شب خرابه

شعر (دوبتي): طاهره بهرامي

بيا و غربت خواهر در اين زمين بنگر

ببين به شام بلا شد نکو سفير حسين

شب خرابه زنور سر تو چون روز است

رقيه دامن خود کرده چون سرير حسين

ما را كه غير داغ غمت‏بر جبين نبود

شعر: محمد جواد شفق

ما را كه غير داغ غمت‏بر جبين نبود

نگذشت لحظه‏اى كه دل ما غمين نبود

هرچند آسمان به صبورى چو ما نديد

ما را غمى نبود كه اندر كمين نبود

راهى اگر نداشت، به آزادى و اميد

رنج اسارت، اينهمه شور آفرين نبود

اى آفتاب محمل زينب، كسى چو من

از خرمن زيارت تو خوشه چين نبود

تقدير با سر تو مرا همسفر نمود

در اين سفر مقدر من غير از اين نبود

گر از نگاه گرم تو آتش نمى‏گرفت

در شام و كوفه خطبه من آتشين نبود

گر شوق سر به چوبه محمل زدن نداشت

زينب پس از تو، زينب محمل نشين نبود

در حيرتم كه بى‏تو چرا زنده مانده ام

عهديكه با تو بستم از اول چنين نبود

ده روزه فراق تو، عمرى به ما گذشت

يك عمر بود هجر تو، يك اربعين نبود

مجنون شبيه طفل تو شيدا نمي‌شود

مجنون شبيه طفل تو شيدا نمي‌شود

زين پس كسي به قدر تو ليلا نمي‌شود

درد رقيه‌ي تو پدرجان يتيمي است

دردر سه ساله‌ي تو مداوا نمي‌شود

شأن نزول رأس تو ويرانه‌ي من است

ديگر مگرد شأن تو پيدا نمي‌شود

بي‌شانه نيز مي‌شود امروز سركنم

زُلفي كه سوخته گره‌اش وا نمي‌شود

بيهوده زير منّت مرهم نمي‌روم

اين پا براي دختر تو پا نمي‌شود

صد زخم بر رُخ تو دهان باز كرده است

خواهم ببوسم از لبت امّا نمي‌شود

چوب از يزيد خورده‌اي و قهر با مني

از چه لبت به صحبت من وا نمي‌شود

كوشش مكن كه زنده نگهداري‌ام پدر

اين حرف‌ها به طفل تو بابا نمي‌شود


طفل، بابا، آب ...

دختري مانْد مثل گل ز حسين

چهره‌اش داغ باغ نسرين بود

جايش آغوش و دامن و بَر و دوش

بسكه شور آفرين و شيرين بود

طفل بود و يتيم گشت و اسير

جاي دامان، مكان به ويران داشت

ماهِ رويش نبود بي‌پروين

اَبرِ چشمش هميشه باران داشت

وقتي آن طفل گريه سر مي‌داد

در و ديوار، گريه مي‌كردند

همه خود را زِ ياد مي‌روند

بهر او زار گريه مي‌كردند

هر زمان نامي از پدر مي‌بُرد

سيلي و طعنه بود پاسُخ او

هر دو از بخت او سخن مي‌گفت

بود همرنگ، معجر و رُخ او

وَرَق گل كجا و سيليِ كين

شاخه‌ي ياس كي بُريده به داس

دست بر جاي سيلي و مي‌گفت

كه كجا هستي‌ اي عمو عباس

بود دلگرم با خيال پدر

بي‌خبر بود از سِنان و سُنين

راه مي‌رفت و دست بر ديوار

رويِ ديوار مي‌نوشت "حُسين"(ع)

پا پُر از زَخم و دست، بي‌جان بود

جِسم، شب گون و چهره ـ چون مهتاب

مي‌نشست و به روي صحفه‌ي خاك

مشق مي‌كرد ـ طفل، بابا، آب

شبي از دَرد و گريه خوابش بُرد

ديد جايش به دامن باب است

جَست از شوق دل ز خواب و بديد

آرزوها چو نقش ـ بر آب است

چشم خالي ز خواب شد پُر اشك

گشت درگير، بُغض و حنجره‌اش

دوخت بر راه ديده و كم‌كم

خود به خود بسته شد دو پنجره‌اش

گر چه ويرانه در نداشت، به شب

بخت آن طفل، حلقه بر در زد

ديد، دختر ز پاي افتاده است

با سر آمد پدر به او سر زد

من غذا از كسي نخواسته‌ام

گر چه در پيكرم نمانده رَمَق

شوق و اٌميد و عاطفه گُل كرد

دست، لرزيد و رفت سوي طَبَق

بِينِ ناباوري و باور، ماند

نكند باز خواب مي‌بينم!


