گفتن از شأن تو چه دشوار است "اهل بیت نبوتی" آقا "مهبط الوحی" و "معدن الرحمه" تو تمام کرامتی آقا عادت و خلق و خویتان احسان "أمرُکُم رشد" و حرفتان نور است من چه گویم که" شأنکم حقٌ " ذهن من از مقامتان دور است خط به خط جامعه کبیره تویی چه نیازی به وصف من داری؟ سلب تو نور و نسل تو نور است فوق نوری فراتری، آری تو ز قوم و قبیله ی آبی و مبرّا زِ عیب و ایرادی نامت آیینه را زِ رو برده یا علی النقی و یا هادی آمدی تیرگی فراری شد قمرانه به شهر می تابی و سیاهی تو را نمی فهمد خارج از فهم کرم شب تابی دشمنت هرچه گفت باکی نیست تو نقی، پاک، مثل بارانی چشم "شاهین" و جغد و کرکس کور تا همیشه همای یزدانی "متوکل" امام این قوم است همشان مثل "معتز" و "واثِق" با دهان قصد نورتان دارند! نورکم حق و کلُّهم زاهِق ... شاعر: داوود رحيمي

================================================================

 من آن صیدم که بین دام ِاین بیگانه افتادم من آن شمعم که در این بزم ، بی پروانه افتادم من آن مرغ گرفتارم بیا مادر تماشا کن به کنج این قفس پر بسته و بی دانه افتادم مرا بزم شراب آورده ای ؟ شرمی کن از زهرا به یاد عمه ها در مجلس بیگانه افتادم چو دیدم این همه زیور به روی تاج و تخت تو به یاد گوش مجروح ِگُله دُردانه افتادم به من در حالت مستی جسارت میکنی ، یادِ لبِ بی آب و چوبِ زاده ی مرجانه افتادم (سعيد خرازي) ===============================================================

 يا علي النقي(ع) آن روز از کبوتر زخمی پری نبود خورشید فاطمه که به این لاغری نبود شد مثل مادرش به خدا راه رفتنش فرقی که داشت این که جوان بستری نبود آیا دلیل غصّه ی او زهر بوده؟ نه از آن شراب، دردسر بدتری نبود یک بی حیا و ظرف شراب و امام بود اما به لعل لب، لب چوب تری نبود یک شهر دشمن از همه جانب ولی دگر چشم طمع که در پی انگشتری نبود آنجا کشنده بود که در پیش دختران میزد یزید چوب، وَ آب آوری نبود ای کاش در مقابل چشمان خواهری رأس بریده داخل طشت زری نبود فریاد می کشید صدای گرفته ای بابا محاسن تو که خاکستری نبود وای از غروب شام غریبان که ناقه بود امّا میان جمع، علی اکبری نبود دیگر زبان روضه ی من لال یک کلام من فکر می کنم خبر از معجری نبود (علی زمانیان) ========================================= ======================

  بالاتری ز مدح و ثنا أیها النقی ابن الرضای دوم ما أیها النقی با حبّ تو عبادت ما عین بندگی ست هادی آل فاطمه یا أیها النقی دارم ولی شناسی خود را ز نور تو مولای من ولی خدا أیها النقی با آن نقاوت نقوی یک نگاه کن پاکیزه کن وجود مرا أیها النقی با صد امید همچو گدایان سامرا پر می کشیم سوی شما أیها النقی بخشنده تر ز حاتم طائی تویی تویی مسکین ترم ز هرچه گدا أیها النقی من هرچه خواستم تو عنایت نموده ای یک حاجتم نگشته روا أیها النقی گردد جوانی ام همه ترویج مکتبت جانم شود فدای تو یا أیها النقی باید برای غربت تو بی امان گریست با ناله هاي حضرت صاحب زمان گریست شرمنده از قدوم تو چشمان جاده بود دشمن سواره آمد و پایت پیاده بود آن ناخن شکسته و آن کاروان سرا توهین به ساحت تو برایش چه ساده بود بارانی ست از غم تو چشم سامرا با دیدن تو اشک ملک بی اراده بود وقتی که آسمان ز غمت سینه چاک شد دیدی که عرش سر روی زانو نهاده بود زهر ستم چه با جگر پاره پاره کرد دیگر نفس ... نفس ... به شماره فتاده بود شکر خدا که دشمن تو