دوباره عطر ولايت به مكه پيچيده ست

از آن گلى كه به دامان كعبه روييده ست

نثار مقدم مولود كعبه، جبرائيل

سبد سبد گل سرخ از بهشت پاشيده ست

فضاى خانه حق روشنى گرفت از آن


كه نور حق ز جبين على درخشيده ست

پى تلاوت قرآن على چو لب بگشود

نبى ز شوق، گل بوسه زان دهن چيده ست

به شوق آن كه نهد سر به خاك درگه او

كبوتر دل ما سوى مكه كوچيده‏ست

بهشت را به على، ذات حق كرامت كرد

على كرامت حق را به شيعه بخشيده ست

على ست مهر جهانتاب عدل و آزادى

كه از ازل به جهان وجود تابيده ست

على اگر چه خروشد به پيش ظلم و ستم

دلش ز جوشش اشك يتيم جوشيده ست

دو گوهرند گرانقدر، حيدر و زهرا

كه قر اين دو گهر را خداى سنجيده ست

كمال قدر على را تو از مدينه بپرس

كه روز قدرت و مظلومى ورا ديده ست

مدينه شاهد غمهاى بى شماره اوست

مدينه راز دلش را ز چاه بشنيده ست

به چهره اشك على در نماز شب، همه شب

چو شبنمى ست كه بر برگ لاله غلطيده ست

به باغ طبع «وفائى» شكفت بار دگر

هر آن گلى كه به مدح على پسنديده است

سید هاشم وفایی

=============================================================

تا صورت پيوند جهان بود، على بود

تا نقش زمين بود و زمان بود، على بود

آن قلعه گشايى كه در از قلعه خيبر

بركند به يك حمله و بگشود، على بود


آن گرد سر افراز، كه اندر ره اسلام

تا كار نشد راست، نياسود، على بود

آن شير دلاور، كه براى طمع نفس

برخوان جهان پنجه نيالود، على بود

اين كفر نباشد، سخن كفر نه اين است

تا هست على باشد و، تا بود، على بود

شاهى كه ولى بود و وصى بود، على بود

سلطان سخا و كرم و جود، على بود

هم آدم و هم شيث و هم ادريس و هم الياس

هم صالح پيغمبر و داود ، على بود

هم موسى و هم عيسى و هم خضر و هو ايوب

هم يوسف و هم يونس و هم هود، على بود

مسجود ملايك كه شد آدم، ز على شد

آدم چو يكى قبله و مسجود، على بود

آن عارف سجاد، كه خاك درش از قدر

بر كنگره عرش بيفزود ، على بود

هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن

هم عابد و هم معبد و معبود، على بود

«ان لحملك لحمى» بشنو تا كه بدانى

آن يار كه او نفس نبى بود، على بود

موسى و عصا و يد بيضا و نبوت

در مصر به فرعون كه بنمود، على بود

چندان كه در آفاق نظر كردم و ديدم

از روى يقين در همه موجود، على بود

خاتم كه در انگشت سليمان نبى بود

آن نور خدايى كه بر او بود، على بود

آن شاه سرفراز، كه اندر شب معراج

با احمد مختار يكى بود، على بود

آن كاشف قرآن‏كه‏خدا در همه قرآن

كردش صفت عصمت و بستود، على بود

مولانا جلال الدين مولوى

=============================================================

در حريم كعبه نور آفتاب افتاده است

يا فروغى از جمال بو تراب افتاده است؟

مى‏زند درياى رحمت موج‏ها، گويا در آن

گوهرى با يازده در خوشاب افتاده است


سيزده روز از رجب بگذشت و ماهى چارده

در حرم از چهره پاكش حجاب افتاده است

عرش را، تا زير پاى بو تراب افتد چو فرش

بر زبان «يا ليتنى كنت تراب» افتاده است

دست افشان عرشيان و، پاى كوبان فرشيان

چرخ پير از مقدمش ياد شباب افتاده است

در مسير موكب مسعود حيدر، از بهشت

كاروانها از عبير و مشك ناب افتاده است

شاهكار دست خلقت، كز شگفتيهاى او

در جهان آفرينش، انقلاب افتاده است

ابر رحمت در خروش و، ديگ بخشايش به جوش

سايه روى ماسوا، از آن سحاب افتاده است

مرد ميدان شجاعت، آن كه هنگام نبرد

