توفيق درد وداغ به هردل نمي دهند
يک نفس فارغ ز وسواس تمنا نيستي
طومار عمر طي شد و غافل نشسته اي
درکهنسالي زمرگ نا گهان غافل مشو
طعمه مور شوي گرچه سليمان شده اي
اي دل روشن حجاب از طارم اخضر مکن
رونهان دردولت ازاقبال محتاجان مکن
شکوه بيهوده ازناسازي گردون مکن
يک چند خواب راحت بر خودحرام گردان
مکن تعجب اگرشد چراغ ماروشن
بوي گل ونسيم صبا مي توان شدن
فقيران رابه چوب منع ازدرگاه خودراندن
غبارهستي خود سرمه چشم فنا کردم
چند ازغفلت به عيب ديگران گويا شوم؟
ما زسيرودورگردون ازخدا غافل شديم
نمي گردندارباب بصيرت از خداغافل
تودرتن غافل ازجاني چه حاصل
ازخدادرعهدپيري يک زمان غافل مباش
چون برون آورم از جيب سرخجلت خويش؟
مکن به لهوولعب صرف نوجواني خويش
زخارزارتعلق کشيده دامن باش
فارغ ز تمناي جهان گذران باش
به دم چوآتش سوزان،به چهره چون زرباش
بهرروي خلق تا کي آرزوکردن نماز؟
چو آفتاب به هرذره اي نگاه انداز
زيرتيغ از مرغ بسمل پرفشاني يادگير
مي شوي آواره از عالم عنان ما مگير
کاردنيا کن وانديشه عقبي مگذار
تورادر خواب غقلت رفت عمر خوش عنان آخر
بي ابر گهر بار چمن شسته نگردد
هرکه اينجا زجگرآه ندامت نکشد
دل تهي ناشده از خويش به جايي نرسد
خام دستاني که پشت پا به دنيا مي زنند
به حسن نقش ار آن نقاش هرکس چشم برگيرد
ازسرجوي سعادت که زدولت گذرد
سبکروان به رميني که پا گذاشته اند
هرکه خودرابشکنددرديده هايش جا کنند
کسي که عيب تو را پيش چشم بنگارد
ازان سروازدرختان سرفرازي بيشتردارد
اهل معني به سخن بلبل بستان خودند
حباب وموج را هرکس که ازدريا جدا بيند
رخ بهبودکار خويش آن غافل چسان بيند؟
فروغ ماه محال است پايدار بود
چگونه جان ز تنم هجر سينه تاب برد ؟
دل اگر از سر اخلاص ز جا برخيزد
ره سخن به رخش خط عنبر افشان يافت
بيان شوق به تيغ زبان ميسر نيست
عشق خالص را تلاش ديدن محبوب نيست
روي از عالم بگردان گر لقا مي بايدت
در خرابات مغان منزل نمي بايد گرفت
توفيق درد وداغ به هردل نمي دهند
يک نفس فارغ ز وسواس تمنا نيستي
طومار عمر طي شد و غافل نشسته اي
درکهنسالي زمرگ نا گهان غافل مشو
طعمه مور شوي گرچه سليمان شده اي
اي دل روشن حجاب از طارم اخضر مکن
رونهان دردولت ازاقبال محتاجان مکن
شکوه بيهوده ازناسازي گردون مکن
يک چند خواب راحت بر خودحرام گردان
مکن تعجب اگرشد چراغ ماروشن
بوي گل ونسيم صبا مي توان شدن
فقيران رابه چوب منع ازدرگاه خودراندن
غبارهستي خود سرمه چشم فنا کردم
چند ازغفلت به عيب ديگران گويا شوم؟
ما زسيرودورگردون ازخدا غافل شديم
نمي گردندارباب بصيرت از خداغافل
تودرتن غافل ازجاني چه حاصل
ازخدادرعهدپيري يک زمان غافل مباش
چون برون آورم از جيب سرخجلت خويش؟
مکن به لهوولعب صرف نوجواني خويش
زخارزارتعلق کشيده دامن باش
فارغ ز تمناي جهان گذران باش
به دم چوآتش سوزان،به چهره چون زرباش
بهرروي خلق تا کي آرزوکردن نماز؟
چو آفتاب به هرذره اي نگاه انداز
زيرتيغ از مرغ بسمل پرفشاني يادگير