اين همان غُنچه‌ي لب باباست؟

خواست از شوق دل كشد فرياد

جوهري در صداي خويش نداشت

خواست خيزد ادب كند امّا

استواري به پاي خويش نداشت

اين ملاقات ماه و خورشيد است

اَبرها سوختند و آب شدند

بازديدِ، پدر ز دختر بود

آب و آيينه بي‌حساب شدند

گفت نشكفته غنچه‌ام، امّا

لاله در داغ‌ها سَهيمم كرد

دو لبم يك سخن ندارد بيش

كي درين كودكي يتيمم كرد؟

چهره‌ام را چو عمّه مي‌بوسيد

گريه مي‌كرد و داشت زمزمه‌اي

علّتش را نگاه من پرسيد

گفت خيلي شبيه فاطمه‌اي

راست است اين‌كه گفته‌اند به من

مادرت سيلي از كسي خورده است؟

چه ازو سر زده؟ مگر او هم

مثل من اِسمي از پدر برده است

ياد داري مدينه موقع خواب

دست تو بود بالش سر من

روي دو پِلكِ من دو انگشتت

كه، بخواب اي عزيز دختر من

ياد داري كه هر سؤال تو را

مثل بُلبُل جواب مي‌دادم

تَر نگشته لَبَت هنوز كه، آب

در كَفَت ظرف آب مي‌دادم

ياد داري مرا به پيش همه

مي‌گرفتي به سينه و آغوش

يا مرا عمّه روي دامن داشت

يا عمو مي‌گرفت بر سر دوش

تا گل روي تو نمي‌ديدم

چشم من كاسه‌ي گلابي بود

در ميان دو دست تو رخ من

مِثلِ عكسي ميان قابي بود

باز تصوير من ببين امّا

خودنپنداري اشتباه شد

قاب اگر نيست چهره آن چهره است

عكسِ رنگي فقط سياه شده

يادداري كه با همين لب‌ها

بوسه ‌دادي به روي من هر صبح

دست و انگشت‌هاي پُر مهرت

شانه مي‌كرد موي من هر صبح

يادداري كه صبح و شب هرگاه

مي‌شدي بر نماز ـ آماده

دخترت مي‌دَويد و مي‌ديدي

مُهر آورده است و سَجّاده

چِلچراغي ز اشك خود دارم

بلكه ويرانه را كنم تزئين

رُخ كبود، اشك سُرخ، موي سپيد

سفره‌ي ميزبان شده‌ رنگين

بَس نگاهت به روي ني كردم

داد خورشيدِ تو به چشمم، آب

دسترس چون نداشتم ناچار

زدم از دور، بوسه بر مهتاب

خاطراتي است خواندني امّا

حيف دفتر سه برگ دارد و بَس

سطر آخر خلاصه گشته بخوان

دخترت شوق مرگ دارد و بس

از سخن اوفتاده بودم و شُكر

طوطي از آينه سخنگو شد

دفتر قصه دست سيلي بَست

طوطي سبز تو، پرستو شد

لرزشِ دستِ خسته‌ام گويد

گيرمت با دو دست، بر سينه

گر بياُفتي ز دست من به زمين

باز خواهد شكست آيينه

با پدر دختري كه اُنس گرفت

بَرَدش در سفر پدر با خود

خيز و دستم بگير در دستت

يا بِمان، يا مرا ببَر با خود

بهر پاسخ به بوسه‌هاي پدر

گُلِ لب را به غنچه‌اش بگذاشت

خواست تا دَرد او كند درمان

جان بر لب رسيده‌اش برداشت


سه ساله‌اي است كه زينب اسير همّت اوست

گُلي كه خاك خرابه مزار و تربت اوست

سه ساله‌اي است كه زينب اسير همّت اوست

ز نسل بت‌شكن مكّه است اين دختر

شكستنِ بت شامي به دست قدرت اوست

مسير خطبه‌ي زينب به اشك او وا شد

كه انقلاب حسيني رهين منّت اوست

به جاي رخت عزا پيكري سيه دارد

كه اين سياهي پيكر خود از محبّت اوست

رهي كه با قدمِ پُر ز اَبله بگشود

به سوي كرب و بلا باشد و عنايت اوست

فدايي سحر است و گل مناجات است

كه بوسه از لب بابا فقط عبادت اوست

اگر كفن شده پيراهنِ اسيريِ او

قسم به عصمت كبري، نشان عصمت اوست

چنان گريست كه رأس پدر پريشان شد

حسين هم به خرابه پيِ زيارت اوست

قامت دين راست شد زان بي‌نظير

دختري دارم در عالم بي‌نظير

از كرامت عالمي را دستگير

با وجودي‌كه سه ساله دختر است

ليك از غم‌هاي من گرديده پير

در ميان دختران قافله

بود مأموريت او بس خطير

در خرابه تا اَبد آباد كرد

دين و قرآن را به طرزي چشم‌گير

خواب را از چشم دژخيمان ربود

چون‌كه مي‌غرّيد همچون ماده شير

با طنين صوت زينب گونه‌اش

نيمه‌شب لرزاند كاخ آن امير

چون سرم را در طبق ببريده ديد

شد ز شرم روي بابا سر به زير

با سر من بيعتي جانانه كرد

زنده شد آيات صحراي غدير

ديدم آن‌جا چهره‌ي زهرايي‌اش

در خسوف پنجه‌ي دشمن اسير

قامتش خم زير بار غم ولي

قامت دين راست شد زان بي‌نظير

با تني مضروبه جان داد و نرفت

زير بار ظلم و جور، آن دلپذير

ناله‌هاي چاره‌سازش تا ابد

زنده مي‌ماند در عالم چون سفير


دختر ...

