می شود که قاتلش ز فاطمه حیا کند
فتاده در ملال ها به عشق و شور و حال ها
در آن سیاه چال ها خدا خدا خدا کند
فتاده دیگر از نوا برو به دیدنش صبا
بپرس مرغ کشته را کی از قفس رها کند؟
به خاک بی کسی سرش کسی نبود در برش
کجاست تا که دخترش اقامه عزا کند
اثر نمانده از تنش دلا برو به دیدنش
بگی عدو ز گردنش غلی که بسته وا کند
به هر دلیست ماتمش شکسته کوه را غمش
عجب مدار میثمش قیامت ار به پا کند
******************************
چهار چوب نگاهت به چهار دیواری
اگر چه روز نداری، همیشه بیداری
مکیده است توان تو را لب زنجیر
برای دادن جان، ناتوان!توان داری
تفاوتی نکند روز و شام در چشمت
ز دست دشمن خود دائماً در آزاری
بگو که غنچۀ خود را ز دست گل چینان
کجا به دست که ای باغبان تو بسپاری؟
زبان روزه ای و باز هم زمان اذان
به سفرۀ تو شده تازیانه افطاری
دوباره رفته ای از هوش، دور تا دورت
ملائـکه همه سینـه زننـد با زاری
*************************
اشکِ زنجیر به حال بدنم می ریزد
گریه بر بی کسی زخم تنم می ریزد
آسمان راه گلوی قفسم را بسته
عرق بال من از پیرهنم می ریزد
روی شلاق به من وا شده و می خندد
آب مجروح ز زخم دهنم می ریزد
چارده سال شد از شهر مدینه دورم
آهم از غربت و آل حسنم می ریزد
چوب با پای شکسته سر دعوا دارد
سنگ، زیر قدم پا شدنم می ریزد
هر یک از هفت کفن پشت سر تشییعم
لاله برکشته ی دور از وطنم می ریزد
**************************
دلم را کردهای از ماتمت پیر
قسم بر سجدههای کُنجِ زندان
غریبیات شده در سینه چون تیر
از این زندان به آن زندان روانه
ز دستِ زندگی آخر شدی سیر
جهانْ کوچک به پیشِ غصههایت
یکی دردِ تو را کی شرح و تصویر؟
شده چشمم به پشتِ اشک زندان
بیا دست منِ افتاده را گیر
ضریحت را ندیدم وا دریغا
کنم ناله از این احوال و تقدیر
بیا موسی بن جعفر از سرِ لطف
دلم را با نگاهی کن تو درگیر
دلم را بر ضریحت چون دخیلی
ببند و با ولایت کن تو تسخیر
*************************
در دلم خاکم و امید نجاتی دارم
در دل امید و به لب ها صلواتی دارم
مرگ همسایه دیوار به دیوار من است
منم آن زنده که هر شب سکراتی دارم
هشت معصوم عیان شد ز مصیبات تنم
از شهیدان خداوند صفاتی دارم
منم آن نخله در خاک که بر خوردن آب
جاری از دیده خود نهر فراتی دارم
ساقم از کوتهی تخته به رسوایی رفت
ورنه بشکسته ستون فقراتی دارم
کفن آوردن این قوم عذابی دگر است
اندر این هفت کفن تازه نکاتی دارم
**************************
دیگر دلم به سیر چمن وا نمی شود
دیگر نشاط، هم نفس ما نمی شود
حتی اگر مسیح، طبیب دلم شود
دارد جراحتی که مداوا نمی شود
موسی(ع) اگر کند گذری سوی کاظمین
دیگر روان به وادی سینا نمی شود
از زخم های سلسله چون یاد آورم
زنجیر شعله از جگرم وا نمی شود
یک تن نگفت سلسله در آن سیاه چال
درمان زخم گردن مولا نمی شود
حبس و شکنجه، قعر سیه چال و سلسله
این احترام یوسف زهرا(س) نمی شود
گویی که آن ستمگر حق ناشناس را
جز با شکنجه عقده دل وا نمی شود
معصومه(س) تسلیت که نصیب تو بعد از این
دیگر زیارت رخ بابا نمی شود
مولای من کسی است که در حبس سال ها
غافل دمی ز حی تعالی نمی شود
(میثم) هر آنچه بر سر عبد خدا رود
عبد خداست، بندۀ دنیا نمی شود
************************
در این زندان كه ره بسته است پرواز صدایم را
نمی بینم كسی را جز خودم را و خدایم را
سرم را می گذارم روی زانوهای لرزانم
یكایك می شمارم غصه های زخم هایم را
پریشان حالم و از استخوانم درد می ریزد
نمی جویم ز دست هر كس و ناكس دوایم را
اگر چه زخم تن دارم كبودیِ بدن دارم
ولی خرج عبادت می نمایم لحظه هایم را
حضور دانه ی زنجیر در راه گلوگاهم
دو چندان می نماید بغض سنگین دعایم را
نمی گویم چه كرده تازیانه با وجود من
ببین پُر كرده خون پیكر من بوریایم را
اگر بنشسته می خوانم نمازم را در این زندان
غل زنجیرها كوبیده كرده ساقی پایم را
===============================================================
حصارغم
غنچه هاي باغ چشمم را كه پرپر ميكنم
دامـن سبــز مصــلاّ را معطّــر ميكنم
درميان موج غم، تابيخودازخودمي شوم
هرچه گل دارم به باغ ديده ، پرپرميكنم
درحصار غم شدم زنداني و با سوز جان
گريه ها برغُربت موسي بن جعفر ميكنم
آن كه عمري گفت با يزدان در آن خلوتسرا
شب همه شب عمررا با ياد توسرميكنم
ای فروغ روی توروشنگر شبهای تار
ظلمت شب را به یاد تو منور میکنم
مانع پرواز من این محبس تاریک نیست
چون دل خود را به سوی تو کبوتر میکنم
گرچه غمهای دلم از حد گذشته باز هم
یادغم های دل غمگین مادر میکنم
ازغل وزنجیر سنگین تر بود بار فراق
شام رامن باامید وصل تو سرمیکنم
جان خود را در ره توحید مانند علی
ای «وفائی» هدیه بردرگاه داور میکنم
شاعر وفایی مشهد مقدس
=========================================
بسم الله النور: با عرض سلام خدمت دوستان خالصانه از همه دوستان و علاقمندان خواهشمندیم که مطالب و راهنماییها ونظرات خودراباما در میان بگذارید.