خیزران نداشت هر چند دل ، شکسته از آن بزم باده بود آقا بیا و با دل غرق به خون بخوان از آن سه ساله که پدر از دست داده بود جانش رسید بر لبش از ضربه های چوب وقتی کنار طشت طلا ایستاده بود آرام قلب خسته اش از دست رفته بود چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود ========================================= خون می چکد زدیده ي در خون شناورم در بهت چشم های گهربار مادرم سوز عطـش به ریشه ي من تیشه می زنــد خشکیده شاخه های بلند صنوبرم در انتـهای مـغرب رنگ کبود رفت خـورشیــد پـر فـــروغ جمـال مـنورم از هرم زهر و معجزه ي لخته های خون یــاقــوت سرخ گـشته لبــان مــطهـــرم تا مغز استخوان شرر زهر رخنه کرد تفتیده کوره ای شده گــرمای بســترم بــا هــر نفس تمــام تنم تیـر میــکــشد چــشم انتــظار قطــع نفــسهای آخــرم در لحظه های آخـر عمــرم هــوایـیم افتـــاده شــور کرببــلا بــاز در ســرم این آرزوی لحظه ي جان دادن من است با ذکـر« یـــاحسین» رود جــان ز پیــکرم وحید قاسمی ========================================= آقا کمی برای من از سامرا بگو اوصاف ناله های غریبانه را بگو از ساعتی که چشم جوان تار می شود از زهر و دست وپا زدن و ضجِّه ها بگو می سوزد از شرار ستم قلب جدِّ تو کینه چه کرده با دل هادی شما بگو در عرش فاطمه به سر و سینه می زند از اشکهای مادر و آل عبا بگو حالا که سفره ی غم و روضه به پاشده از طعم روضه تشنه لب کربلا بگو از حال شاه و نیزه و گودال خاک و خون از تلِّ زینبیِّه و آه و نوا بگو این دست و پازدن به خدا ارث کربلاست امّا گرفته دشنه روی حلق جا؟! بگو روضه جدا نمی شود از ذکر یا حسین ازآن سری که رفته به نیزه بیا بگو با هادیُّ و سری که به نی می رود بیا هر جمعه العجل به امید شفا بگو تنها دوای شیعه ظهور است بی گمان از مرگ انتظار و وصال و وِلا بگو شاعر : حسین ایمانی ========================================= از ابتدا گِل من را خدا مطهر کرد و بعد عشق تو را در دلم مقدر کرد به نور ناب نگاه چهارده خورشید وجود و فطرت و ذات مرا منور کرد زلال ناب ولایت به جان من نوشاند سپس تمام دلم را به نام حیدر کرد به فضل و رحمت زهرا سرشت قلبم را زلال اشک مرا از تبار کوثر کرد سپس کمی نمک روضه در وجودم ریخت به عطر سیب حسینی مرا معطر کرد مرا اسیر غزلهای چشم تو می خواست نگاه روشنتان را کمیت پرور کرد چگونه می شود الطاف بی کران تو را چگونه می شود ای با شکوه باور کرد خدا اراده نموده که شاعرت باشم همیشه هر سحر جمعه زائرت باشم به غیر وادی عشق تو نیست وادی ما ولایت تو مبانی اعتقادی ما شکوه بی حد تفسیر شیعه برکت توست رهین محضر تو فقه اجتهادی ما میان چشم تو آیات فتح را دیديم خروش تو شده روحیة جهادی ما و آيه آيه قنوتت ترنم ملکوت خلوص سجدة تو مسلک عبادی ما همیشه نور هدایت چراغ محفل ماست به لطف این که تو هستی امام هادی ما اگر کم از جلوات جلالی ات گفتیم بذار این همه را پای کم سوادی ما شدیم مثل گدایان سامرائی تو مگیر خرده بر این خواهش زیادی ما چه می شود که گدایِ گدای تو باشیم چه می شود بپذیری فدای تو باشیم همیشه می وزد از مرقدت نسیم بهشت پر است صحن و سرای تو از شمیم بهشت کنار گنبد و گلدسته های تو دیدیم شکوه عرش خدا، شوکت عظیم بهشت عبور می‌کند از بین صحن اطهر تو مسير روشن حق، راه مستقیم بهشت همیشه رزق من از دست با کرامت توست میان جنت الاعلی تویی نعیم بهشت همين که چشم