|
|
تقدیم به حضرت زهرا (س) و مادر بزرگوارشان حضرت خدیجه کبری(س)
میان کوچه ها عطر گل و کافور می آید محمد(ص)! دخترم از راه خیلی دور می آید صدای نالهء خاک است این یا شادی افلاک نوای توأم سوز نی و تنبور می آید محمد! سخت دلتنگم برای حزن لبخندش به سمت مادر امشب ـچشم دشمن کورـ می آید بمیرم دخترم این خاکیان بد با تو تا کردند نفهمیدند از تو آیه های نور می آید * بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند * علی امشب قدم در کوچه ها بگذار آهسته گل پژمرده ات را از زمین بردار آهسته به دور از چشم فرزندانت امشب بی کس و تنها قیامت را ببین بین در و دیوار آهسته قیامت را ببین در این نگاه رو به خاموشی قیامت را ببین در این گل تب دار آهسته علی جان دخترم را، نور چشم خاندانم را ببر در خاک پنهان کن ولی بسیار آهسته! قدم در کوچه دلتنگیت بگذار آهسته بیاور این امانت را به ما بسپار آهسته * بمیرم دخترم بازوی تو تاریخ را لرزاند صدای ناله ات قلب سیاه میخ را لرزاند
نغمه مستشار نظامی
| |
===================================================
|
|
من و توکه هستیم یک جفت یکتا دو ابر و دو باران دو رود و دو دریا من و تو که هستیم یک روح واحد ولی در دو قالب دو جسم مجزّا من و تو دو گنجیم معلوم و مستور نهانیم در فرش و از عرش پیدا دو طرح شگفتیم در دست خالق دو انگیزه محض در خَلق دنیا دو مضمون بِکریم در دفتر حُسن دو مصراع یک بیت، یک بیت زیبا دو شورآفرینیم دو خواب شیرین دوتا آرزوییم در قلب رؤیا دو لاله دو یاس بهشتی که گشته به دامان مان چار غنچه شکوفا منم آنکه روحش دمیده به آدم تویی آنکه نورش رسیده به حوا مرا آسمانی ست با نور زهره مرا سرزمینی ست با نام زهرا *** منم زینت آسمان، آفرینش تویی زینت (مَن دَنی فَتَدلی) من آرام جان مِنا، کعبه، زمزم تو آرامشی سدرهُ المنتهی را منم ریشه ی شاخسار نبوت تویی باعث رشد این سرو رعنا به شأن من وتوست (ویُطعِمونَ الطَعامَ عَلی حُبه ای... تا...اَسیرا) من و توکه در شأن مان (یؤثِرونَ) سحرگاه نازل شد از عرش اعلی من و توکه آزارمان در دو دنیاست به حکم الهی (عذاباً مُهینا) *** من و توکه دنیا برای نگاهی به ما دارد عمری نگاه تمنّا من وتو دو دریای پاک و زلالیم که گوهر به دست آورند از دل ما دو چشمه، دو تا چشم خورشید پرور دو آیینه در روبروی هم، امّا تو راسنگ های مدینه شکستند مرا خرد کرداست سنگ تماشا ولی تو اگر چه سراپا شکسته شکستی غرور خیالی شان را خودت را به سختی کمی جمع کردی به پاخاستی و زدی دل به دریا «که هان این منم آینه، گر چه خُردم ولی خم به ابرو نمی آورم، تا- - نگویید مولای زهرا غریب است که من مثل کوه ایستادم سرپا قفس جای شیرخدا نیست هرگز رهایش نمایید حالا، و إلّا- -کشم ذوالفقارکلام و به آهی کَنم ریشه نسل تان را در اینجا» تو در پای حرفت چنان مرد ماندی حمایت نمودی از این مرد تنها تو را می زدند و به این قوم گفتی علی هست حق و علی هست مولا
محسن عرب خالقی | |
=======================================================
|
این قدر بین رفتن و ماندن نمان، بمان پیرم مکن ز بار غمت، ای جوان! بمان خورشید من! به جانب مغرب روان مشو قدری دگر به خاطر این آسمان بمان مهمان نُه بهار علی! پا مکش ز باغ نیلوفر امانتی ِ باغبان بمان ای دل شکسته، آه تو ما را شکسته است ای پرشکسته، پَر مَکش ازآشیان، بمان دیگر محل به عرض سلامم نمی دهند ای هم نشین این دل بی همزبان بمان راضی مشو دگر به زمین خوردنم، مرو بازی نکن تو با دل این پهلوان، بمان روی مرا اگر به زمین می زنی بزن امّا بیا بخاطر این کودکان بمان (در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست) اینقدر بین رفتن و ماندن نمان، بمان
محسن عرب خالقی
=====================================