مي شوي آواره از عالم عنان ما مگير
کاردنيا کن وانديشه عقبي مگذار
تورادر خواب غقلت رفت عمر خوش عنان آخر
بي ابر گهر بار چمن شسته نگردد
هرکه اينجا زجگرآه ندامت نکشد
دل تهي ناشده از خويش به جايي نرسد
خام دستاني که پشت پا به دنيا مي زنند
به حسن نقش ار آن نقاش هرکس چشم برگيرد
ازسرجوي سعادت که زدولت گذرد
سبکروان به رميني که پا گذاشته اند
هرکه خودرابشکنددرديده هايش جا کنند
کسي که عيب تو را پيش چشم بنگارد
ازان سروازدرختان سرفرازي بيشتردارد
اهل معني به سخن بلبل بستان خودند
حباب وموج را هرکس که ازدريا جدا بيند
رخ بهبودکار خويش آن غافل چسان بيند؟
فروغ ماه محال است پايدار بود
چگونه جان ز تنم هجر سينه تاب برد ؟
دل اگر از سر اخلاص ز جا برخيزد
ره سخن به رخش خط عنبر افشان يافت
بيان شوق به تيغ زبان ميسر نيست
عشق خالص را تلاش ديدن محبوب نيست
روي از عالم بگردان گر لقا مي بايدت
در خرابات مغان منزل نمي بايد گرفت
توفيق درد وداغ به هردل نمي دهند
يک نفس فارغ ز وسواس تمنا نيستي
طومار عمر طي شد و غافل نشسته اي
درکهنسالي زمرگ نا گهان غافل مشو
طعمه مور شوي گرچه سليمان شده اي
اي دل روشن حجاب از طارم اخضر مکن
رونهان دردولت ازاقبال محتاجان مکن
شکوه بيهوده ازناسازي گردون مکن
يک چند خواب راحت بر خودحرام گردان
مکن تعجب اگرشد چراغ ماروشن
بوي گل ونسيم صبا مي توان شدن
فقيران رابه چوب منع ازدرگاه خودراندن
غبارهستي خود سرمه چشم فنا کردم
چند ازغفلت به عيب ديگران گويا شوم؟
ما زسيرودورگردون ازخدا غافل شديم
نمي گردندارباب بصيرت از خداغافل
تودرتن غافل ازجاني چه حاصل
ازخدادرعهدپيري يک زمان غافل مباش
چون برون آورم از جيب سرخجلت خويش؟
مکن به لهوولعب صرف نوجواني خويش
زخارزارتعلق کشيده دامن باش
فارغ ز تمناي جهان گذران باش
به دم چوآتش سوزان،به چهره چون زرباش
بهرروي خلق تا کي آرزوکردن نماز؟
چو آفتاب به هرذره اي نگاه انداز
زيرتيغ از مرغ بسمل پرفشاني يادگير
مي شوي آواره از عالم عنان ما مگير
کاردنيا کن وانديشه عقبي مگذار
تورادر خواب غقلت رفت عمر خوش عنان آخر
بي ابر گهر بار چمن شسته نگردد
هرکه اينجا زجگرآه ندامت نکشد
دل تهي ناشده از خويش به جايي نرسد
خام دستاني که پشت پا به دنيا مي زنند
به حسن نقش ار آن نقاش هرکس چشم برگيرد
ازسرجوي سعادت که زدولت گذرد
سبکروان به رميني که پا گذاشته اند
هرکه خودرابشکنددرديده هايش جا کنند
کسي که عيب تو را پيش چشم بنگارد
ازان سروازدرختان سرفرازي بيشتردارد
اهل معني به سخن بلبل بستان خودند
حباب وموج را هرکس که ازدريا جدا بيند
رخ بهبودکار خويش آن غافل چسان بيند؟
فروغ ماه محال است پايدار بود
چگونه جان ز تنم هجر سينه تاب برد ؟
دل اگر از سر اخلاص ز جا برخيزد
ره سخن به رخش خط عنبر افشان يافت
بيان شوق به تيغ زبان ميسر نيست
عشق خالص را تلاش ديدن محبوب نيست
روي از عالم بگردان گر لقا مي بايدت
در خرابات مغان منزل نمي بايد گرفت