در دل لشگر ز بيمش اضطراب افتاده است

آمد از ره شهسوارى، كز پى تجليل او

ماسوا در التزام آن ركاب افتاده است

تاج كرمنا سزد او را كه در وصفش ز عرش

«هل اتى» در دامن ام الكتاب افتاده است

خانه زاد حق كه در اثبات حقانيتش

مدعا «و الله اعلم بالصواب» افتاده است

واصف ذات على كس نيست جز ذات على

آفتاب آرى دليل آفتاب افتاده است

مستم از جام تولاى على، كز جام او

هر كه نوشد، تا ابد مست و خراب افتاده است

دل چه سان گيرم ز مولايى كه در دلهاى شب

بهر خورد و خواب خلق، از خورد و خواب افتاده است

گه يتيمان را نوازد، گه مساكين را ز مهر

«لا فتى الا على» او را خطاب افتاده است

تا ز لطفش روشنى بخشد دل ويرانه را

شب به هر ويرانه گويى ماهتاب افتاده است

گاه مى‏سوزد ز عشق و، گاه مى‏گريد ز شوق

گاه روى آتش و، گاهى بر آب افتاده است

عاشق شب زنده‏دارى كز لهيب عشق حق

از دل شب تا سحر در التهاب افتاده است

خود ننوشد شير و نوشاند به قاتل شير را

شيرحق كز ضربتى در پيچ و تاب افتاده است

گفت مولا هر كه جويد كام دل از روزگار

تشنه را ماند كه دنبال سراب افتاده است

بعد پيغمبر كليد باب اقليم علوم

در كف آن خسرو مالك رقاب افتاده است

هر چه مى‏خواهى بخواه‏اى بنده از مولاى خود

زان كه نزد حق دعايش مستجاب افتاده است

هر كه در ظل ولاى ساقى كوثر نرفت

در بلا و محنت و رنج و عذاب افتاده است

آن كه زير پرچم شاه ولايت آرميد

چون «رسا» در آستانش كامياب افتاده است
قاسم رسا

=============================================================

دل کعبه گواه دیگری داشت

خبر از گوهر بالاتری داشت

زنی تنها بسوی قبله می رفت

برید از جمله ، سوی کعبه می رفت


خلایق بی خبر در خواب بودند

همه غرق دل گرداب بودند

دل کعبه دهانش باز ، کرده

دوباره خلقتی ، آغاز کرده

به خلقت ، شاهکاری خلق می شد

زمستان را بهاری خلق می شد

به ناگه غنچه حق ، باز می شد

تو گویی ، پرده از این راز می شد

گلی روئید ، در این روضه عشق

دبیری آمده ، در حوضه عشق

به ناگه وحی خواندش حکم حق را

علی بگذار ، نام این فلق را

رخش ، خورشید را مغلوب می کرد

نگاهش ماه را ، محجوب می کرد

دو چشمش چون شفق ، در انعکاس است

علی موجودی از ، دنیای خاص است

ستون کفر ، در دم لرزه ای خورد

زمین این لرزه را تا آسمان برد

مثال صاعقه ، یکباره آمد

برای مشکل حق ، چاره آمد

علی چون روح ، اندر جسم اسلام

به حیدر زنده ماند ، اسم اسلام

به نامش امن می شد ، جان امت

به یادش تیز شد ، دندان امت

دوباره راه بسته ، باز می شد

دو صد چندان دوباره ، راز می شد

زکعبه نور خورشیدی برون شد

شب تاریک ظلمت ، سرنگون شد

از این کعبه برون شد ، کودک عشق

یقین شد در ، دمی جای شک عشق

نگاه کودکش ، معنای حق داشت

دو چشمش از عطش ، رنگ شفق داشت

رخش آرام ، اما آتشین بود

دو دست کوچک او آهنین بود

به عالم ، خلقت او شاهکار است

یگانه تا قیامت ، در مدار است

علی تنهاترین ، مولود کعبه

علی چون تار ، اندر پود کعبه

علی آمد چو طوفانی به عصیان

به یک دریای راکد ، کرد طغیان

کلید عالم امکان ، علی بود

درخشان گوهر عرفان ، علی بود

علی کابوس خواب کفر می شد

چو خون ، در ظرف آب کفر می شد

علی انگشتر انگشت اسلام

تمام قدرت در مشت اسلام

علی آمد که حق ، تنها نماند

که خورشید عدالت ، جا نماند

مدار عشق ، دور محور او

تمام بار حق ، بر پیکر او

یداللهش چرا فریاد ، کردند ؟

به چشمانش ، خدا را یاد کردند !