فاطمه(س) پروانه ی مدار خودش بود منحصراً تحت انحصار خودش بود فاطمه(س) مخدوم خویش و خادم خویش است کعبه ی خود بود و پرده دار خودش بود نان کسی بر لبش حلال نباشد فاطمه(س) هر روز نان بیار خودش بود روح خودش را گرفت در تن خود ریخت خِلقت زهرا در اختیار خودش بود گفت: أنا مِن فاطمهُ، فاطمه مِنّی فاطمه(س) پس سالها کنار خودش بود اینکه ولایت چنین به نام علی(ع) شد کار علی(ع) هم نبود، کار خودش بود هیچ زمان رو نزَد به غیرت شمشیر تکیه ی زهرا(س) به ذوالفقار خودش بود نَه که بخواهد نبی(ص) مقام بگیری بوسه به دست تو افتخار خودش بود نیست عجب گر علی(ع) به خاک تو افتاد چونکه مزار تو نَه، مزار خودش بود
علی اکبر لطیفیان ================================
به آن دلی که برآن سجده نُه فلک دارد دل من و دل تو درد مشترک دارد کسی که حرمت ما را شکست میدانست که حرمت در این خانه را مَلک دارد خدا کند که بسوزد سپس رود بر باد کسی که از دل خونت دل خُنک دارد محبت من و تو سنگ امتحان همه است میان جنت و دوزخ خدا محک دارد بگیر پرده ز رو، ماه آسمانی من! که این گرفتگی ات ریشه در فدک دارد فقط به آینه ي من نشسته گَرد غمت ولی تو آینه ات از سه جا ترک دارد به جز تو نیست گُلی که نشان عشق مرا به روی ساقه و گلبرگ و شاخه حک دارد غذا نمی خورد و گریه می کند زینب دوباره سفره ی امروزمان نمک دارد
محسن عرب خالقی
================================
|
|
اگر چه خصم، درِ خانه ریخت بر سر من رواست گریـه کنیـد از بـرای شوهر من مدینه گریۀ مـن سخـت خستهات کرده ؟ حلال کـن کــه بُــوَد روزهای آخر من خدا گــواست مــرا میزدند و میلرزید چو گوشواره که لرزد به گوش، دختر من ز تازیانــه بُــوَد سخـتتر نگـاه علی کــه ایستــاده غریبــانه در برابـر مـن علی! که گفته غریبی؟ به این گروه بگو که هست فاطمه تنها، تمام لشکر مـن برای یاری من خویش را مده زحـمت که پشت در شده ششماهۀ تو یاور من پنـاه مـن شــده دیوار و، در شده سنگر شکست پهلو و آتـش گـرفت سنگـر من خدیجه نیست که از من کند پرستاری از این به بعد دگر زینب است مادر من دگــر زنــان مدینــه عیــادتم نکنند مگــر کــه قاتلـم آیــد کنار بستر من کنم ز لطف و کرامت شفاعت از «میثم» که ریـزد از قلمش اشـکِ دیدۀ تر من
استاد حاج غلامرضا سازگار
===========================================
|
ای کشتی شکسته که پهلو گرفته ای بر گو چرا تو دست به پهلو گرفته ای گل را خدا برای سرور آفریده است ای گل چرا به غصه و غم خو گرفته ای گاهی زدرد شانه، ز دل آه می کشی گاهی زدرد دست به بازو گرفته ای از ماجرای کوچه نگفتی به من، بگو اکنون چرا ز مَحرم خود رو گرفته ای دیوار گشته است عصای تو باز هم بینم که دست بر سر زانو گرفته ای دیشب نماز نافله ي تو نشسته بود دیدم که دست خویش به پهلو گرفته ای هر گه که در به روی علی باز می کنی خوشحال می شوم که تو نیرو گرفته ای رنگی ز داغ گر كه (وفائی) به شعر توست چون لاله ها ز باغ ولا بو گرفته ای
سید هاشم وفائی
=====================================
فصل غم است ای دل غمدیده گریه کن بنشین به کنج خلوت و پوشیده گریه کن ایام فاطمیه رسید و در این فضا عطر عزای فاطمه پیچیده گریه کن از شعله های داغ جگر سوز او چو شمع آتش بگیر ای دل تفتیده گریه کن در ماتم حبیبه و محبوبه اش خدا اکنون که سوز دل به تو بخشیده گریه کن همراه غنچه های گلستان مرتضی بر آن گلی که دست ستم چیده گریه کن چون کودکی یتیم به خلوت سرای غم با یاد مادری که نخندیده گریه کن شبها به پشت پنجره های بقیع او تا اشک دیده تو نخشکیده، گریه کن تنها نه فاطمیه (وفائی) که تا ابد فصل غم است با دل تفتیده گریه کن
سید هاشم وفائی
=======================================
تویی که حرف دلم را نگفته می دانی خدا نکرده، بدی کرده ام نمی مانی!؟ دلت می آید از امشب به بعد گریه کنم همیشه دست بگیرم به روی پیشانی کمی به جزر و مد جان من مدارا کن سه ماه می گذرد پشت ابر پنهانی برای دلخوشی من کمی ز جا بر خیز چقدر نافله ات را نشسته می خوانی عصای پیری تو شانه های زینب شد تو هم به شانه، کمی کم کن از پریشانی تلاطمی که تو از درد می کنی یعنی درون بستری اما هنوز طوفانی از این محیط غم آزاد کن مرا قدری بخند مژده بیاور برای زندانی