من آقا به چشم تو افتاد شدم اسير نگاهت شدم مقیم بهشت دوباره شوق زيارت هوائيم کرده منم کبوتر صحن تو، یا کریمِ بهشت میان صحن و سرایت کبوترم کردی تو بال های مرا نذر این حرم کردی بخوان زیارت پر محتوای جامعه را بخوان که خوب بفهمم بهای جامعه را بخوان که روح بگیرد ولی شناسی مان بخوان و شرح بده آيه آيه جامعه را نگاه روشن تو ای «مَعادِنُ الرَّحمَة» بنا نهاده در عالم بنای جامعه را میان عرش و زمین ، در تمامی ملکوت ببین تجلی بی انتهای جامعه را بگیر دست مرا، «عادَتُکُمُ الاِحسان» ببار بر دل من روشنای جامعه را تو خواستی که فقط پیرو ولی باشیم همیشه در خط مولایمان علی باشیم بخوان مرا که به عشق تو مبتلا باشم بخوان مرا که هوائي سامرا باشم چه خوب مي شود آقاي من شوي تا من تمام عمر در اين آستان گدا باشم مرا اسير خودت کن که با عناياتت ز بندهاي تعلق دگر رها باشم نگاه روشنت اعجاز بي حدي دارد طلا و مس نه، نظر کن که کيميا باشم تو خانة دل من را تکان بده شايد در آستانة تو زائر خدا باشم بده برات زيارت که يک شب جمعه کنار قبر شهيدان کربلا باشم شوم دوباره دخيل دو قبر شش گوشه فدائي تو و ارباب با وفا باشم تمام دار و ندارم همه فداي حسين چه مي شود که بميرم شبي براي حسين شاعر: يوسف رحيمي ========================================= صدای زمزمه ی جامعه کبیره ی توست که چشم ها همه اشک و نگاه خیره ی توست هر آنکسی که در امواج عشق افتاده برای عرض ادب در پی جزیره ی توست کلاس درس محبت کلامکم نور است اگر محب علی گشته ایم سیره ی توست شما که محبط وحیید و معدن رحمت تمام دار و ندارم غم عشیره ی توست میان صحنه ی محشر شفاعتی بکنید صدای زجه ، صدای غلام تیره ی توست کنار ذره ای از ناخن شما باید تمام ناقه ی صالح به سجده در آید قدم زدی به مسیر مدینه ، سامرا به جاده های کویر مدینه ، سامرا تمام غربت چشم تو را شهادت داد مناره های منیر مدینه ، سامرا چه زخم ها که به قلب شما زدند آقا ! ستمگران حقیر مدینه ، سامرا دوباره روز دوشنبه چه نحس می آمد به سمت شهر فقیر مدینه ، سامرا برای مادر خود گریه می کنید انگار بنال مرغ اسیر مدینه ، سامرا برای بانوی پهلو شکسته ی حیدر برای صورت نیلی حضرت مادر دوباره اشک غزل های منزوی ای وای شراره می چکد از چشم مثنوی ای وای شکست حرمت گنبدطلای سامرا شکست بغض فضاهای معنوی ای وای اگر چه منزلتت خدشه بر نمی دارد دچار زخم جسارات می شوی ای وای شما کجا و زمین گدا نشین مسیر شبیه عمه به ویرانه می روی ای وای بمیرم از چه پس مرکب سیاهی ها کنار مردم این شهر می دوی ای وای برای گریه کنانت اگر جسارت نیست ، بگو که زخم روی ناخن شما از چیست ؟؟! به دور مرقدت امشب ملایکه دارند ؛ بررای غربت چشمانت اشک می بارند چقدر بی خرد است آن عدو نمی داند درندگان به کف پات سجده می آرند به سوی بزم شرابت کشند اما شام امان ز مردم پستی که بین بازارند برای دیدن سرها هجوم آوردند جماعتی همه رفتند سنگ بردارند به سمت بزم شراب این صدای گریه ی کیست ؟ صدای شیهه ی شلاق های دربارند صدای گریه ی زهرا ، قرائت قرآن صدا صدای تلاقی خیزران ، دندان !!! شاعر : مجتبی کرمی ========================================= آقا سلام ! بغض بدی مانده در گلوم آورده اند سمت شما مرتدان هجوم دجّالهای فتنه به این شهر آمدند دیدند با توایم ، همه قهر آمدند همسایه بسکه سنگ به همسایه زد امام! شاهینِ فتنه بر سرمان سایه زد امام! در حیرتم گرفته عجب غربتی تو را شیطان زبان گشوده به بی حرمتی تو را از بس گناه جامعه ما کبیره شد شیطان فتنه کفر فروش عشیره شد * این شهر کوفه خیز عجب بی وفا شده است این سرزمین غرور تو را کربلا شده است هی حرف پشت حرف بگو سنگ پشت سنگ پیشانی مرام تو را آشنا شده است با دشنه ی ترانه به جنگ تو آمدند هی واژه واژه نیزه به سویت رها شده است از سوزشان به حیثیتت حمله کرده اند در خیمه ی حریم تو آتش به پا شده است یک روز دشمنت حرمت را خراب کرد امروز گوشه گوشه زمین سامرا شده است * غم نیست ای امام ،زمان دست شیعه است ایران که هیچ نبض جهان دست شیعه است خون علی است در رگ ما موج می زند این لشگر شماست اگر فوج می زند رودیم و موجهای خروشان می آوریم با اشکهایمان همه طوفان می آوریم مثل همیشه مست کلام هدایتت در هر فراز جامعه ایمان می آوریم از سامرا به مردم جی یک اشاره کن مردانی از قبیله سلمان می آوریم سربازهای پا به رکابی برایتان... اصلا سپاهی از خود ایران می آوریم مردانت از تمام زمین جمع می شوند ما نیز پرچمی ز خراسان می آوریم این شیعه تن به فتنه ی رنگین نمی دهد این آسمان مجال به شاهین نمی دهد. شاعر: محسن ناصحي ========================================= روحی فداک حضرت خورشید بی نقاب عالیجناب ، حضرت هادی مستطاب ما را قبول کن تو به شغل کبوتری بر روی بال خسته بزن مهر نوکری اصلا بساط نوکری ام را ردیف کن آقا ردای حیدری ام را ردیف کن اصلا بیا اجازه بده دلبری کنم من بند کفشتان بشوم سروری کنم یا ابتدای درب ورودی این حرم با حکم پادری شدن از عالمی سرم در بین کفشداری تان جایمان بده بر این گدای کنج حرم آب و نان بده ای باعث تلالو خورشید گنبدت پاینده باد زنده و جاوید ، گنبدت پلکی بزن اجازه بده وقت بارش است رنگین کمان به سمت تو در حال کرنش است بر سینه مهر خادمی افتخاری است لب تر کنی فدا شدنم انتحاری است لب تر کنی زمین و زمان را درو کنم من قطع نامه های جهان را وتو کنم در کهکشان راه تو سیاره میشویم از آب حوض صحن تو میخواره میشویم محدوده ی حکومت تان کل خلقت است سینه زدن برای شما اوج لذت است برای برای بردن نامت وضو گرفت باید ز خاک پای شما آبرو گرفت نام کبوتران حرم جبرییل بود با شه پر شکسته به گنبد دخیل بود با جرعه های جامعه ات مست می شوم یعنی که شیعه ای تک و یکدست می شوم ته مانده های سفره ی تو رزق عالم است دم خورده های نان شبت خرج حاتم است روحی فداک ، طاهر والطهر متقی نفسی لک الوقاء ، یا ایها النقی شاعر: علي كاوند ========================================= ما را در آسمان تولا رها کنید در راه عشق آل پیمبر فدا کنید کوری چشم دشمن مولای آفتاب ما را غلام حضرت هادی صدا کنید نام نقی ز جمله ی اسماء نیک ماست هر کس جز این سروده ز آدم سوا کنید " ای سفره دار عشق خدا یا اباالحسن " " آیا شود که گوشه ی چشمی به ما " کنید؟ ای محتوای آیه ی تطهیر اهل بیت رجس و پلیدی دل مان را دوا کنید گرد و غبار غفلتمان را ز ما بگیر ما را شبیه حضرت سلمان جدا کنید آقا عنایتی به دل تنگ عاشقان ما را کبوتر حرم سامرا کنید با لطف تو زبان " رضی " از تو گفته است آن را قبول و توشه ی یوم الجزا کنید حسین رضائیان ========================================= دسته دسته فرشته ها هر شب بر تو عرض سلام می کردند و بزرگان آسمانی ها پیش تو احترام می کردند گوشه های نگاهتان گرم است بسکه خورشید مهربان دارید ذره ای هم به ما بتابانید از نگاهی که بیکران