در این میلاد ، راز عشقبازیست

علی سردار در یکّه تازیست

چنان آمد ، که دنیا را بهم ریخت

و عصیان را ، به دار عشق آویخت

علی آمد ، عدالت رنگ و رو یافت

علی در نزد احمد ، خلق و خو یافت

علی آمد ، شفقت خویش را دید !

خلوص عاشقی ، در کیش را دید !

شفقت در علی ، معنای خود یافت

شجاعت از علی ، پیراهنی بافت

علی تنها ستون آسمان بود

علی تک نقطه عطف جهان بود

منبع:تبیان زنجان

=============================================================

اگر هزار بشير آمد و نذير آمد

محمد است كه بي مثل و بي نظير آمد

مزاج عالميان چون به شور و شر گرديد

به خير جامعه خيرالبشر بشير آمد


به دور پادشه عادلي كه پيش درش

قصور عاليه‌ي قيصري قصير آمد

زآسمان رسالت بتافت ختم رسل

كه چرخ معدلت از طلعتش منير آمد

عقول ناقصه از شرم دم فرو بستند

كه عقل كامل و كل در سخن دلير آمد

به قدرت صمدي در صنم شكست افتاد

كه دور سلطنت واحد قدير آمد

بساط ظلم برافتاد از بسيط زمين

بشير عدل الهي چو بر سرير آمد

نخست مرد خدايي كه دست بيعت داد

رسول را به صباح و مسا ظهير آمد

علي ولي خدا صاحب ولايت بود

كه به‌هر نصرت حق ناصر و نصير آمد

بدان مثابه كه هارون وزير موسي بود

علي معين رسول آمد و وزير آمد

به پاس خدمت پيمان شه ولايت شد

كه مست جام ولا از خم غدير آمد

علي به خدمت اسلام فضل سبقت داشت

كه پاس خدمت ديرينه ناگزير آمد

علي ز روز صعر از كبار امت بود

اگرچه در شمر سال و مه صفير آمد

وصايت علي آموخت حكمتي ما را

كه بر حكومت اقوام دلپذير آمد

كه پيشوايي ملت نصيب مرداني است

كه سبق خدمتشان بر جوان و پير آمد

كسي است رهبر آزادگان كه از سر جان

گذشت در ره آزادي و اسير آمد

اسير نفس نشد يك نفس علي ولي

نشد اسير كه بر مومنين امير آمد

امير خلق كجا و اسير نفس كجا

كه سربلند نشد هر كه سر به زير آمد

علي نداد به باطل حقي ز بيت‌المال

كه از حساب و كتاب خدا خبير آمد

علي نخورد غذايي كه سير برخيزد

مگر كه سير خورد آن كه نيم سير آمد

علي غني نشد الا به يمن دولت فقر

كه دولتش به طرفداري فقير آمد

علي ستم نكشيد و حقير ظالم نشد

نشد حقير كه ظالم برش حقير آمد

علي ز مظلمه‌ي خلق سخت مي‌ترسيد

كه حق به مظلمه‌ي خلق سختگير آمد

درود باد بر آن ملتي كه رهبر وي

چنين باشد مقام و چنين خطير آمد

غدير خم نه همين عيد مذهبي ماراست

كه عيد ملي ما نيز در غدير آمد

به مهر آل علي غاصب از عجم بگريخت

به دوستي علي شو كه دستگير آمد

درود باد بر ايران كه نقش تاريخش

ز مهر آل علي نقش هر ضمير آمد

درود باد بر ايران كه انتقام علي

ز روبهان بگرفت و به كام شير آمد

سخن به مدح علي كس نگفت چون سرمد

اگر هزار سراينده و دبير آمد

شاعر : صادق سرمد

=============================================================

از ابتدای صبح ازل مقتدا علیست

تا انتهای شام ابد رهنما علیست

حبل المتین محکم و برهان قاطع است

لوح و قلم علیست قدر تا قضا علیست


دریای عشق و موج بلا...ما مسافریم

ساحل علی و کشتی علی ناخدا علیست

جاری ترین ترانه ایمان و آبرو

شبگرد دلشکسته درد آشنا علیست

از خود به خود بیا زعلی تا خدا برس

نور خدا و آینه حق نما علیست

بغضش چو دوزخ است و بهشت است مهر او

سکان عرش و چشمه اب بقا علیست

روح عبادت است و بلندای معرفت

سرمایه قبولی طاعات ما علیست

رکن نماز و روزه و خمس و زکات ماست

حج و طواف و مروه و سعی و صفا علیست

رودی که در غدیر خروشنده شد به عشق

از دستهای تب زده مصطفی علیست

خاک درش چو سرمه به چشمان(مدعی)