همه دانند كه از بهر پدر

هست كانون محبّت، دختر

پدري را كه خدا دختر داد

در محبت ز پسر ـ بهتر داد

پدري ـ كو را، دختر نَبُوَد

در سپهر دلش اختر نَبُوَد

نه همين چشم و چراغ پدرند

گل صد برگ به باغ پدرند

يك جهان عاطفه و احساسند

هيچ جز مهر پدر نشناسند

جايشان دامن و آغوش پدر

بعد آغوش پدر دوش پدر

روشني‌بخش سراي دل اوست

نُقلِ هر مجلس و هر محفل اوست

هر چه گويد همه شيرين باشد

هَست شيرين و ـ نمك مي‌پاشد

با نگاهش ز پدر، دل بِبَرد

ناز او را پدر از جان بخرَد

تا پدر مي‌رَوَد، از دُنبالش

وقتِ برگشت، به استقبالش

چشم او دوخته بر در گردد

تا پدر كي به برش برگردد

تا صدايش ز پس دَر شِنَوَد

بي‌خود از خود، به سوي در، بدَوَد

بيش‌تر از همه گردد خُوشحال

پيش‌تر، از همه در استقبال

دختري هم پسر زهرا داشت

كه به دامان و بَرِ ا وجا داشت

تا بر او طرح جفا ريخت فلك

تيغ بيداد برآهيخت فلك

پدرش، كُشته‌ي آزادي شد

بَر رخش بسته ـ دَرِ شادي شد

باري از كينه‌ي عُمّالِ يزيد

كس چه داند كه در اين راه چه ديد

جا ـ به ويرانه‌ي شامش دادند

روز او برده و شامش دادند

روز و شب بود به فكر پدرش

بود رخسار پدر در نظرش

اشك مي‌ريخت چنان از غم باب

كه دل سنگ، ز غم مي‌شد آب

همه وِردِ لبِ او بابا بود

ذِكر روز و شبِ او بابا بود

عمّه‌اش گاه، تسلّي مي‌داد

وعده‌ي ديدن بابا مي‌داد

تا شبي ياد پدر تابش بُرد

گريه‌ها كرد و سپس خوابش بُرد

ساعتي بود به خواب آن دُرِ ناب

گشت بيدار ولي بخت به خواب

داده آنديده كه بر نرگس ـ رشك

خالي از خواب شد و پُر از اشك

خود به هر سوي بيانداخت نگاه

نااُميدانه كشيد از دل، آه

گشت ويرانه و ... گم كرده نيافت

در بَرِ عمّه‌ي سادات شتافت

كودك از عمّه پدر مي‌طلبيد

مهر را، قرص قمر مي‌طلبيد

چه كند عمّه چه گويد به جواب؟

ريخت اختر دل شب، بر مهتاب

لاجرم ناله ز بس، دختر زد

سرباب آمد و او را سر زد

همچو آن هجر كشيده بُلبل

كه فتد ديده‌ي او بر رُخ گل

ميزبان گرم پذيرايي شد

كنج ويرانه تماشايي شد

گفت اي عمّه بيا در بر من

سايه افكند هُما بر سر من

ديگرم رنج به پايان آمد

گنج ـ خود ـ گوشه‌‌ي ويران آمد

ولي امشب تو، به ويرانه بساز

تا كنم با تو دَمي راز و نياز

اشك چشم من اگر بگذارد

درد دل‌هام شنيدن دارد

مي‌نشاندي تو مرا در دامن

حال، بنشين به روي دامنِ من

در بر غمزده دختر بنشين

ماهِ من در بَر اَختر بنشين

سايه‌ي خود چو گرفتي ز سرم

من همان طاير بي‌بال و پرم

ياد آغوشِ تو بُرد از دل تاب

ديدم آغوش تو، امّا در خواب

كي به پيشانيِ تو سنگ زده‌ست؟

كي ز خون بر رخِ تو رنگ زده‌ست

سر پُر شور تو در نزد كه بود

كي لبِ لعلِ تو را كرده كبود؟

تو كه مهمان، بَرِ بيگانه شدي

چه خطا رفت كه بر ما نشدي

رُخِ تو شرح دهد كُنجِ تنور

بوده اسباب‌ پذيرايي، جور

دارم ـ اي كرده به دل كاشانه

دل ويرانه‌تر، از ويرانه

آن‌قدر ضعف به پيكر دارم

كه سرت را نتوان بردارم

جان طلب مي‌كُني از من، جان كو

بر تو جاني كه كنم قربان كو

هديه‌ي خويش به جانان جان كرد

جان فداي قدم مهمان كرد


در وفاي عشق تو، مشهور خوبانم چو شمع

در وفاي عشق تو، مشهور خوبانم چو شمع

شب¬نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نميايد به چشم غم¬پرست

بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع

بي جمال عالم آراي تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو، در عين نقصانم چو شمع

در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست

اين دل زار و نزار اشکبارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه¬اي و صلي فرست

ورنه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمع

هم چو صحبم يک نفس باقي¬ست تا ديدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبي از وصل خود اي نا زنين

تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع ...