توفيق درد وداغ به هردل نمي دهند

يک نفس فارغ ز وسواس تمنا نيستي

طومار عمر طي شد و غافل نشسته اي

درکهنسالي زمرگ نا گهان غافل مشو

طعمه مور شوي گرچه سليمان شده اي

اي دل روشن حجاب از طارم اخضر مکن

رونهان دردولت ازاقبال محتاجان مکن

شکوه بيهوده ازناسازي گردون مکن

يک چند خواب راحت بر خودحرام گردان

مکن تعجب اگرشد چراغ ماروشن

بوي گل ونسيم صبا مي توان شدن

فقيران رابه چوب منع ازدرگاه خودراندن

غبارهستي خود سرمه چشم فنا کردم

چند ازغفلت به عيب ديگران گويا شوم؟

ما زسيرودورگردون ازخدا غافل شديم

نمي گردندارباب بصيرت از خداغافل

تودرتن غافل ازجاني چه حاصل

ازخدادرعهدپيري يک زمان غافل مباش

چون برون آورم از جيب سرخجلت خويش؟

مکن به لهوولعب صرف نوجواني خويش

زخارزارتعلق کشيده دامن باش

فارغ ز تمناي جهان گذران باش

به دم چوآتش سوزان،به چهره چون زرباش

بهرروي خلق تا کي آرزوکردن نماز؟

چو آفتاب به هرذره اي نگاه انداز

زيرتيغ از مرغ بسمل پرفشاني يادگير

مي شوي آواره از عالم عنان ما مگير

کاردنيا کن وانديشه عقبي مگذار

تورادر خواب غقلت رفت عمر خوش عنان آخر

بي ابر گهر بار چمن شسته نگردد

هرکه اينجا زجگرآه ندامت نکشد

دل تهي ناشده از خويش به جايي نرسد

خام دستاني که پشت پا به دنيا مي زنند

به حسن نقش ار آن نقاش هرکس چشم برگيرد

ازسرجوي سعادت که زدولت گذرد

سبکروان به رميني که پا گذاشته اند

هرکه خودرابشکنددرديده هايش جا کنند

کسي که عيب تو را پيش چشم بنگارد

ازان سروازدرختان سرفرازي بيشتردارد

اهل معني به سخن بلبل بستان خودند

حباب وموج را هرکس که ازدريا جدا بيند

رخ بهبودکار خويش آن غافل چسان بيند؟

فروغ ماه محال است پايدار بود

چگونه جان ز تنم هجر سينه تاب برد ؟

دل اگر از سر اخلاص ز جا برخيزد

ره سخن به رخش خط عنبر افشان يافت

بيان شوق به تيغ زبان ميسر نيست

عشق خالص را تلاش ديدن محبوب نيست

روي از عالم بگردان گر لقا مي بايدت

در خرابات مغان منزل نمي بايد گرفت

=========================================

شب که برانجمن آن شعله سيراب گذشت

هرکه عبرت حاصل از اوضاع دنياکردورفت

هرکه راه گفتگودرپرده اسراريافت

از زر و سيم جهان پاس نظر بايدداشت

ديده شبنم گر از روي گلستان روشن است

اهل معني را تماشا مانع جمعيت است

بغيردل که عزيز ونگاه داشتني است

خال يادرگوشه چشم است يا کنج لب است

خنده رويي ميهمان راگل به جيب افشاندن است

زمين زجلوه قربانيان گلستان است

روي توبرق خرمن آسايش دل است

عنان نفس کشيدن جهاد مردان است

شبنم غنچه بيدار دلان چشم بد است

نيست يک تن در جهان گويا ، اگر گويا دل است

با کمال احتياج از خلق استغنا خوش است

هر که را ديديم در عالم گرفتار خوداست

بردار دل زعالم خاکي، صفا طلب

نداردخواب چشم عاشق ديوانه درشب ها

مدار از دامن شب دست وقت عرض مطلب ها

باش اي رهنورد عشق نوميد از تپيدن ها