حسین رستمی
=======================================
طفلي حسن كه شاهد رازي مگو شده رازي كه باعث غم و بغض گلو شده زانو بغل گرفته و خون گريه مي كند از بعد ماجراي فدك زيرو رو شده در خانه مي نشيند و بيرون نمي رود در كوچه با چه حادثه اي روبرو شده؟ آتشفشان غيرت او شعله مي كشد شايد كسي مزاحم ناموس او شده؟ حس مي كنم كه باز زمين خورده مادرم ديدم كه چادرش دو سه جايش رفو شده وحید قاسمی
==============================
دیگر کنار بستر من دیده تر مکن درد دل غریب مرا بیشتر نکن وقتی که من به روی تو در باز می کنم این قدر بر زمین زخجالت نظر مکن هنگام غسل دادن و دفنم فقط علی یک تن زدشمنان خودت را خبر مکن اصلا چرا تو این همه غمگین نشسته ای زانو بغل مگیر مرا خون جگر مکن با زینبم وصیت من شد که بعد از این از کوچه های تنگ مدینه گذر مکن بانوی خانه ی توام و کار می کنم پرسش از این خمیدگی و این کمر مکن در کوچه هم مغیره به تو خنده می کند از کوچه ای که می گذرد او گذر مکن راحت برو به بستر خود خواب ناز کن شبها کنار بستر من دیده تر مکن
حسن بیات لو
============================
خدایا آن همه تجلیل پس کو تبسم های میکائیل پس کو
ذوالقربای پیغمبر غریبند خدایا حرمت فامیل پس کو
امید من به این عجل وفاتی است رسیده وقتش عزرائیل پس کو
سراپای خلیل آتش گرفته گلستان تو جبرائیل پس کو
و موسی غرق شد فرعون زنده است واعجاز خدای نیل پس کو
میان کوچه ها محشر به پا شد صدای صوراسرافیل پس کو
دریغ از یک سلام خشک و خالی خدایا آن همه تجلیل پس کو
مهدی پور پاک
=========================
|
|
زهرا ! چه کند می گذرد شستشوی تو نیمه شب است و تازه رسیدم به موی تو
این گیسوی سپید به سِنّت نمی خورد هجده بهاره ای و سپید است موی تو
در من هزار بار تو تکثیر می شوی آیینه ام؛ شکسته شدم روبروی تو
ساقی کوثریِّ من اصلاً برای توست اما چگونه آب بریزم به روی تو
گلبرگ های خشک تو را آب می زنم تا در مدینه پخش شود عطر و بوی تو
ای در تمام مرحله ها پا به پای من با خود مرا ببر که شوم کو به کوی تو
علی اکبر لطیفیان | | ============================
|
|
شكسته تر شده و دست بركمر دارد چه پيش آمده ! آيا حسن خبر دارد؟ به گريه گفت كه زينب مواظب خود باش عبور كردن از اين كوچه ها خطر دارد شبيه روز برايم نرفته روشن بود فدك گرفتن از اين قوم دردسر دارد گرفت دست مرا مادرم... نشد...نگذاشت... تمام شهر بفهمد حسن جگر دارد شهود خواسته از دختر نبي خدا اگرچه ديده سندهاي معتبر دارد سكوت و صبر و رضاي خدا به جاي خودش ولي اگر پدرم ذوالفقار بردارد... كسي نبود به معمار اين محل گويد عريض ساختن كوچه كي ضرر دارد!؟ /۱۳۸۷وحید قاسمی
| | ============================
|
|
گفتــم بــه گـل عـارض تـو کار ندارد دیــدم کــه حیایــی شــرر نـار ندارد دیـوار بـه در گفـت مبادا که شـوی باز ایـن سینــه دگـر طاقـت مسمار ندارد خون گریهکن ای دیده که یار همه عالم جـز محـسن ششماهـۀ خود، یار ندارد مـردم همگـی ساکت و دشمن در خانه ایـن خانـه مگــر حیـدرکرار نــدارد؟! تنها شفقِ سوخته دل بود که میگفت: گـل تـاب فشــار در و دیــوار نـدارد خـون جگـرش دم بـه دم از دیـده بریزد آن کـو ز غمـت دیـده خونبـار نـدارد مـردم همگـی بنـدۀ دنیـا شـده آری دیـن اسـت متاعـی که خریدار ندارد با آنکه ز مظلومی این هر دو سخنهاست تـا روز قیـامت علـیِ فاطمـه تنهـاست
استاد غلامرضا سازگار =========================================
| |
|
|
صحنۀ محشر کبراست خلایق همه در محکمۀ عدل خداوند حکیم و همه در وحشت و اندوه عظیمند، هراسان همه از خشم جحیمند، گریزد پسر از مادر و مادر ز پسر، خلق همه منتظر اجر و صوابند و عقابند و حسابند و کتابند و عتابند و خطابند، نه راهی که گریزند ز تعقیب گناهی، نه امیدی نه پناهی، همه در محکمۀ عدل الهی همه جا رفته فرو یکسره در کام سیاهی، امم و خیل نبیّین، همه در جوش و خروشند و ستادند و به گوشند که شاید شنوند از طرف ذات خدا، حکم خدا را.