خسته شده تن ام زبس هدف تازيانه ها شده

جسمم به درد و دلم برفراغ مبتلا شده

جسم نهيف من كه چو گل بود اي پدر

باتازيانه و شلاق خصم آشنا شده

گرديده اب تنم بنگر از حيا و شرم

رويم نظاره گاه بهر هر بي حيا شده

روئي كه بوسه گاه پدر بود روز وشب

اينك مكان سيلي و اشك و جفا شده

بعد عمو به خدا رفت حرمت حرم

سيلي و تازيانه به هركس روا شده

بعد عمو همه از شرم شمع گشته ايم

بعد عمو به خدا خصم بي حيا شده

گرچه تمام پيكر من پر زدرد غربت شد

صد شكر دست عدو،زمعجر سوزان رها شده

ما همچو طعمه ايم بهر عدوئي كه بي حياست

حيران دوچشم عدو بهر طعمه ها شده

هردم به پيكر منتازيانه بوسه زند

پيراهنم زتازيانه دون كم نما شده


هزارن حرف دارم با تو دلبر

شعر: محمد به پسند

هزارن حرف دارم با تو دلبر

زگفتن با پدر مي ترسم آخر

عمو با تو سخن بسيار دارم

ببين من صورتي تبدار دارم

اگر چه روزها چيزي نخوردم

سخن بر لب ز آب و نان نبردم

پريده رنگم از رخ كس نداند

دليلش تن به مردن مي كشاند

زبس بر صورتم سيلي دويده

نفهمد كس كه رنگ من پريده

زبعد تو عدو گستاخ گرديد

به اشك عمه ام مستانه خنديد

زبعد تو عدو شد بي حياتر

به غارت برد از اهل تو معجر

زسيلي لطمه ها بر من رسيده

كه خونين گشته گوش و هر دو ديده

زسيلي هاي دستاني پر از خشم

نه تنها سوخت هم رخسار و هم چشم

شتاب دست بر اين چهره زرد

نموده گردنم را نيز پر درد

نگاهم تيره گشته همچو رويم

زگيسوهاي خود ديگر نگويم

زبس شلاق بر جسمم نشسته

تمام جامه ام از هم گسسته

زبس گيسوي من دردست رفته

ميان سر هر آنچه هست رفته

زبعد رفتن ات اين سينه پژمرد

زبعد رفتن ات اين سينه پژمرد

اميد و آرزو در سينه ام مرد

زبعد تو عمو تغيير كردم

رقيه از جدائي تو افسرد

چه مي شد بودي آنجا و ببيني

چگونه تازيانه جسمم آزرد

چه مي شد بودي آنجا اي عمو جان

كه دشمن گيسويم درچنگ خود برد

اگر چشم تو بر من بود هردم

دگر سيلي به روي من نمي خورد

اگر بودي كنارم اي عمو جان

كجا بر جسم من شلاق مي خورد!

اگر بي دست حتي زنده بودي

كجا دشمن به خيمه حمله مي برد؟!