چو ديگران نه به ظا هر بود عبادت ما

اي زمژگان تودرچشم گلستان خارها

برگ عيش آماده از فقر وقناعت شد مرا

با اختيار حق چه بود اختيار ما؟

با زمين گيري سپهر گرم رفتاريم ما

مبر به جا ي اطاعت به کارطاعت را

بزرگاني که مانع مي شوند ارباب حاجت

صرف بيکاري مگردان روزگار خويش را

غنچه سان پر گل اگر خواهي دهان خويش را

از آن روز گردان شب هاي تار خود را

به دوش توکل منه بار خود را

اي که از عالم معني خبري نيست تو را

آشناي حق شد آن‌كس كز جهان بيگانه‌ شد

خارج از پرده‌ي آهنگ نمي‌بايد شد

جنون من ز نسيم بهار كامل شد

اگر ناقص به‌روشن گوهري واصل تواند شد

ز شمع شهپر پروانه‌ها اگر سوزد

چون اثر نگذاشت از من غمخواري چه سود ؟

به گرد تربت روشندلان دلير مگر

خوش آن گروه كه تن را ز عشق جان سازند

بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد

هر كه بر دار فنا مردانه پشت پا زند

عاقلاني كه ز زنجير تو سر وازده‌اند

عشق اول به دل سوخته آدم زد

مي‌كند پامال ، تن آخر دل آسوده را

در طلب سستي چو ارباب هوس كردن چرا ؟

در هواي كام دنيا مي‌فشاني جان چرا

چشم مي‌پوشي از آن رخسار جان پرور چرا ؟

آه عالم سوز را در سينه دزديدن چرا

غير حق را مي‌دهي ره در حريم دل چرا ؟

 

========================================

 این قامت رعنایت رعنا نمیماند**

این صورت زیبایت زیبا نمیماند
طی می شود این مستی در فکر چها هستی**

غوغا مکن مغرور غوغا نمیماند
هی دم مزن از دنیا فانی بود این مجمل

**پیمانه چو پر گردد دنیا نمیماند
مگذار که نا محرم اسرار تو را داند

**چون دولت مسرورت بر پا نمیماند
اندر گذر ایام حق جوی و حق پو باشد

**آن کس که به حق پیوست تنها نمیماند
هرگز مشو عاشق بر غیر خدا زیرا**

جز عشق خدا عشقی بر جا نمیماند

=========================

عيار حسن ز صاحب‌نظر شود پيدا

ز تاثير دل بيدار ، چشم تر شود بينا

گهر نشمرده مي‌ريزند بر كوته زبان اينجا

به تيغ كج نشود راست هيچ كار اينجا

خوش آنكه از دو جهان گشت بي‌نياز اينجا

مثال از نقش كم گر شد قمارت بدنشين اينجا

چه گرديدي گره ، تخمي پي فردا بكار اينجا

فتنه روز جزا خانه نشين است اينجا

مشو از نفس ايمن تا تواني آرميد آنجا

===================================

آخر این تن به دل خاک نهان خواهد شد

باغ عیش وطربت همچو خزان خواهد شد

سرو قدت چوبساید سر خود بر افلاک

عاقبت از پس ایام کمان خواهد شد

به جمال وبه عذارت مشو غره ای دوست

که عاقبت خاک قدوم دگران خواهد شد

در پی مکنت اگر کوش زبی راه کنی

با خبر باش تو را آفت جان خواهد شد

تن بی جان شه ونعش گدا هردو به خاک

...................................................؟

آنچه باقیست زما کرده نیک وبد ماست

آگهم نزد خداوند عیان خواهد شد

۱۳۸۶فروردین محمد علی رجبی

====================================

 