اُممِ گشته پناهنده به نوح و به خلیلالله و موسی و مسیح و به سلیمان و به داوود نبیّین همه گویند که ماراست نگه جانبِ پیغمبر اسلام، محمّد که بوَد احمد و محمود، به جز او و وصیش علی آن حجت معبود، کسی مظهر لطف و کرم خالق دادار نباشد، همه با چشم گهربار، گریزند سوی احمد مختار، که ای رحمت تو سایه فکنده به سر خلق گنهکار، مگر لطف تو گردد همه را یار، نگاهی که رهانی تو از این دایرۀ وحشتِ عظما دل ما را.
در آن حال محمّد سخن آغاز کند، دست دعا باز کند، با احد لم یزلی راز دل ابراز کند، از جگر آواز کند، بار خدا فاطمهام کو همه دارند به من دیده و من دیده گشودم به سوی عصمت داور که ثنایش شده از جانب تو سورۀ کوثر که تو خواندیش ز لطف و کرمت حضرت صدیقۀ اطهر، همه امید رسول است، بتول است، بتول است، و بوَد پاک و مطهر نفس خلق به سینه شده حبس و همه مبهوت و پریشان، همه با دیدۀ گریان که ندا میرسد از خالق منان همگی چشم بپوشید ز وحشت، نخروشید که آید به سوی عرصۀ محشر، ثمرِ نخلِ دل پاک پیمبر، همه هستِ علی آن هستیِ داور، همه بینید جلال و شرف و عزت ناموس خدا را.
قیامت بوَد آنلحظه که زهرا به سوی حشر بیاید، به روی خلق ز لطف و کرمش دیده گشاید، نه دل احمد و حیدر که دل از دوست و دشمن برباید، به لبش خندۀ عفو و به سرش تاج شفاعت، به کفش برگۀ آزادی و دندان رسولالله و پیشانی بشْکافتۀ حیدر و خون جگرِ نورِ دو عینش، حسن و جامۀ خونین حسین ابن علی دست ابوالفضل علمدار، دو مظلوم دگر محسن ششماهه و قنداقه خونین علیْاصغر و جبریل امین پیش روی ناقه و پشت سر او حضرت میکال دو سوی دگرِ او ملکالموت، سرافیل به تعظیم و به تجلیل و به تکبیر و به تسبیح و به تهلیل، فزون از عددِ اهل قیامت، ملَک آیند و ستایند همه حضرت امّ النّجبا را.
پس آنگاه ندا میرسد از ذات خداوند که محبوبۀ من!، فاطمه! امروز بخواه آنچه که خواهی، ز چنین طرفه ندا فاطمه را اشک، روان گردد و گوید که الهی اگر امروز مرا اشک روان است به صورت، تو گواهی که فقط عاشق دیدار حسینم، که رسد باز ندا از طرف ذات خداوند که یا فاطمه ای دخت پیمبر، بگشا دیدۀ خود را به سوی عرصۀ محشر نگه فاطمه افتد به یکی پیکرِ بیسر که بود پارهتر از لالۀ پرپر همه اعضاش جدا گشته ز شمشیر و ز خنجر، زده خون یکسره فواره ز رگهای گلویش، جگر فاطمه خون گردد و آهی کشد از سینه که محشر بخروشد به ستوه آورد از نالۀ خود ارض و سما را.
اهل محشر همه با فاطمه فریاد برآرند، چنان اشک ببارند که در حشر شود باز بپا محشر دیگر، ز خدا باز ندا میرسد ای فاطمه بار دگر از ذات خداوند تعالی بطلب حاجت خود را و بخواه آنچه که خواهی، نگه فاطمه بر حنجر صد چاک حسین است و دو دستش به دعا، گرید و گوید به خدای ازلی: بار خدا حاجت من نیست به جز آن که ببخشی ز کرم خیلِ محبّان من و شوهر مظلوم مرا، باز ندا میرسد از حضرت معبود که ای نور دل احمد و محمود، به عزّت و جلالم به تو آنقدر ببخشم که تو راضی شوی از من؛ به خدا میسزد آن روز خدا خلقت خود را به همان سیلیِ سختی که به یاس رخ زهرا اثرش ماند، ببخشد که همان لطمه شرر زد جگر اهل ولا را.