اي يادگار زهرا سلام الله عليها

شعر: حبيب چايچيان

اي همنشين زينب، نام حسينت بر لب

داري چه آتشين تب، من در کنارت امشب

با گريه تو گريم

در اين سفر به هرجا، در سير کوه و صحرا

گوئي: کجاست بابا؟ من مات ازين تمنا

با گريه تو گريم

اي دخت پاک لولاک، گريان ز داغت افلاک

خفتي به سينه خاک، چون اشک تو، کنم پاک

با گريه تو گريم

گاهي به ياد اکبر، گاهي ز داغ اصغر

داري دلي پر آذر، اي دخت نازپرور

باگريه توگريم

چون مي‌کنم نظاره، از بهر گوشواره

گوش تو گشته پاره، دارم غمي دوباره

با گريه تو گريم

از آن هجوم و يغما، آثار خشم اعدا

بر چهره تو پيدا، اي يادگار زهرا

با گريه تو گريم


غم نامه ي حضرت رقيه سلام الله عليها

يا ابا عبدالله الحسين

حسين فاطمه سلام

حسين مصطفي سلام

حسين مظلوم علي

شهيد کربلا سلام

اون که مي گفت تو کربلا

خيمه هاتو آتيش زدند

نگفت کجا به بچه ها

زخم زبون و نيش زدند

اون که مي گفت يه دختره

آتيش به دامن رو ديده

نگفت تو اون صحرا چرا

راه نجف رو پرسيده

اون که ميگفت زينب تو

رگ بريدت رو بوسيد

نگفت ميون نيزه ها

فقط سر تو رو مي ديد

اون که مي گفت دينمونه

گوش يکي خون مي چکيد

نگفت کجا سيلي زدو

گوشوارشو گرفت کشيد

اون که مي گفت انگشت تو

از بدنت جدا شده

نگفت که انگشترتو

غنيمت کيا شده

اون که مي گفت يه زنجيري

به گردن علي ديده

نگفت کجا با خطبه هاش

بساط زلم و کوبيده

اون که مي گفت بچه هاتو

با تازيانه مي زدند

نگفت دليلشون چي بود

با چه بهونه مي زدند

مي خوام بگم که ماجرا

ازاونجايي آب مي خوره

که ظالم اولي گفت

علي بايد کنار بره

اون روزي که حسين من

مادرتو کتک زدند

کينه خيبري رو با

قباله فدک زدند

اون روزي که آتش کين

بر در خونتون نشست

برادرت قربوني شد

پهلوي مادرت شکست

اون روزي که دست علي

بسته بود و تو کوچه ها

فاطمه شو کتک زدند

جلوي چشم بچه ها

اون روزي که خونتونو

به شعله ها در کشيدند

تخم نفاق و کينه رو

ميون امت پاشيدند

مي خوام بگم بعد تو باز

خيل خوارج اومدند

اونايي که مادرتو

زدند دوباره اومدند

دلم مي گه راضي نشو

دست خالي پا بکشي

اوني که زينب کشيده

يه خوردشم ما بچشيم

زينبي که تو ازدواج

مي گفت يه شرط خوب دارم

هرجا حسين من بره

منم بايد باهاش برم

زينبي که بعد دو روز

اومد پي تو قاصدش

حق داره بعد مرگ تو

شوهرشم نشناسدش

اون که وصيت تو رو

همش به جون و دل خريد

يه دخترت گم شده بود

ميگن تا صبح پي اش دويد

ميخوام بگم خواهر تو

خيلي مصيبت کشيده

بطوريکه همه ميگن

قامت زينب خميده

زينبي که هرجا مي رفت

تا هرکجا پا مي گذاشت

جبرئيل هم مي يومد و

بالهاشو اونجا مي گذاشت

زينبي که اگه يه روز

ميخواست پيش بابا بره

هاشمي ها جمع مي شدن

دخت علي تنها نره

زينبي که مي رفت بقي

سر بزنه به مادرش

مدينه رو قرق مي کرد

ابو فاضل با لشکرش

زينبي که اگه يه روز

اراده سفر مي کرد

حسين شو صدا مي زد

عباس شو خبر مي کرد

زينبي که اگه يه وقت

سوار مرکبي مي شد

زانوي عباس علي

رکاب زينبي مي شد

حالا بايد خطر کنه

با بچه هاي بي پناه

گاهي مي ره تو علقمه

دور ميزنه تا قتلگاه

شايد مي خواد براي تو

پيراهني پيدا کنه

شايد مي خواد داد بزنه

عباسشو خبر کنه

اگه يه روز نمي ديدت

مريض مي شد تو ميخونه

بي تو کجا داره بره

مي خواد همينجا بمونه

دلش مي خواست جاش بزارن

تنها تو اون دشت بلا

ولي يهو يه دختري

داد مي زنه عمه بيا

مي خوام بگم دختر تو

درد و بلا کم نديده

تو بچه ها هيچ کسي رو

مثل رقيه نديده

ميگن يه جا خرابه بود

خرابه اي تو شهر شام

گريه مي کرد و هي مي گفت

عمه بريم پيش بابام

آخه مي خوام حرف بزنم

درد و بلا مو بش بگم

شکايت اين مردمو

پيش بابا جون ببرم

با التماس به خواهرت

ميگفت بگو بابا بياد

گفتم بايد کاري کني

ديگه دلش بابا نخواد

سر تو رو تو ظرفي که

يه پارچه روش کشيده بود

بردن جلوش گذاشتنو

رنگ همه پريده بود

هي مي گفت من نمي خوام