ورد زبان کون و مکان ذکر یا علی است

=============================================================

شاهنشهي و شد نجفَت مركز شاهي

ايوان تو نور است و جهان جمله سياهي



گر پاي كسي در حرمت جاي بگيرد

از لطف خريدارشوي تو به نگاهي




من رعْيَتِ مُلك توام اي شاه ولايت

شاهي بنما و بده بر ما تو پناهي



ديوار حرم، سنگ حرم، صحن و سرايت

دل را ببرد تا به خدا، گر كه بخواهي



گر قسمت من بوسه به خاك نجف افتد

سخت است بيارم به حرم، بار گناهي



از دور اگر چشم من اُفتد به ضريحت

گويم كه بگردم به فداي تو الهي



گمگشته طوفان بلاها به سراغت

آيد نشود در دو جهان غرق تباهي



دريا مَثَلِ كوچك بحر كرم توست

مي ميرد اگر آب ننوشد لب ماهي



از كودكي‌ام حب تو با شيره ي جان داد

مادر به اميدي كه كه شوم آنچه تو خواهي



يك عمر دلم را به تو بستم كه از آن رو

گويي بمن اي شاه، تو هم جزء سپاهي

سروده کمال مومنی

=============================================================

سکان زمین و آسمان است علی

سلطان همه جهانيان است علي

گلواژه ي منشق از علي اعلاست

سر چشمه ي فيض بي كران است علي


آوازه ي او ز هفت اقليم رسد

مشهور به هفت آسمان است علي

سر سلسله خليل عبادالرحمن
آن بنده ي سر به آستان است علي

برتر ز علي رب جلي خلق نكرد

آقاي همه بهشتيان است علي

از بعد نبي بر همه ي مخلوقات

از جانب دوست ارمغان است علي

اول وصي پيمبر اعظم اوست

بر دين رسول روح و جان است علي

شاگرد محمد امين است ولي

استاد همه پيمبران است علي

دستور تمام انبيا در دستش

حق را شب معراج لسان است علي

هستند امامان مبين رهرو او

يعني كه امير كاروان است علي

همتاي امير عشق تنها زهرا ست

با دخت رسول همزبان است علي

بر هر نبي و ولي ولي الله است

مولاي جميع انس و جان است علي

در نور محبتش پر از جاذبه است

محبوب قلوب شيعيان است علي

بر غيب و شهود حاكم و سلطان است

آگاه ز راز كهكشان است علي

جنت يكي از صنايع دستانش

صنعتگر آفريدگان است علي

ايمان و نماز و اصل اسلام علي است

توحيد و معاد عارفان است علي

مفتاح علوم ايزدي در نزدش

ديباچه ي علم لا مكان است علي

اين است گواه لا مكان بودن او

يك شب به چهل مكان عيان است علي

مولا و امام متقين كيست علي است

حقا كه امير مومنان است علي

سلمان كه سبو از مي منّا نوشيد

او ظرف و در آن قطره چكان است علي

ميثم سر دار از علي مي گويد

با لله مي وصل عاشقان است علي

قنبر كه غلامي علي منصب اوست

او سالك و پير راهدان است علي

در مركز وحي كاتب وحي علي است

بر حامل وحي تر جمان است علي

گنجينه ي مخفي معارف مولاست

آئينه ذات مستعان است علي

تفسير مبين فطره الله علي است

عشقش به دل پير و جوان است علي

آيات مبين مديحه اوصافش

هر سوره و آيه آرمان است علي

قرآن بدون او به قرآن جعلي است

تا ناطق و منطق و بيان است علي

دانيد كه سرّ اسم اعظم در چيست

اكسير به رمز كن مكان است علي

در اولُ الاولين عيان كيست علي است

در آخر الآخرين نهان است علي

احسان قديم و حكم فرماي ازل

مسجود همه فرشتگان است علي

موساي قلندر از علي نيل گشود

بر كشتي نوح پشتوان است علي

عيسا نه به خويش مرده را زنده كند

تجديد حيات مردگان است علي

ميزان و قسيم نار و جنت حيدر

آري به صراط ميزبان است علي

عنوان علي به چهره ها منقوش است

نامش به رخ مواليان است علي

با اين همه مظهر العجائب بشر است !