الا ای رهگذر منگر چنین بیگانه بر گورم

چه میخواهی چه میجویی در این کاشانه ی عورم

چسان گویم چه میجویی حدیث قلب رنجورم

از خوابیدن

در زیر سنگ و خاک و خون خوردن

نمی دانی چه میدانی که اخر چیست منظورم؟

تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم

کجا میخواستم مردم حقیقت کرد مجبورم

فتادم در شب ظلمت به قعر خاک پوسیدم

ز بس کی با لب محنت زمین فقر بوسیدم

همان دهری که با پستی بسندان کوفت دندانم

به جرم اینکه انسان بودم و میگفتم انسانم

کنون ای رهگذر

در قلب این سرمای سرگردان

به جای گریه بر قبرم بکش با خون دل دستی

که تنها قسمتش زنجیر بود از عالم هستی

به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر با شادی

که تا بیرون کشم از قعر ظلمت

نعش آزادی !!

*************************************

سلام........

این قبر اگر چه تاریک است

اگر چه سنگی سیاه بر پیشانی دارد

اگر چه وقتی واردش می شوی دلت می گیرد

اگر چه چشمان زیبایت را می آزارد

اگر چه .........

اما آنکه دلش در این قبر آرمیده دوستتان دارد

و اکر یک شب نوشته هایتان را نخواند

دلش برایتان تنگ می شود

بر روی سنگ قبرم ننویسید نامش ( ) بود بنویسید نامش دیوانه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید که عاشق بود بنویسید اخلاقش بچه گانه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید که چه رنجهایی را تحمل کرد بنویسید دروغگو بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی

بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود بنویسید وجود او عشق بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی او بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود

بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد

بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد

************

بنویسید بعد مرگم روی سنگ

آنکه اینجا در زیر این سنگ هم آغوش با خاک شده

عاشقی دل خسته بود

عاشقی که عشقش را هیچ گاه فراموش نکرد

عاشقی که عاشق او بود...

بنویسید بعد از مرگم روی سنگ

آن که خاک را نقاب چهره اش کرده

عاشق کسی بود که او را از بحر غم نجات داده

و فرشته ی نجاتش تنها او را یک دوست می دید نه یک معشوق...

************

سنگ قبرم را نميسازد کسي

مانده ام در کوچه هاي بي کسي

بهترين دوستم مرا از ياد برد

سوختم خاکسترم را باد برد

************

بنویسید بعد مرگم روی سنگ * با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

اینکه اینجا خفته در این گور سرد * بودنش را هیچ کس باور نکرد

************

چندان بخورم شراب کاین بوی شراب

آید ز تراب چون روم زیر تراب

گر بر سر خـاک من رسد مخموری

از بوی شراب من شود مست و خراب

************


بر حاشیه برگ شقایق بنویسید

گل تاب فشار در و دیوار ندارد

************


چو بر خاکم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون همانم

************

چو رخت خویش بر بستم از این خاك همه گفتن با ما اشنا بود

ولیكن كس ندانست این مسافر چه كفت و با كه گفت و از كجا بود

************


مرغ دل پر میند تا زین قفس بیرون شود جان بجان امد توانش تا دمی مجنون شود

کس نداند حال این پروانه دلسوخته در بر شمع وجود دوست اخر چون شود

************


بر سنگ مزارم بنویسید آشفته وسرد و خاموش

همه دنیا كرده اند مرا فراموش فراموش

************

نیه باخرسان منم کیمی - من باخاردم سنین کیمی - یاتاجاقسان منم کیمی - باخاجاقلار سنین کیمی!