عمه گرسنه ام نيست

وقتي يه خورده بو کرد

فهميد که ماجرا چيست

سرو گذاشت رو دامنش

ناز غريبونه مي کرد

با دستاشون کيسوهاتو

يکي يکي شونه مي کرد

مي بوسيد هي نازت مي کرد

با دستاي ناز لطيف

قصه رنجشو مي گفت

از اون جماعت کثيف

بابا همين که رفتي و

اسب تو بي تو باز اومد

يهو ديديم از هر طرف

يه عالمه سرباز اومد

اين بار به جاي شمشيرا

با نيزه حمله ور شدند

وقتي که دور شدند ديديم

خيمه ها شعله ور شدند

خيمه ها که آتيش گرفت

تو داشتي ما رو مي ديدي

وقتي منو سيلي زدند

تو هم صداشو شنيدي

خيمه ها رو سوزوندن و

هرکي يه جا فرار مي کرد

طفلکي عمه مون بابا

نميدوني چيکار مي کرد

هر بچه اي به يه طرف

از ترس دشمن مي دويد

عمه به دنبال همه

بيشتر پي من مي دويد

يه بار که رفت تو خيمه ها

داداش علي رو بياره

فرياد کشيد رباب بيا

علي ديگه نا نداره

يه زنجيري آوردند و

بستند به گردن داداش

از بچه ها هرکي که بود

اين زنجيرو بستن به پاش

تو کاروان جلو جلو

سرها رو نيزه ها مي رفت

پشت سر داداش علي

جلوي بچه ها مي رفت

اگه مي خواست که تند بره

بچه ها ناله مي زدند

طفلکي تا يواش مي کرد

با تازيانه مي زدند

يه شب شنيديم سر تو

خولي به خونش مي بره

فرداش ديديم سياه شدي

موهات پر از خاکستره

بعد شنيديم يه راهبي

سر تو رو اجاره کرد

يه تشت زر بود با گلاب

هي تو رو شست و گريه کرد

بعده يه مدتي سفر

بابا به کوفه رسيديم

شهري که از مردمونش

زخم زبونا شنيديم

ميخوام بگم کوفه کجاست

بگم ز کار مردمش

عمه مي گفت پسر عموت

مسلمو اينجا کشتنش

عمه مي گفت اينا به تو

نامه نوشتند که بيا

بعد اومدند جلوي تو

صف کشيدند تو کربلا

عمه مي گفت گفته بودند

بري بشي اميرشون

تو رو که تشنه کشتن و

ما هم شديم اسيرشون

تو اون جماعت کثيف

هيچکس به فکر ما نبود

پامون تاول مي زد ولي

کسي به فکر ما نبود

با شلاقهاي چرميشون

گاهي به ما سر ميزدند

عمه مارو بغل مي کرد

عمه رو بيشتر مي زدند

يکي ميگفت خارجين

يکي مي گفت جلو نرين

يکي مي گفت حقشونه

يکي مي گفت سنگ بزنين

يکي ديدم يه عالمه

سنگ درشت تو دامنش

مي گفت که هر کي بزنه

حتما بهشت مي برنش

يه پير مرد اومد جلو

زل زد تو چشماي داداش

گفت هرکي که کافر بشه

ظالم مي شه اينه سزاش

داداش علي گفت پيرمرد

بگو بينم مسلموني

آيا رسولو مي شناسي

از دخترش چي مي دوني

اگه علي رو مي شناسي

فاتح خيبر وحنيف

حسين ز زهرا و علي

منم علي ابن حسين

اون پير مرد گريش گرفت

گفت آقا جونت ببخشيدم

آره علي رو مي شناسم

باور کنيد نفهميدم

گفت که مي خواي دعات کنم

يه پارچه تميز بيار

ببند زير اين آهنا

رو زخم گردنم بذار

يکي يه تيکه نون آورد

انداخت و گفت مال گداست

عمه صدا زد بي حيا

اين اهل بيت مصطفي ست

وقتي که عمه گفت سکوت

زنگوله هام صدا نکرد

کسي ديگه جيک نمي زد

سنگم کسي رها نکرد

عمه مي گفت اي کوفيا

خنده بسه گريه کنيد

ننگ به دامن شما

شما که پيمان شکنيد

کي بود نوشت خسته شديم

از ستم و ظلم يزيد

حالا به دور بچه هاش

جمع شديد و کف مي زنيد

کي بود نوشت اگه بياي

همه مي شيم فداي تو

تمام هست و بودمون

را مي ريزيم به پاي تو

بگم از اين شام بلا

مي خوام بگم مصيبتش

عمه رو پير کرده بابا

عمه رو پير کرده بابا

ما رو تو شهر چرخوندنو

جماعتم کف مي زدند

زنها روي پشت بونا

با هلهله دست مي زدند

از خوشحالي دست مي زدند

گفتند بيايد مسلمونا

کافرا از راه رسيدند

يهو ديديم جماعتي

به سمت ما مي دويدند

سر تو رو برداشتنو

به دور هم مي چرخيدند

جلوي چشم بچه ها

با هم ديگه مي رقصيدند

تو کوچه ها بردنمون

مردم تماشا بکنند

خواستن که هتک حرمتي

به آل طه بکنند

فحش به علي مي دادن و

تبريک به هم مي گفتند

چشماي رزل و پستشون

دايم به ما مي دوختند

وقتي مي گفتيم نکنيد

نگهبانا ميومدند

دمبالمون مي کردنو

با شلاقاشون مي زدند

اينجا پر نامحرمه

وگرنه پيراهنمو

در مي آوردم ببيني

کبودياي تنمو

