شد با صفا خانه ‏ى توحید

نور خدا در افق تابید

شد با صفا خانه‏ ى توحید

ششم امام جان به قربانش

یک گل شکفت از گلستانش

شد باصفا خانه‏ ى توحید

نسل بتول آیت کوثر

هفتم امام نسل پیغمبر

شد باصفا خانه‏ ى توحید

موساى کاظم گل ایمان

گلواژه‏ى معنى قرآن

شد باصفا خانه ‏ى توحید

نور وجود گشته تابنده

هستى زند بر رخش خنده

شد باصفا خانه‏ ى توحید

صادق تبار حضرت کاظم

زهرا نسب چون على عالم

شد باصفا خانه‏ ى توحید

یک جرعه از جام احسانش

شیرین کند کام یارانش

شد باصفا خانه‏ ى توحید

میلاد او برهمه تبریک

برمهدى فاطمه تبریک

شد باصفا خانه‏ ى توحید


صبح انوار هدایت موسى کاظم بود

صاحب سرّ ولایت، موسى کاظم بود…

آن گلستان ولایت کز نسیم او دمید

گلبنى در هر ولایت، موسى کاظم بود

عقل در تفسیر آیات کمالش کى رسد

آیتى در صد روایت، موسى کاظم بود

آفتابى چون على موسى‏الرضا را در وجود

مشرق صبح سعادت، موسى کاظم بود


مژده‏ ى میلاد تو، نفحه ى باد صباست

رایحه ‏ى یاد تو با دل ما آشناست

آمدى و باب هر حاجت دلها شدى

باب حوائج تویى، نام تو ذکر خداست

عرش الهى اگر، جلوه گه حق بود

بار گه ات کاظمین، خود حرم کبریاست

قبله ى قدوسیان، کوى مصفاى تو

نام دل آراى تو، کعبه ى حاجات ماست

یوسف زهرایى و گوشه ‏ى زندان و چاه

کنج سیه چال تو، به غصه ات مبتلاست

شادى میلاد تو، توأم اشک است و آه

چون که غمین هر دل از کوفه و شام بلاست

محفل مولودى‏ ات، کرببلایى شده

گوشه‏ ى لبخند ما، همره اشک عزاست


موساى عیسوى دم، هفتم امام شیعه

از کاظم غیظ افزود بر احترام شیعه

آید شمیم جنت زد بر مشام شیعه

گشتند زان شه دین، شاهان غلام شیعه

بگرفت چون که آن شاه بر کف زمام شیعه

گردید نور ایمان ظلمت‏زداى شیعه


مى سزد گر ساقى امشب باده در ساغر بریزد

باده در ساغر به عشق یار سیمین بر بریزد

مى سزد گر آب زر امشب براى وصف دلبر

جاى جوهر از قلم بر صفحه دفتر بریزد

مى سزد امشب اگر طوطى طبعم پَرگشاید

جاى شعر از سینه ام لعل و دُرّ و گوهر بریزد

مى سزد امشب اگر از رحمت حق ابر رحمت

جاى باران بر زمین گه عطر و گه عنبر بریزد

مى سزد امشب اگر روح الامین از فرط شادى

بر سر خلق جهان از عرش اَعلا زَر بریزد

مى سزد امشب اگر از دیدن باب الحوائج

شادى از رخسار و نور از روى پیغمبر بریزد

مى سزد امشب اگر از مقدم موسى بن جعفر

اشك شوق از دیدگان ساقى كوثر بریزد

مى سزد، امشب اگر بهر نثار مقدم او

آسمان از دیدگان خویشتن اختر بریزد

مى سزد امشب اگر از یمن این مولود مریم

بهر كورى حسودان عود در مجمر بریزد

مى سزد امشب اگر از آسمان و ابر ظلمت

خاك غم بر فرق خصم موسى جعفر بریزد

زد قدم در ملك هستى آن كه از یمن قدومش

وجد از دیوار و شادى و سرور از در بریزد

زد قدم شاهى كه از بهر نثار مقدم او

زآسمان روح القدس از شوق دل اختر بریزد

آمد آن فرمان روایى كز براى مدحت او

جاى شعر از سینه «ژولیده» گان گوهر بریزد


آن زمانی که دل مهیا شد