( روی قبرم بنویسید!)

************


تا بودم ای رفیق ندانستی که کیستم

روزی به سراغ حال من آمدی که نیستم

************

هذا جنایه ابی و ما جنیت ابدا

(این جنایه پدرم است و من هرگز جنایت نکردم)

************


اگر به خانه من آمدی

برای من ای مهربان ، چراغ بیار

و یگ دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!

************


مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شوم

مردن آن است که از خاطر تو با همه خاطره ها محو شوم

************

چون مرده شوم خاک مرا گم سازید

احوال مــرا عبرت مــردم سازید

خاک تن من به باده آغشته کنید

وز کـالبدم خشت سر خم سازید

************

جوان ناکام شادروان جنت مکان خلد آشیان

************


افسرده دلی خسته در این خلوت خاموش

او زاده غمهای جهان بود گشت فراموش

************

بر سنگ مزارم بنویسید که بیدار نبود

او خفته به خاک از غم بسیار نبود

بر سنگ مزارم بنویسید که هنگام سفر

عاشق شده و در تب دیدار نبود

آنگاه که در گور نهادند مرا

همه دانند به جز قسمت و اجبار نبود

************

گلی بودم چه وقت چیدنم بود جوان بودم چه وقت چیدنم بود

************

برسنگ قبرم بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شكسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر كه سراپا شكسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید كل عمر پشت دری كه باز نمی شد نشسته بود


************

وقتی که خاکم می کنن ، بهش بگین پیشم نیاد
بگید که رفت مسافرت ، بگین شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش ، از حرفاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم ، به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسا مو بردارید آتیش بزنید
هر چی که خاطره دارم ، برید و از بیخ بکنید

نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچ وقت تنمو ، توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن ، بذار نگاهت از یادم بره
بذار واسه همیشه قلب من ، چال بشه با من کلی خاطره

************

وصیت نامه ی عشق

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در

طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست

داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب

بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد


************

یك چند به كودكی ، به استاد شدیم
یك چند ز استادی خود شاد شدیم !
پایان سخن شنو كه ما را چه رسید
از خاك برآمدیم و بر باد شدیم !!


************


فاتحه ای چو آمدی بر سر ی خسته ای بخوان

لب بگشا که میدهد لعل لبت به مرده جان

آنکه به پرسش آمدو فاتحه خواند و میرود

گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان ....

 

=================================

گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است

می چین آن گلی که به عالم نمونه است

\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\*\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

پر و بال ما ببستند و در قفس گشودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

\/\/\/\/**\/\/\/\*\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/

دیدی ای دل که خزان با گل و گلزار چه کرد

تیغ طوفان بلا با گل بی خار چه کرد

شعله شمع به آرامی و مظلومی سوخت

داغ آن با دل پروانه بی یار چه کرد

\/\/\/\/**\/\/\/\/**/**\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/

آدمی را غم همین بس

نام با کام از کف دهد

ورنه

انسان و جاده

عهد دیرین رجعت بسته اند...

\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/

رفتی ز دیده و داغت به دل ماست هنوز

هر کجا می نگرم روی تو پیاست هنوز

آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو

نام نیکت همه جا ورد زبانست هنوز

\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/

قسم به جامعه ای پاکی که از مهرت به تن دارم

فراموشت نخواهم کرد تا جان در بدن دارم

\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/

رفت آن یار داغ و صد اندوه

به دل داغدار یار نهاد

ما پس ز ماندگان قافله ایم

او به منزل رسید و بار نهاد

\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/**\/\/\/\/**

تا ز جان و دل من نام و نشان خواهد بود

غم و اندوه توام در دل و جان خواهد بود

 