بگشا دیده و الطاف و عنایات و کرم بین که همان عصمت داور که همان روح دو پهلوی پیمبر، که همان آینۀ احمد و حیدر، چو نهد پای به محشر، همه بینند چو مرغی که کند دانه ز خاشاک جدا، جمع کند جمله محبان خودش را و منادی خداوند ندا میدهد: ای اهل قیامت! همگی پیش به پشت سر زهرا همه پویند به گلزار جنان همره صدیقه اطهر، به جز آنان که شکستند میان در و دیوار، زکین پهلوی او را، نه فقط پهلوی او، سینۀ او، بازوی او را و گروهی که ستادند و نکردند در آن عرصۀ غم یاری او را و گروهی که گشودند به آتش در کاشانۀ او را و گروهی که شکستند درون صدف سینه در آن واقعه دردانۀ او را و هم آنان که شکستند نمکدان و گرفتند ندیده نمکش را و هم آنان که گرفتند پس از رحلت پیغمبر اکرم فدکش را و هم آنان که پس از فاطمه کشتند حسین و حسنش را و هر آن کس که به اولاد علی ظلم کند تا صف محشر، و هم آنان که گرفتند به جز راه ولایت، ره عصیان و خطا را .
استاد غلامرضا سازگار | |
============================================
جگرم خون و دلم سر به گریبان علی است صبـح هـم در نظرم شام غریبان علی است گرچـه بــا چـاه کنـد درد دل خــود ابراز چـاه هـم بیخبـر از غصۀ پنهان علی است سنــد غربـت مــولاست رخ نیلــیِ مــن سنـد غربـت من، سینۀ سوزان علی است بارهـا دشمـن اگـر آیـد و دستـم شکنـد دست بشکستۀ من باز به دامان علی است کافـران در حــرم وحــی نیــارید هجوم به خدا قصد شما حمله به قرآن علی است اهل یثرب ز چه از گریۀ من خسته شدید؟ دو سه روز دگری فاطمه مهمان علی است درِ آتــش زده و نالــۀ مظلومــی مــن سنـد مستنـد سوختـن جان علی است رفتــم امــا جگــرم بهر علی میسوزد به خدا خانۀ بیفاطمه زندان علی است دارم امیـد کـه در حشر پریشان نشـود حال آن سوخته جانی که پریشان علی است داده تـاریخ بـه هـر عصـر، گـواهی «میثـم» کـز ازل صبـر و رضـا پایـۀ ایمان علی است
استاد غلامرضا سازگار
===========================================
|
|
اگر چه خصم، درِ خانه ریخت بر سر من رواست گریـه کنیـد از بـرای شوهر من مدینه گریۀ مـن سخـت خستهات کرده حلال کـن کــه بــوَد روزهای آخر من خدا گــواست مــرا میزدند و میلرزید چو گوشواره که لرزد به گوش، دختر من ز تازیانــه بــوَد سخـتتر نگـاه علی کــه ایستــاده غریبــانه در برابـر مـن علی! که گفته غریبی؟ به این گروه بگو که هست فاطمه تنها، تمام لشکر مـن برای یاری من خویش را مده زحـمت که پشت در شده ششماهۀ تو یاور من پنـاه مـن شــده دیوار و، در شده سنگر شکست پهلو و آتـش گـرفت سنگـر من خدیجه نیست که از من کند پرستاری از این به بعد دگر زینب است مادر من دگــر زنــان مدینــه عیــادتم نکنند مگــر کــه قاتلـم آیــد کنار بستر من کنم ز لطف و کرامت شفاعت از «میثم» که ریـزد از قلمش اشـکِ دیدۀ تر من
استاد غلامرضا سازگار | |
====================================
|
|
اگر چه هر شب و هر روز گریـه شـد کارم خـدا گـواست علــی بـر تـو اشک میبارم هــزار بــار اگــر بشکننــد دســت مـرا دمــی ز یــاری تــو دســت بر نمیدارم حدیث سینه و مسمار اگر چه مخفی ماند هـزار زخــم نگفتــه بــه سینــهام دارم بـه نالههــای شب و اشـک غربتم سوگند مـن آن نیــم کــه علـی را غریب بگذارم علی به چاه برَد درد خویش و من هر شب کنــم نگـاه بــه مــاه و، سرشک میبارم مــرا بــه جـای حمایت، جواب رد دادند خــدا گــواست ز اهــل مدینــه بیزارم حقیقتی است که چون میروم به نزد پدر بــوَد نشانــۀ غــصب فـدک به رخسارم مـرا نـه داغ پـسر، غصههـای مولا کشت اگــر چــه بــر در خانــه زدنـد بسیارم میـان آن همـه دشمن کسی نشد «میثم» بـه غیــر مـحسن ششماهـهام دگر یارم