دارید باید از فاطمه اجازه گرفت تا که نام تو را ترنم کرد باید آری برای ذکر شما یا وضو داشت یا تیمم کرد لوحی از یک زیارت جامع بهترین هدیه شما بر ماست لوح سبزی که امتداد آن در میان صحیفه زهراست لحظه لحظه حیاتتان اینجا جان تازه به آسمان می داد سیره های زلال و پاک شما عکستان را به ما نشان می داد رزق های تمام این عالم گر چه در دست آسمانت بود گر چه هر روز آفرینش هم احتیاجش به لقمه نانت بود لیک هر روز ای تواضع محض در پی رزق کار می کردی و همیشه به نام بسم الله سفره ات را بهار می کردی می نویست زمین کلامت را می سراید زمان برای ما دوست داریم بشنویم از تو چند آیه بخوان برای ما چشمهایت چقدر خون گرمند که گدا را به خانه می خوانند دستهایت جقدر پر مهرند که کسی را زدر نمی رانند آه دنیا چه کرده ای با خود با خودت با امام خوبیها مهر دیدی و در عوض کردی دشمنی با تمام خوبیها با بهشتی که توی چشمانش حرمین استجابت داشت با همان جانشین حقی که بر زمین و زمان نیابت داشت تو چه کردی که آسمان لرزید از غم و غصه های خورشیدش از جگرهای پاره پاره او از شب و روزهای تبعیدش این علی چهارمی بوده که به خانه نشینی اش بردی و شبانه دو دست او بستی به شب دل غمینی اش بردی باز شب شد و باز ومردی را سر برهنه به کوچه ها بردی خاطرات شکسته او را به مدینه ، به کربلا بردند کینه هاشان شکفت وقتی که ضربه از آفتاب می خوردند بی حیا ها به ناسزا آن شب پیش چشمش شراب می خوردند در همانجا که بزم شور و شراب داغ های تو را شرر می زد بغض سنگین اشک چشمانت به حوالی کوفه پر می زد به همانجا که دست زنها را به سر شانه هایشان بستند و به دستان دختر حیدر همگی را به ریسمان بستند کاش آن لحظه آسمانها را روی کوفه خراب می کردند چون اسیران اهل بیتی را خارج از دین خطاب می کردند شام مثل فضای کوفه نبود که علی را حساب می کردند! با سری که به چوب می بستند خواهری را عذاب می کردند وای آن لحظه بر شما چه گذشت که کنیز انتخاب می کردند شاعر: رحمان نوازني ========================================= دست اگر بسته شود جان به خطر می افتد بال پروانه كه بستند،دگر می افتد نام او باز “علی” بود و حکایت این است دست و پا بسته شد و بین گذر می افتد حالتش سخت عجیب است،چه یادش افتاد؟ تا به مجلس ببرندش چقَدَر می افتد!!! تا که او میشنود:”تند برو...تند برو ....حرکت کن...”به دوتا دیده ی تر می افتد حتم دارم که اگر بگذرد از این بازار یاد یک حادثه ی تلخ دگر می افتد: ناگهان هلهله شد...سنگ پس از سنگ آمد همه دیدند که سر از پی سر می افتد... شاعر: سينا نژادسلامتي ============================== السلام علیک یا مولا عالمی را غريبیت کشته ای غریب غروب سامرا عالمی را غریبیت کشته گرچه بی آبرویم ای آقا هر چه باشم ولی گدای توام دیدن مرقدت چه حالی داشت از همان روز در هوای توام آشنای غریب دلتنگی ای امام عزیز دل خسته دست های گره گشای تو را غل و زنجیر ظالمان بسته از دعای قنوت نیمه شبت همگان استفاده می بردند نیمه شب بود و کوچه ها تاریک که تو را هم پیاده می بردند قصّه ی کوچه های باریکی می شود پیش چشمتان تکرار آهِ مظلوم و اشکِ غربت وای سامرا شد مدینه باز این بار چقَدَر خون دل که از دست بی وفا مردم زمان خوردی پسر مرتضی و بزم شراب عجب ارثی از عمّه ات بردی لااقل خوبی اش در این بوده حرفی از خیزران نبود آقا لااقل همچو شام در آن بزم خواهری نیمه جان نبود آقا شاعر: وحيد محمدي