========================================

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک بتنگ آمده بود

بار بر بست و بگردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

وز پیش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا بوداعش نرسیدیم و برفت

 

========================================

 خواهي كه به عمر خود ببني بركات
يا خير ببيني به ممات و به حيات
بفرست ميان ذكر و تسبيح و دعا
نذر فرح يوسف زهرا صلوات

«هراس»
گر هست تو را هراس از فصل ممات
يا هست در آغوش تو را حبّ حيات
از بهر رهايي از چنين احوالي
درمان تو باشد به محمّد صلوات


مرگ
«روز مرگ»
به روزِ مرگم عزيزان مرا صدا نكنيد
ز روضه‌هاي حسيني مرا جدا نكنيد
به وقتِ دادنِ غسلم نمي‌شوم راضي
اگر كه يادِ وداعي ز كربلا نكنيد
به زيرِ تابوتِ من در زمانِ تشييع‌ام
به جز نواي «حسين جان» دگر نوا نكنيد
اگر پدر به كنارم رسيد اي جانان
به حرمت علي اكبر غمش فزا نكنيد
براي اين كه تسلي به مادرم بدهيد
به حق زينب و زهرا دو ديده وا نكنيد
كنار تابوتِ من تا كه همسرم آمد
به غير نامِ رباب از تنم سوا نكنيد
زمانِ گريه‌ي فرزند و مرحمِ زخمش
به جز به اشكِ رقيه دگر دوا نكنيد
چو شد برادر و خواهر به پاي تابوتم
به جز به عشقِ ابالفضل خدا خدا نكنيد
به خاكِ تيره سپاريد اين تنِ من را
مگر به تربت يارم مرا شفا نكنيد
اگر كه لحظه‌ي تدفين من به پايان شد
بدونِ روضه‌ي مقتل مرا رها نكنيد
بدان كه فطرس نالان وصيت‌اش شعر است
مگر شود كه بخواني ولي ادا نكني؟

هجران پدر
«گلخانه»
گل گلخانه‌ام بودي تو بابا
چراغ خانه‌ام بودي تو بابا
تو شمع روشن و پروانه‌ات من
يكي يك دانه‌ام بودي تو بابا

«خواب»
پدر رفتي مرا كردي كبابم
چرا هر شب تو مي‌آيي به خوابم؟
به لبخندي پر از مهر و محبت
زني آتش بر اين حال خرابم

«بابا»
خدايا اين دلم درياي خونه
زده خار عزا بر دل جوونه
بگريم چون دگر بابا ندارم
امان از دست اين دور و زمونه

«پدر»
آن كس كه چو سايه همه دم روي سرم بود
اي اهل جهان قوت دستم پدرم بود
در زندگي‌ام لحظه‌ي تنهايي و سختي
چون يار وفادار هميشه به برم بود
هر لحظه كه دلخسته و گريان شدمي من
بيچاره خريدار دو چشمان ترم بود
مي‌گفت مكن گريه عزيز دل بابا
دستان پر از ناز و نوازش ثمرم بود
مي‌سوخت اگر پاي مرا خار برفتي
در گوشه‌ي تنهايي خود در به درم بود
در كوچه و بازار ميان همه مردم
او بود كه تنها سند معتبرم بود
يك خنده به لب‌هاي پدر تا كه مي‌آمد
خود مرهم درماني زخم جگرم بود
قربان تو اي پر زده در كوي جدايي
بعد از تو پدر كار من اشك بصرم بود

«سحر»
اون خونه‌اي كه پدر نداره
سايه‌ي بابا به سر نداره
يك آسمونِ پر از تاريكي
كه ديگه شبهاش سحر نداره
امان از دردِ، دور و زمونه
صفا نمونده ميون خونه
رفتي تو بابا از آشيونه
مي‌گيره دلها تو رو بهونه
دنيا نداره بي تو صفايي
مي‌سوزه قلبم از اين جدايي
چند شبه بابا منزل نمي‌آي
بگو اي خوبِ خوبا كجايي
دختر زارت با حال خسته
كنار قبرِ بابا نشسته
خاك غريبي به سر مي‌ريزه
شيشه‌ي عمرش بي تو شكسته