بابا جون اين خواهرتم

مثل خودت دليرو بود

ميخوام بگم تو سينه اش

انگار دل يه شيرو بود

يهو ديديم فرياد کشيد

اي برده زادگان پست

اي که لياقت شماست

يزيد ميمون باز مست

اي آل بوسفيان مگر

نشينيده ايد از ثقلين

چرا به نيزه مي بريد

راس برادرم حسين

اي ننگ و ذلت به شما

با چشم ساز فطرتين

با گلستان مصطفي

با بوستان عترتين

فريا کشيد بيخبرا

چرا بايد چنين باشه

يک ولد حراميو

امير مسلمين باشه

بابا يه مطلبي مي خواد

قلبمو از جا بکنه

ترسم اينه اگه بگم

عمه باهام قهر بکنه

بهت مي گم يواشکي

مي خوام گوشاتو وا کني

عمه اگه گفت چي مي گه

يادت باشه حاشا کني

عمه رو که تو مي شناسي

با اون حيا و غيرتش

چادرشو کشيدنو

سيلي زدند تو صورتش

حالا که اومدي پيشم

حالا که مهموني شده

مي گم چرا عمه سرش

شکسته و خوني شده

نه که فقط فهش دادنو

نه که فقط کتک زدند

تو مجلس شرابشون

به زخممون نمک زدند

صبح همگي تو کاخ شاه

يه چوب ديديم دست يزيد

جلوي چشم بچه ها

يه کاري کرد پست پليد

عمه ديگه طاقت نداشت

روشو به بچه ها کنه

سرو به چوب محفلش

زد که يزيد حيا کنه

درد و دلاي دخترت

دل جماعت رو سوزوند

حتي صداي گريه

بعضي رو آسمون رسوند

رقيه که تو دامش

هم صحبت سر تو بود

يه جورايي نازت مي کرد

انگار که مادر تو بود

نمي دونتم دختر تو

چطور نگاش کرده بودي

فقط مي گم که با چشات

انگار صداش کرده بودي

مي خوام بگم تو خرابه

سکوت غمباري نشست

همه ديدن يواش يواش

رقيه چشماشو مي بست

دختر شيرين زبونت

ديگه ساکت نشسته بود

انگار يه بغض سنگيني

راه گلوشو بسته بود

بچه ها دورش اومدند

درد دلاش تموم شده

بلبل اهل بيت ما

چرا ديگه آروم شده

يکي مي گفت اين طفلکي

از بسکي سختي کشيده

حالا ديگه خسته شده

چشماشو بسته خوابيده

يکي مي گفت بچه ديده

جواب نيومد از باباش

لابد دلش شکسته و

خواسته قهر کنه باهاش

سکينه گفت خواهر من

اصلا به فکر خواب نبود

فقط مي خواست حرف بزنه

منتظر جواب نبود

ربابه اومد کنارش

نشست و گفت عزيز من

بابا داره گوش مي کنه

غصه نخور تو حرف بزن

زينب اومد جلوترو

دستي کشيد روي سرش

گفت عمه جون هيچ بابايي

قهر نمي شه با دخترش

اگه بابات ساکت شده

واسه اينه که گوش مي ده

چشماتو وا کن گل من

عمه به قربونت بره

ميگفت يه نانجيب مي گفت

من بلدم چيکار کنم

شلاقشو کشيد و گفت

مي خواي اونو بيدار کنم

يکي که ديد اون بي حيا

دستشو پس نمي کشه

يواشکي گفت تو گوشش

بچه نفس نمي کشه


رانده‌ام‌ از ديده مجروح‌ امشب‌ خواب‌ را

شعر: سيد محمد ميرهاشمي‌

رانده‌ام‌ از ديدة‌ مجروح‌ امشب‌ خواب‌ را

ميهمان‌ ديده‌ كردم‌ تا سحر مهتاب‌ را

گرچه‌ بي‌ فيض‌ از حضور يار بودم‌

مدتي‌ كرده‌ام‌ آرام‌ با يادش‌ دل‌ بي‌ تاب‌ را

دُرِّ درياي‌ ولايم‌ ساحل‌ اميد كو؟

مُردم‌ از بس‌ خورده‌ام‌ شلاِق اين‌ گرداب‌ را

شد حديث‌ رزم‌ من‌ افزون‌تر از جنگاوران‌

گرچه‌ طفلم‌ من‌ ندارم‌ قدمت‌ اصحاب‌ را

پاي‌ مجروحم‌ ندارد تاب‌، برخيزم‌ ز جا

اي‌ پدر سيلي‌ نبرده‌ از سرم‌ آداب‌ را

باغبان‌ عشق‌ رفتي‌ تا بهشت‌ آرزو

دست‌ گلچين‌ از چه‌ دادي‌ غنچه‌ شاداب‌ را

اجر ذكرت‌ را رخم‌ از ضربة‌ سيلي‌ گرفت‌

پاك‌ كن‌ با دست‌ خود از چهره‌ام‌ خوناب‌ را

طاق ابروي‌ تو محراب‌ نماز عمه‌ بود

اي‌ پدر جان‌ كي‌ شكسته‌ حرمت‌ محراب‌ را

تشنه‌ مي‌ميرم‌ به‌ ياد كام‌ عطشانت‌ پدر

تا كنم‌ رسواي‌ داغ‌ تو به‌ عالم‌ آب‌ را


دلتنگ عطر زخمي پيراهن توام

مي سوزم و نمانده مرا راه ديگري

آري فرشته ام كه ندارم به تن پري

سنگين شده عبور نفسهاي خسته ام

انگار بين سينه من رفته خنجري

من مي چشم مقابل ابروي زخم تو

بيرحمي و جسارت سنگ ستمگري

يك آستين پاره هم اينجا غنيمت است

وقتي رقابتي شده تاراج روسري

سرخ است گونه هاي كبودم كه يك نگاه

بي چشم و رو نشسته به دنبال دختري

قرمز طلوع كرده اي از مشرق تنور

زين جا نبوده است مگر جاي بهتري

ما را به نام خارجيان سنگ مي زنند