يا اينكه خداوند جهان است علي

افتاده بيا كه دستگير تو علي است

بر بازوي نا توان توان است علي

بر سائل خود زكات بخشد به ركوع

با قاتل خويش مهربان است علي

نيروي ولايتش محك بر همگان

بر جمع خلايق امتحان است علي

در روز نبرد تك سوار عرب است

در عرصه صبر قهرمان است علي

خيبر شكن و صف شكن و بت شكن است

هنگام مصاف پهلوان است علي

هر ضربه كه مي زند به شيطان رجيم

تضمين بهشت جاودان است علي

لشگر عددي نبود در حرب علي

تشنه به قتال كافران است علي

در معركه چشم فتنه را كور كند

شمشير به فرق دشمنان است علي

با خنده مظلوم علي خشنود است

ويران گر ظلم پيشه گان است علي

با اشك يتيم ديده اش باراني

با قوْتِ فقير شادمان است علي

قانع به نمك و قرص ناني باشد

با اينكه نعيم آب و نان است علي

آن زاهد شب كه شير روزش خوانند

سالار همه دلاوران است علي

آري سه طلاقه كرد دنيايي را

الحق كه امام زاهدان است علي

هر ذائقه با ولاي او شيرين است

عطر گل و طعم زعفران است علي

او را نشناخت جز خدا و احمد

از بس كه لطيف و دلستان است علي

آن مير مهيمني كه ما را در حشر

از دوزخيان نگاهبان است علي

روزي كه كسي به داد امت نرسد

آنكس كه به فكر دوستان است علي

امضاي شفاعت است با مهر علي

در حشر جواز مومنان است علي

آرامش شيعيان عا لم مهدي است

آرامش صاحب الزمان است علي

از عدل علي كه مي توان گفت سخن

جايي كه شهيد هر زمان است علي

سروده محمود ژوليده

=============================================================

هردلي كه دچار ليلا بود

خوشي روزگار ليلا بود

از كرامات عاشقي است اگر

نام مجنون كنار ليلا بود


ميل صحرا نشيني مجنون

بيشتر اعتبار ليلا بود

آنچه دلهاي بي شمار ي داشت

محمل در غبار ليلا بود

بي نياز است از عبادت ما

كعبه اي در حصار ليلا بود

امشب اي عشق در طواف توام

سيزده شب در اعتكاف توام

بال با من، پريدنش با تو

سمت بالا كشيدن با تو

شوق تنزيل آيه ها با من

جبرييل آفريدنش با تو

گندم كال مزرعه با من

فصل گرم رسيدنش باتو

نخل با من رطب با من

دست مشتاق چيدنش با تو

سجده بر خاك پاي تو با من

دست بر سر كشيدنش با تو

قل هو الله يا احد يا هو

وحده لا اله الا هو

كعبه آن قدر بي تو زيبا نيست

بي حضورت مطاف دنيا نيست

بي سبب رد نكرد مريم را

اين طرفها كه جاي عيسي نيست

كعبه مختص حال امروز است

مثل ديروز ومثل فردا نيست

سوره ات را خودت نزول بده

ورنه جبريل مرد اينها نيست

تو كه از اين طرف نمي آيي

پس چه بهتر درحرم وا نيست

اي مسيحاي سبز بنت اسد

آيه لم يلد ولم يولد

اي كه صبح ازل شروعت بود

كهكشان حيطه ي طلوعت بود

بهترين لحظه ها براي خدا

لحظه ي سجده خشوعت بود

آنچه ديشب مرا سليمان كرد

خواب انگشتر ركوعت بود

چاه وقفي ونخل هاي بلند

حاصل چله هاي جوعت بود

اي سر آغاز مرد بي پايان

اي كه صبح ازل شروعت بود

كس نديده است ارتفاع تورا

آفتاب تورا شعاع تورا

به نگاهت كمي نقاب بده

فرصتي هم به آفتاب بده

از خودت از بيان شرح خودت

دست پيغمبران كتاب بده

تا رطب هاي من شود باده

نخلهاي مرا شراب بده

تا بلنداترين صدات كنم

به لبم حق انتخاب بده

يا علي يا علي بهارم باش

فصل جان دادنم كنارم باش

اين همه مستجير مال شماست

التماس فقير مال شماست

مرد ديروز حضرت امروز