فراق مادر
«مادر»
خداوندا غمين و بي‌قراريم
به روي خاك غم سر مي‌گذاريم
بگويد سينه‌ي نالان هميشه
خداوندا دگر مادر نداريم

«غم»
دلا دل مي‌كنم دل وا نمي‌شه
درون سينه اين غم جا نمي‌شه
اگر گل خلايق را بگردي
كسي چون مادرم پيدا نمي‌شه


«بال»
خداوندا دگر بالم شكسته
چه سازم با دل غمگين و خسته
پرستويم ز خانه پر كشيده
دلم در لانه‌ي ماتم نشسته

«باغ»
الا بابا كجا گيرم سراغت؟
صداي گريه مي‌آيد ز باغت
صداي گريه مي‌آيد شب و روز
كه مي‌سوزد دلِ بلبل ز داغت


«سحر»
اون خونه‌اي كه مادر نداره
سايه‌ي مادر به سر نداره
يك آسمونِ پر از تاريكي
كه ديگه شبهاش سحر نداره
امان از دردِ، دور و زمونه
صفا نمونده ميون خونه
رفتي تو مادر از آشيونه
مي‌گيره دلها تو رو بهونه
دنيا نداره بي تو صفايي
مي‌سوزه قلبم از اين جدايي
چند روزه مادر تو رو نديدم
بگو اي خوبِ خوبا كجايي
دختر زارت با حال خسته
كنار قبرِت غمين نشسته
خاك غريبي به سر مي‌ريزه
شيشه‌ي عمرش بي تو شكسته

«بي‌مادري»
واي از غم بي‌مادري يه دردِ كه بي‌درمونه
حتي به فكرشم بودن جون و تن و مي‌لرزونه
واي از دلِ بي‌مادرا كه زيرِ خاكِ گلُِشون
مادر دارا رو مي‌بينند چقدر مي‌سوزه دلشون
تا آخر عمر بي‌مادر ذكر مادر رو لباشه
خدا كنه كنارمون كسي بي‌مادر نباشه


غم فرزند
«درد دل مادر با جوانش»
پسرم اي تاج سرم
اي اميدم اي گوهرم
بي‌تو اي غمخوارم
تا ابد خون بارم
*
رفتن تو باور من
نشده اي ياور من
اي همه افكارم
از غمت بيمارم
*
يادش بخير با گفته‌هات به دلم جون مي‌دادي
با اون نگات قلب من و سر و سامون مي‌دادي
* * *
خداحافظ اي ثمرم
نور هر دو چشم ترم
بي تو اي آمالم
سوزم و مي‌نالم
*
در كنار مزار تو
گشته‌ام غصه‌دار تو
اشك غم مي‌بارم
قامتي خم دارم
*
من بي‌قرارم اي گلم، راهِ چاره ندارم
با يادگاري‌هاي تو چه كنم اي قرارم
* * *
پدرت گشته نيمه جان
عمرش از ماتمت خزان
مانده‌ او حيرانت
واي از اين هجران
*
برادران دل غمين
سر مزار خود ببين
همگي غم دارند
اشك ماتم دارند
*
رفتي تو از آشيونه‌ام، خونه داره چه حالي
جايت پرستوي دلم، هميشه باشه خالي

«فلك»
فلك آخر ربودي دلبرِ من
نه تنها دلبر و تاج سرِ من
گرفتي عاقبت آن مهربانم
خريدارِ دلِ غم پرورِ من

داغ برادر

غم بي‌حساب
دلم از غربت و ماتم كباب است
دلِ من تا ابد خانه خراب است
به روي قلب غم اين را نوشته
غم مرگ برادر بي حساب است

=====================================