استاد غلامرضا سازگار ================================= |
كس ندارد خبر از راز نهان من و تو آنچه بگذشت در اين بین میان من و تو آن زمانیكه زمان یاد ندارد چه زمان آن زمانیكه فقط بود زمان من و تو نه زمين بود نه خورشید نه آدم نه حوا آسمان بود و خدا بوده نشان من و تو تا خدا درصدد ساختن عالم گشت خلقتش را نفسی داد ز جان من وتو همه ی عالم و آدم همه از روز ازل می نشستند سر سفره ی نان من و تو بانی خلقتشانیم و همین آدم ها چند روزیست بریدند امان من و تو یاد داری كه در این شهر در این خانه عشق شادی هر دو جهان بود ازآن من وتو سرخی چشم غروب است كه خون می بارد آسمان نیز شده دل نگران من و تو گوشه خانه مزار من افسرده شده دست تقدیر شده فاتحه خوان من وتو دست تقدیر نگو پنجه ی یك گرگ صفت كه چنین فاصله انداخت میان من وتو
امير حسين الفت
==========================================================
|
|
زینب! مبـاد شکـوه ز بـیمادری کنی آمـاده بـاش تـا کــه پدرپروری کنی با مرگ من چو روز علی تیره میشود بایـد بـر او بسـوزی و روشنگری کنی آنسـان که مادرت به نبی مادری کند بایـد تــو از بـرای علـی مادری کنی من دیدهام زبان علی در دهان توست بایـد تـو بـا زبـان علی، حیدری کنی مـن کوثـر محمّـد و تو کوثر علی آری تـو را سـزد کـه بـر او کوثری کنی مگذار تا حسین روَد تشنه لب به خواب بیـدار بـاش تـا کـه بر او ساغـری کنی از قتلگه گرفته الـی مجلس یزیـد بایــد تــو بـر حسیـن، پیامآوری کنی من پای کرسی سخنت میکنم جلوس وقتی به شهر شام، سخـنگستری کنی فریــادزن، خــروش برآور، سخن بگو! آنسـان کـه از رسـول خدا دلبری کنی «میثم» بگیر درس ولایت ز فاطمه خواهـی اگــر بـرای علی شاعری کنی
استاد غلامرضا سازگار | | ============================================================
|
|
خورشیـدوار سـر کشد از دل شرارهام ای آسمـان بســوز بـه مـاه و ستارهام من چارهساز خلقم و با داغ فاطمه افتــادهام ز پــا و ز کـف رفته چارهام آن تازیانههــا کـه به ناموس من زدند خـورده درسـت بــر جگــر پارهپارهام گویــی هـزار مرتبه جانم به لب رسید افتـاد چـون بـه بـازوی زهـرا نظارهام ای چاه غصههای علـی زخـم سینهات ای تـا ابـد شریـک غـم بــیشمارهام یک بـار کشـت نالهات از پشت در مرا غسل شبانـهات شـده مـرگ دوبارهام با آنکــه خــود غریبتر از خلق عالمم قبــر غــریب تــو شــده دارالزیـارهام بیتو چو شمع سوخته هی آب میشوم جــای نــفس ز سینـه برآیـد شرارهام وقتـی کـه یــاد روی کبـود تو میکنم افتـد بــدن بـه لرزه، چو آن گوشوارهام «میثم» پس از شهادت زهراست، یار من آه همیشــۀ مــن و اشــک همــارهام
استاد غلامرضا سازگار ==========================================
|
سینـه زندان، غـمِ عالـم شده زندانی من داغ دل را همه خواندنـد بـه پیشانی من خانه بیفاطمه، من خانهنشین، حجره خموش در و دیـوار دهـد شــرح پریشانــی من آه دنیــا بــزن از سـوز جگــر ناله، بگو که علی- فاتح خیبر- شـده زندانـی من فاطمـه گشـت فدایـی مـن و من ماندم وای بر من که مـرا کشت گرانجـانی من اولیـن یــارِ ولایـت پسـرم مـحسن بود او که شد پیشتر از فاطمـه، قربانـی من ای شـب تـار مـرا مهـر رخت روز! ببین روزِ روشن شـده بیتو، شبِ ظلمانی من بـه جـز از سینـۀ مجـروح و رخِ نیلـیِ تو کـس نـدارد خبـر از غصــۀ پنهانــی من کاش هر خشت از این خانه زبانی مـیشد تــا دهــد شـرح غم بیسر و سامانی من میزبــان دو جهانــم مــن و آینــد مدام بـی تـو هـر لحظه غمِ تازه به مهمانی من اشک من دستـهگلِ تربتِ گمگشتۀ توست نظم «میثم» شـده توصیفِ گلافشانی من