دفتر غم مقابلم وا شد

تا که آنرا ورق زدم دیدم

نهمین صفحه نام موسی شد

حضرت کاظم از عنایت خویش

نظری کرد و سینه غوغا شد

در تکاپوی گفتن شعری

طبع سردم چو گل شکوفا شد

نفسی زد به آن دم قدسی

روح مرده دوباره احیا شد

تک نگاهی نمود و از پس آن

همه درد من مداوا شد

فقط از او زنم دمادم دم

نفسم چونکه وقف مولا شد

ذکر او بوده ذکر هر روزش

پور مریم اگر مسیحا شد

سینه ام پر شراره از غصه

ناله هایم به غم هم آوا شد

دل من از گنه زمین گیر است

آمدم تو نگو دگر دیر است

ای کلیمی که صد چو موسایی

عالمی بنده و تو مولایی

در مدیحه گلی به مثل شما

من چه گویم که پور زهرایی

پادشاهان چو ریزه خوار درت

بر همه آفرینش آقایی

آن رضایی که جان و دل از اوست

تو به شمس الشموس بابایی

آفتابی ستاره ای، ماهی

تو زمین، آسمان نه دریایی

آنقدر گفته اند و می گویند

که شما روز حشر با مایی

آنکسی که گدایتان باشد

فخر می کند به حاتم طایی

تا که مانده حریم پر مهرت

چه کسی می رود دگر جایی

در عزایت اگر اجازه دهی

هر دو چشمم کنند سقایی

من کجا و نوشتن از کرمت

جان مولا مرا رسان حرمت

تو که با غصه ها هم آغوشی

فقط از جرعه های غم نوشی

شمع عمرت به گوشه زندان

رفته دیگر به حال خاموشی

ذکرتان بوده ذکر خلصنی

بهر رفتن چقدر می کوشی

از جسارت به ساحت مادر

در تب غیرتت چه می جوشی

خلوت تو چه دیدنی باشد

روز و شب از خدا تو مدهوشی

جسمت افتاده بی رمق دیگر

از غل آهنیین تو بیهوشی

نکند موقع پریدن هست

جامه ای از کفن چرا پوشی؟

سپری می شود ز غمهایت

روز و شب های من به چاووشی

مثل هر شیعه ای تو هم مولا

عاشق آن ضریح شش گوشی

من پریشان غصه هات هستم

عاشق قبر باصفات هستم


آن جا که عاشقی است همیشه فضای ماست

در مرغ زار دربه دری ردپای ماست

وقتی که نان سفره ما از محبت است

صدها هزار حاتم طائی گدای ماست

دین و طریقت همه انبیا علیست

ای مدعی بدان تو که این ادعای ماست

ناخالص است دین بدون علی سرشت

شاه غدیر صاحب رکن ولای ماست

مثل کلیم تکیه به جایی نمی زنیم

وقتی که عشق حضرت موسی عصای ماست

موسای ما ز نسل شهنشاه خیبر است

نوری ز طیف عاطفه موسی بن جعفر است

شکر خدا که بنده ایمانی اش شدیم

کشتی شکستۀ ایم طوفانی اش شدیم

ما در پناه چتر ولایش نشسته ایم

خیس از نزول رحمت بارانی اش شدیم

ما را گره زدند به زلف رهای او

آزاد عالمیم که زندانی اش شدیم

اولاد او به کشور ما آمدند و ما

خادم شدیم و نوکر ارزانی اش شدیم

هم خاک بوس دختر او در میان قم

هم ریزه خوار پور خراسانی اش شدیم

خاک و زمین ما همه در اختیار اوست

ایران امام زاده سرای تبار اوست

در هفتمین حضور زمینی آسمان

او شد بلند مرتبه جمع خاکیان

آری ملاک سنجش ایمان ولایت است

ما شاکریم او شده هفتم اماممان

ما با وجود او به خدا گم نمی شویم

زیرا که او به شیعه دهد راه را نشان

با عشق او به وقت حساب و کتاب و قبر

وا می شود زبان فرو بسته در دهان