حتي اگر كه آيه قرآن بياوري

حالا به روي دامنم ار هوش رفته است

يك صورت كبود و دو تا چشم مضطري

گويد ببين كه ساكتم و دم نمي زنم

حالا مرا به ديدن بابا نمي بري؟

دلتنگ عطر زخمي پيراهن توام

خورشيد ني سوار من اي عشق مادري

داد استکبار را موي پريشانم شکست

دل بيمار من از چشم تو بيمار تر است

چشم گريان من از ابر گهر بار تر است

گر چه طفلان همه از محنت من با خبرند

ولي از درد دلم عمه خبر دار تر است

همه دشواري وسختي است پس از تو اما

ديدن قاتل تو از همه دشوار تر است

يوسفا گرچه خريدار فراوان داري

نقد جان هر که به کف داشت خريدار تر است

همه هستي ام گرفتار به صد غم اما

بي گمان از اسرا عمه گرفتار تر است

از نواي نيمه جانم کاخ عدوانم شکست

دشمن دور ضربه خورد از اشک چشمانم شکست

بود همچون ذوالفقاري در غلاف آواي من

چون برون امد سپاه کفر عدوانم شکست

ظلم افشا شد هدف برگشت ظالم خوار شد

اين همه در پرتوي فرياد سوزانم شکست

ابتکار ناله ام روح ستم را خورد کرد

در خرابه کاخ را احوال نالانم شکست

شام ويران را احد کردم زآه پر طنين

همچو زهرا تکيه گاه بيت الاحزانم شکست

هرچه گفتم زخمي ام با تازيانه کم يزن

زير دست وپاي دشمن جسم بي جانم شکست

شد لباس کهنه ام چون پرچمي دشمن شکن

داد استکبار را موي پريشانم شکست

من ستون محمل پروانه هاي نيلي ام

گفت دشمن رکن زينب جمع ارکانم شکست


اي يتيم نيمه جانم لحظه اي آرام باش

بلبل شيرين زبان لحظه اي آرام باش

اي يتيم نيمه جانم لحظه اي آرام باش

بند قلبم پاره کردي جان من کم گريه کن

برده اي تاب و تبم را لحظه اي آرام باش

هر شبي ناله کني از فرط درد استخوان

درد گيرد استخوانم لحظه ايي آرام باش

زجر مي ايد دگر باره لگد کوبت کند

بر لب آوردي تو جانم لحظه اي آرام باش

نازدانه تو يگانه مونسم بودي دگر

مي روي تنها بمانم لحظه اي آرام باش


غم تو

شعر: حبيب چايچيان

تا شعلة هجران تو خاموش کنم

بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم

بسيار بکوشيدم و، نتوانستم

يک لحظه غم تو را فراموش کنم

اي کاش، دمي دهد امانم اين اشک

تا نقش تو را به ديده منقوش کنم

آخر چه شود، شبي به خوابم آئي

تا جام محبت تو را نوش کنم

بنشيني و، در برت، مرا بنشاني

تا زمزمة نوازشت گوش کنم

گر بار دگر مرا در آغوش کشي

صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم

سجاده تو، که مي‌دهد بوي تو را

برگيرم و، بوسم و، در آغوش کنم

چون درد فراق تو، ز حد درگذرد

زين عطر تو قلب خويش، مدهوش کنم

از حمله غارت به دلم آتشهاست

اين داغ، عيان، ز لاله گوش کنم

گويند به من، يتيم غارت زده ام

زآن چشمة چشم خويش پرجوش کنم

ديگر اگر اي پدر نخواهي برگشت

برخيزم و، پيکرم سيه پوش کنم؟

اين داغ حسين، جاودان است (حسان(

هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم


سفير حسين عليه السلام

شعر: حبيب چايچيان

دشمنان نقشه کشيدند و تفکر کردند

تا مرا در بدر و غرق تأثر کردند

کي گذام که شود نقشة آنان عملي

گرچه بسيار درين باره تدبر کردند

مي‌کنم زير و زبر دولت پوشاليشان

تا که بر عکس شود آنچه تصور کردند

من سفيرم که فرستاده مرا ثار الله

از ره جهل به من فخر و تکبر کردند

گفتة ما، همه احکام خدا بود و رسول

حرق حق را نشنيدند و، تمسخر کردند

ميهمان را که به زنجير گران مي‌بندد؟

شاميان خوب پذيرائي در خور کردند

چونکه غربت زده و خاک نشينم ديدند

با زر و زيور شان، ناز و تفاخر کردند

پيش چشم من غارت زده، همسالانم

زينت گوش خود آويزه اي از در کردند

آستين کرده ام از شرم، حجاب رويم

پيش آنانکه به سر، معجر و چادر کردند

دست در دست پدر، گشته تماشاگر من

چشمم از غصه، پر از اشک تحسر کردند

لحظه اي داغ عزيزان، نرود از يادم

خوب، از غصه دل کوچک من پر کردند

همه آسوده بخفتند به کاشانه خويش

بستر از خاکم و، بالين من آجر کردند

اي خوش آنانکه (حسان(ار عدالت گشتند

يا به اهل ستم اظهار تنفر کردند