استاد غلامرضا سازگار =======================================
|
تــا قــلب مــن نگشتـه از غصّه پاره مادر! خیــز و نوازشــم کــن بــا یک اشاره مادر تــو آفتــاب مغــرب، مــن ماهپــارۀ تــو بنگــر چگونــه ریــزد چشمم ستاره، مادر! دردا کــه بعــد جـــدّم، کشتنــد مــادرم را آمــد بــه روی داغــم، داغ دوبــاره مــادر پایـت بـه روی قبله، دستت بـه روی صورت داری چـرا بـه گـوشت یـک گـوشواره مادر؟ قلبم در آتش افروخت، یکبار صورتم سوخت تــا بــر رخ کبـودت، کــردم نظــاره مـادر وقتــی پنــاه بـردی در پشت در، بـه دیوار دیــوار بهــر مــا شــد، دارالزیــاره مـادر بـا داغ تـوست هــر دم، سـوز هـزار سالم هــر لحظـه در عـزایت، دارم هــزاره مادر مقتـول اگــر نمــیشد، محسن در آستانه مــا داشتیـم از تـو، یـک شیرخـواره مادر بـا چشـم خـویش دیدم میزد تو را مغیره گویــی نـفس بـه قلبم میشد شراره مادر باشد که «میثمت» را چشمی کنی کرامت تــا در مصیبـت تـو، گریـد همــاره مادر
استاد غلامرضا سازگار
====================================================
زهـرای جوانمـرگ مــن ای یار عزیزم سخت است که بر پیکر تو خاک بریزم ای یار جوانم ای فاطمه جانم افسوس که شد خانه من قتلگه تو ســوزد جگــرم بر پسر بیگنه تو ای یار جوانم ای فاطمه جانم پاداش نبی اجـر رسالـت همه این شد تو نقش زمین شیرخدا خانهنشین شد ای یار جوانم ای فاطمه جانم یا فاطمه دیدی کـه فلک زد به زمینم باید که خودم خشت لحد بر تو بچینم ای یار جوانم ای فاطمه جانم لـب بستــم و فریـاد برآمــد ز نهادم با دست خودم روی تو بر خاک نهادم ای یار جوانم ای فاطمه جانم هر صبح برآید به فلک نالـه و آهم هر روز شود سبز مغیره سـر راهم ای یار جوانم ای فاطمه جانم ای کاش که عمر من مظلوم سرآید جان با نفس خستهام از سینه برآید ای یار جوانم ای فاطمه جانم
استاد حاج غلامرضا سازگار
=====================================================
|
|
یا فاطمـه! ای قـلب محمّـد حـرم تو خلق دو جهان سائل لطف و کـرم تو بیت الحرم محترمت طور محمّد عیسای نفسهای علی فیـض دم تو از خـواب عـدم آدم، بیـدار نمـیشد گر خلـق نمـیگشت ز خاکِ قدم تو هم عرض زمین گوشهای از بیتِ گلینت هم طول زمـان لحظـهای از عمرِ کم تو میکـال کشـد نــاز غـم و درد و بلایت جبریـل زده سینـه بــه پـای علم تـو با آن که مزار تو نهان بود و نهان است پیوسته فلک گشتـه به دور حـرم تـو این است و جز این نیست که پروندۀ شیعه امضـا شــده از امـر خـدا بـا قـلم تو تو فاطمهای، دور ز تو، رجس و گناه است «تطهیر» گواه است، گواه است، گواه است
استاد غلامرضا سازگار | | ===============================================================
|
|
خلقت؛ نـه فقط، خالق داور به تو نازد سلطان رُسل شخص پیمبر به تو نازد فخریّــه کنـد ذات خداونــد بــه حیـدر این است و جز این نیست که حیدر به تو نازد تــو لیلــۀ قــدر استی و قَدرت همه مجهول تــو کوثــری و ســورۀ کوثـر بـه تو نـازد اســلام بــوَد مفتخـــر از شیعـه همـاره شیعـه است که در عرصۀ محشر به تو نازد اجـداد تـو گوینـد همـه فاطمـه از ماست دخـت و پسـر و شوهـر و مـادر به تو نازد تعظیـم کنـــد آسیــه در محضـر فضّـه مریـم بـه تـو مـیبالد و هاجـر بـه تو نازد هر صبح کـه از شرق کنـد رو بـه مـدینه تـا صبـح دگــر مِهــرِ منـور بـه تـو نازد در شـأن تو پیغمبر اسلام، مکرر فرمود: پدر باد به قربان تو دختر!