از احد تا غدير مال شماست

تا خدا بوده تا خدايي هست

لقب يا امير مال شماست

از تمامي فرش هاي زمين

تكه اي از حصير مال شماست

از سر سفره ي مدينه فقط

نمك و نان وشير مال شماست

زندگي تو مثل مردم نيست

نان تو از تبار گندم نيست

بي نظير عرب بدون مثل

آفتاب عجم بدون بدل

يا هو الظاهر و هوالباطن

يا هوالآخر وهو الاول

تو رسيدي و وحشت افتاده است

بر سر شانه هاي لات و هبل

اسدالله غزوه ي احزاب

يل ميدان لحظه هاي جمل

مرد دلدل سوار روز احد

آينه دار خشم عزوجل

الامان از سوار آمدنت

وقت با ذوالفقار آمدنت

نام تو بوي سيب مي آرد

روي دلها بهار مي كارد

تو همان پير مرد نخلستان

پير مردي كه نان جو دارد

اي كه دلتنگ صبح زهرايي

گريه ي چشم هاي تو دارد

اول كوچه ي بني هاشم

روي تابوت شهر مي بارد

غسل نيلي فاطمه هر شب

خاطرات تو را مي آزارد

هيچ كس مثل تو حبيب نداشت

سر سفره نسيم نداشت

سروده علي اكبر لطيفيان

=============================================================

آن شب فضاى كعبه اذينى دگر داشت

گوئى خم گيسوى شب چينى دگر داشت

استاره ها بر گرد مه پروانه بودند

چشم انتظار جلوه جانانه بودند


ان شب غم از مرز ولايت دور شد دور

ام القمرى را سينه همچون طور شد طور

با يورشى ظلمت اسير نور گرديد

چشم كج انديشان عالم كور گرديد

آن شب زنى را، راز دلها با احد بود

بيت احد خلوتگه بنت اسد بود

بنت اسد در زير لب رازى مگو داشت

در نيمه شب با احد اين گفتگو داشت

ائينه دار راز او، اسرار شب بود

وز شدت دردى نهان در تاب و تب بود

غرق عرق گرديده بود از بار دارى

صبر و قرارش رفته بود از بى قرارى

در كارگاه شب در اسرار مى سفت

اسرار دل را با خداى خويش ميگفت :

در خلوت دل جز تو دلدارى ندارم

با كس به غير از تو سروكارى ندارم

دستم بگير از مرحمت ، كز پا فتادم

وز ناتوانى خسته در اينجا فتادم

درد مرا درمان دواى توست يا رب

خوان مرا نعمت عطاى توست يا رب

ناگه جدار خانه حق باز گرديد

وز اين شكفتن ، رازها ابراز گرديد

در دل فتاد از جنب و جوش ، جوش و خروشش

آمد نداى ادخلى از حق بگوشش

شد فاطمه مهمان و حق شد و خروشش

بنت اسد گل گشت و ايزد باغبانش

بعد از سه شب مهمانى و مهمان نوازى

آمد برون از بيت حق با سرفرازى

تنها اگر وارد به بيت دادگر شد

خارج زبيت دادگر، با يك پسر شد

از نور حق آغوش گرمش منجلى بود

زيرا تجليگاه قنداق على عليه السلام بود

اى نام تو ائينه دار ملك هستى

اى مهر تو قانون گذار حق پرستى

اى جاودانه مرد ميدان شجاعت

اى رهنمورد سنگر و محراب طاعت

اى خانه زاد حق ، درون خانه حق

وز نام حق نام دلاراى تو مشتق

ميلاد تو ياد اور حكم جليل است

يا اور حكم عنايت بر خليل است

راز بناى كعبه شد ابراز از تو

شد باب رحمت بر رخ ما، باز از تو

يعنى خدا را مظهر كل صفاتى

از ذات بگذشته حق را عين ذاتى

با نام تو ديوان هستى را نوشتند

با مهر تو، اب و گل ما را سرشتند

اينك فضاى كشور ما منجلى كن

اكنده از اواى گرم يا على كن

ما عاشق و مشتاق فتح كاظمينيم

ديوانه كوى دل اراى حسينيم

ما ارزوى شهر سامرا داريم

بر اين اميد، راه نجف در پيش داريم

تا در جوار تو ماوا بگيريم

ما جشن ميلاد تو را آنجا بگيريم

============================================================