او سومین لقب گرفته به باب الحوائج است

حاجت نمی برم به خدا پیش این و آن

حاجت روا شدن ز درش کار ساده است

این کمترین عنایت این خانواده است

امشب صلای آمدن عید می زنم

خود را به حال مستی تشدید می زنم

با عشق او برای طپش های عاشقی

بر قلب خود علامت تمدید می زنم

تمثال آفتابی او را به روی دل

بختم اگر که آمد و تابید می زنم

محتاج هستم و درِ کوی کریم را

دارالاجابت است و به امید می زنم

تا دیدمش دلم از غصه آب شد

کوه دلم ز آتش عشقش مذاب شد

عمرش میان غربت بی یاورش گذشت

رنج هزار ساله بر آن پیکرش گذشت

حسرت کشیده چون پدری گیسوان او

درحسرت نوازشی از دخترش گذشت

او مرگ خویش را ز خدا عاشقانه خواست

از بس بلا کشید که آب از سرش گذشت

وقتی به زیر مشت و لگد ها شکسته شد

دانست آنچه بر بدن مادرش گذشت

اما اسارتش که به زینب نمی رسد

او شعله از اصابت با معجرش گذشت

زینب اسیر کوچه و بازار شام شد

زن بود و وارد صف اغیار شام شد


ساطع شده نور آسمـان هـا بـه زمین

امشب شـده مـتـصـل ثـریا بـه زمین

امشب گل بـاغ مصطفــی آمده است

آورده تمام کهکشــان را بـه زمـیــن

امشب متحیــرم کــجـــا را نـگــرم

آیــا نــگــرم بـه آسمان یا به زمین؟

ارکــان زمیـن بـه رقـص در آمده اند

غـوغـای عـجیبـی شده بر پا به زمین

ای کاش کسی بود که با من می گفت

امشب چـه خبر شده در أبوا به زمین؟

جمعــی ز فــرشتـگـان ندا سر دادند

آورده خــدا ولــیِ خــود را به زمین

از بطــن حـمـیـده و ز صـلب صادق

آمــد پـسـری به نام موسی به زمین

تا دیــده گشود ماه لرزید و شکست

افتــاد از آسمــان در این جا به زمین

با خیل فرشته هــا بــه همراه علــی

آمد ز جنان حضرت زهرا به زمیــن

امـشـب چه شود عیدی ما این باشد

یـک لحظه نظر کنی خدایا به زمین


مى سزد گر ساقى امشب باده در ساغر بریزد

باده در ساغر به عشق یار سیمین بر بریزد

مى سزد گر آب زر امشب براى وصف دلبر

جاى جوهر از قلم بر صفحه دفتر بریزد

مى سزد امشب اگر طوطى طبعم پَرگشاید

جاى شعر از سینه ام لعل و دُرّ و گوهر بریزد

مى سزد امشب اگر از رحمت حق ابر رحمت

جاى باران بر زمین گه عطر و گه عنبر بریزد

مى سزد امشب اگر روح الامین از فرط شادى

بر سر خلق جهان از عرش اَعلا زَر بریزد

مى سزد امشب اگر از دیدن باب الحوائج

شادى از رخسار و نور از روى پیغمبر بریزد

مى سزد امشب اگر از مقدم موسى بن جعفر

اشك شوق از دیدگان ساقى كوثر بریزد

مى سزد، امشب اگر بهر نثار مقدم او

آسمان از دیدگان خویشتن اختر بریزد

مى سزد امشب اگر از یمن این مولود مریم

بهر كورى حسودان عود در مجمر بریزد

مى سزد امشب اگر از آسمان و ابر ظلمت

خاك غم بر فرق خصم موسى جعفر بریزد

زد قدم در ملك هستى آن كه از یمن قدومش

وجد از دیوار و شادى و سرور از در بریزد

زد قدم شاهى كه از بهر نثار مقدم او

زآسمان روح القدس از شوق دل اختر بریزد

آمد آن فرمان روایى كز براى مدحت او

جاى شعر از سینه «ژولیده» گان گوهر بریزد