استاد غلامرضا سازگار
===========================================================
افسـوس که امـت ز خداونـد بریدند جـای علی و آل، به شیطان گرویدند بـا شعلـۀ آتـش درِ بیـت تو گشودند هیزم عوض گل به سرِ دوش کشیدند نامـوس خــدا دختـر پیغمبر مـا را مردم همه پشت درِ آتشزده دیدنـد تنها نه فقط اهل مدینـه، همه عالـم فریـاد تـو بیـن در و دیـوار شنیدنـد گردید چو در سنّ جوانی کمرت خم حوران بهشتی همه از غصه خمیدند دنبـال علـی بـا بـدن خسته دویدی همـراه تـو اطفـال تو با گریه دویدند سوگند به قرآن که به شمشیر سقیفه سر از تن صد چاک حسین تو بریدند بـر دامـن تاریـخ بــوَد ننــگ سقیفه بشکست حسینت سرش از سنگ سقیفه
استاد غلامرضا سازگار
==========================================================
من یاس احمدم که خزان زد به روی من غم ریخته است شهد بلا در سبوی من نگذاشتند غنچه من چهره وا کند گلچین شکست شاخه گلِ آرزوی من گلچین گلاب جان مرا با لگد گرفت روزی که حمله کرد ز کینه بسوی من آتش چو دید پشت در خانه بی کسم از معجرم گذشت و شرر زد به موی من می خواستم نفس بکشم میخ در رسید یکباره قطع گشت نفس در گلوی من جایی نمانده بود برای گریز من افتاد درب شعله گرفته به روی من در زیر بار آن همه لطمه به جای عطر با بوی دود و خون شده آغشته بوی من
مجتبي صمدي
============================================
|
|
|
چه شد ای مادر محزون که زمین گیر شدی چه شده دستخوش این همه تغییرشدی دو دهه نیست ز عمر تو گذشته اما باورش سخت بود زود چرا پیر شدی زودتر از همه کس مزد رسالت دیدی کار دنیاست كه مظلومه! ؛ تو تکفیر شدی بین قد خم و گیسوی سفید و تن زخم گوشه خانه ی آتش زده زنجیر شدی کوثری صاف تر و پاکتر از شبنم ها! شعله نزدیک تو گردیده که تبخیر شدی؟ قاب چشم علی از دیدن تو خالی ماند بعد کوچه ز چه رو حالت تصویر شدی؟ خون پهلوی تو هم بند نیاید عشق است به خدا تو سند آیه تطهیر شدی بهرآن مردم نااهل زیادی بودی چه کشیدی تو که از زندگی ات سیر شدی عشق، این بود که از دست تو برمی آمد پیش روبه صفتان حامی یک شیر شدی بهر حیدر کشی از راه تو وارد گشتند خوابشان لطمه به تو بود که تعبیر شدی
مجتبي صمدي ====================================
| |
|
|
این روزها مدینه هوایش مکدّر است یاس شکسته سینه گرفتار بستر است درخانه عمر فاطمه چون شمع شعله سوز بیرون خانه غربت وغم سهم حیدراست گاهی که قبرحمزه پذیرای فاطمه است خاک اُحد تجلی وادی محشر است حیدر غریب و فاطمه مجروح؛ ای خدا این بار غصه اجر کدامین پیمبر است قلب علی جراحت بسیار خورده است زخم زبان ز صدمه ی صد تیغ بدتر است هر کس ز علت غم زهرا سوال کرد گوئید شرح سرخی مسمارِ بر دَر است بوی گلاب آید از آن درب سوخته شاید از آن جوانه شش ماهه پرپر است مادر ز پا فتاده و خانه فلج شده شانه نخورده گیسوی دردانه دختر است بهر شفای فاطمه با هم دعا کنید زینب هنوز چشم امیدش به مادر است
مجتبي صمدي ===================================
|
شمـع وجود فاطمـه سوسو گرفتـه است شب با سکوت بُغض علی خو گرفته است آتـش زده به جان علی با شرار آه وقتی که از ولیّ خدا رو گرفته است در دست ناتوان خودش بعد ماجرا اين بار چندم است كه جارو گرفته است قلب تمام ارض و سماوات و عرش و فرش یکجـا بـرای غـربـت بـانو گـرفته است حـتّی وجـود میخ و در و تـازیـانـه ها عطر و گلاب از تن شب بو گرفته است بـا ازدحـام مـوج مخـالف بیـا ببین کشتیّ عمر فاطمه پهلو گرفته است *** مردی که بدر و خیبر و خندق حماسه ساخت سـر در بغــل گـرفتــه و زانــو گـرفـته است
مجید لشکری
================================================
زهرا گذشت و خاطره هايش هنوز هست در مسجد مدينه صدايش هنوز هست شهري كه بود شاهد غم هاي فاطمه پر از صداي گريه؛ فضايش؛ هنوز هست از گلشن امید، به تاراج حادثات گل رفته است و عطر وفايش هنوز هست ياد مصيبتش نشد از سينه ها برون آن داغ بر دل همه؛ جايش ؛ هنوز هست در هر دلي كه داشت تجلي؛ به جاي ماند در هر سري كه بود هوايش؛ هنوز هست در خانه اي كه فاطمه نه سال رنج ديد آثار غم به صحن و سرايش ؛ هنوز هست در آستانه ي در آن روضه بهشت بانگ و نواي واأبتايش هنوز هست راز و نياز فاطمه را تا دهد گواه محراب هست و موج دعايش، هنوز هست چون آرزوي خفته در آغوش سرد خاک محسن به جا نماند و عزايش، هنوز هست گر سر زند به كلبه ي احزان او كسي پي مي برد كه شور و نوايش، هنوز هست سودي نخواست از فدك اما به يادگار آن خطبه ي بليغ و رسايش، هنوز هست تا انتقام مادر خود را كشد ز خصم مهدي كه- باد جان به فدايش- هنوز هست گر نيستيم قابل ديدار او «شفق» ما را به سينه شوق لقايش هنوز هست
محمد جواد غفورزاده (شفق)
=========================================================
| |
|
|
|
|
| | |
|
|