زبانحال حضرت رقیه (س)

بابا جون غمم زیاده

دخترت ز پا فتاده

آرزوم بود زنده باشی

همه آرزوم به باده

اومدم ز روی گونه ات

پاک کنم گرد و خاکا رو

بعد تو چیکار دارم من

گردش لیل و نهارو

برا قلب تو سرودم

بابا جون صورت کبودم

چرا سیلی به رخم زد

مگه دخترت نبودم

باباجون چشماتو وا کن

بابا جون منو نگا کن

بیا این دمای آخر

با دل منم صفا کن

بابا جون منم عزیزت

بابا جون تویی عزیزم

بزار این بارون اشک رو

به پای چشات بریزم

کیه رگهاتو بریده

کیه چشماتو دریده

مثل موهای سر تو

موی دخرترت سپیده

بابا جون پر از غمم من

پره درد و ماتمم من

توی این خرابه بابا

همنشین المم من

(گوشواره: بابا جون مهربونم)

سروده: جعفر ابوالفتحی


از زبان حضرت رقیه (س)

کودکی هستم درون مقتل بابا اسیر

مانده ام تنها میان این همه خیل کثیر

آمدم سوی پدر با حال زار و مضطرم

دیدم ای دل رفته بر قلب پدر هفتاد تیر

از سر کینه مرا سیلی زدند ای جان من

کینه ای همچون زمان کینه ی یوم الغدیر

سیلی سنگین آنها غصه دارم کرده است

سیلی از دستان مردان، سیلی از دستی کبیر

ای پدر رأست به نی رفت و دلم مغموم شد

آمدم بالا سرت اما چه سودم گشته دیر

یاس عشق باغ عشقت گشته نیلی، دخترت

آن قدر خورده لگد از چکمه ها هم گشته سیر

عمه ام وقتی سرت را روی نی پیدا ندید

از نظاره بر سرت زیر لگد ها گشته پیر

شد دعای عمه ام وقت نماز هر شبش

یا الهی انتقام ما از این مردم بگیر

عشق شبهایم، عزیزم، شد نظاره بر سرت

از دل من ای پدر این عشق زیبا را مگیر

سروده: جعفر ابوالفتحی


زبانحال حضرت رقیه (س) با سر بابا

آمدی و خواب من تعبیر شد

قلب زارم غرق در تأثیر شد

گشته موی و ابروی دختت سپید

صورت دختت پر از تغییر شد

تا که سنگی بر سر ابروت زد

دخترت از زندگانی سیر شد

آمدم در قتلگه دیدم پدر

سهم قلب پر ز خونت تیر شد

پابرهنه می دویدم روی خار

زیر پایم زخم ها تکثیر شد

چهره ی یک مرد تنها و غریب

بر گل روی شما تصویر شد

قصه سیلی، لگد، زخم زبان

در کتاب عمر من تقدیر شد

درد سر من را اذیت کرد چون

موی من با لخت خون درگیر شد

سروده: جعفر ابوالفتحی


زبانحال حضرت رقیه (س) با سر بابا (به سبک مویه)

عزیزم این دلم مجنون عشقه

ز عشقت واله و مفتون عشقه

به شبهای اسیری کنج دیوار

ز داغت چشم مو گریون عشقه

نوازش کن مرا بابای خوبم

به روی پلک چشمم خون عشقه

به روی نی مرا هم کن دعایی

ببین که دخترت دلخون عشقه

به ابر چشم خود پر اشک گشتی

نگو اشکه، بگو بارون عشقه

بخوان قرآن ز رگهای بریده

که رگهای تو هم افسون عشقه

سروده: جعفر ابوالفتحی

 


 

توروزاي غريبي و اسيري

گفتم مياي منو بغل ميگيري

گفتم مياي ميشي پناه ِ جونم – آغوش تو ميشه باز آشيونم

دوباره بوسه ميزني به گونم

اما ديدم ؛ از ضرب ِ چوب ِ خيزران ، لبي برات نمونده

درد و بلاي تو منو ، بابا ببين سوزونده

بابا حسين حسين حسین بابا حسين مظلوم

شبا همش خواب تورو می بینم

گفتم میای رو زانوهات می شینم

گفتم میای بادست مهربونی - موهامو شونه میزنی میدونی

باید که لالایی برام بخوونی

اما ديدم ؛ از ظلم ساربان ديگه ، دستي برات نمونده

بابا موهامو آتيش ِ ، كرب و بلا سوزونده

بابا حسين حسين حسین بابا حسين مظلوم

اندازه ي زخماي رو سر ِ تو

زخمي شده صورت ِ دختر ِ تو

گفتم مياي ميگم منو نگا گن- با نيم نگاهت دردمو دوا كن

گره ِ كور ِ اين طناب ُ وا كن

اماديدم ؛ از بسكه خوردي سنگ و چوب ، چشمي برات نمونده

شوري اشكا زخم رو پلك منو سوزونده

بابا حسين حسين حسین بابا حسين مظلوم

سبـــک (جهت دانلود کلیک کنید )

نکته : این سبک را زمزمه و واحد و شور هم میشود اجرا کرد.



بهونه ميگيره دلم ، نميخوام ، نميخوام ، بي تو باشم

ازهمه بريدم بازم ، باغمت ، باغمت ، آشناشم

من اونجوري كه بايد تورو نشناختم

تو امتحان عشق و دنيا من باختم

بيزارم از لحظه هايي كه دور از تو

داشتم دنياي بي معنامو مي ساختم

ــــــــــــــــــــــــــــــ

با صداي زخمي برات ، ميخونم ، ميخونم ، توي داغت

از كوچه ي سينه زني ، مي پرم ، مي پرم ، تا رواقت

از شرم گناهام تو هيئت ميسوزم

خسته از كاراي ديروز و امروزم

از خجالت آقا آب ميشم وقتي كه

نگامو به پرچم ِ اسمت مي دوزم

ــــــــــــــــــــــــــــــ

شب و روزمو غم گرفت ، دوباره ، دوباره ، خيس اشكم

دستمو بگير كه دارم ، دور ميشم ، دور ميشم ، از تو كم كم

حال و روزم از روي زردم معلومه

حرفاي ناگفتم بغض ِ تو گلومه

تو گير و دار ِ دنياي ِ اين آدما

ديوونه ي عشقت زندگيش آرومه

ــــــــــــــــــــــــــــــ

دوباره برا كربلات ، دل ِ من ، دل ِ من ، داره بونه

چي ميشه به اين نوكرت ، تو حرم ، تو حرم ، بدي لونه

بده منو ازغم ِ دوري نجاتم

خواب ديدم كفتر ِ گنبد ِ طلاتم

آخ اگه تعبير ِ رويامو ببينم

روضه خوون ِ سقا كنار ِ فراتم

سبـــک ( جهت دانلود کلیک کنید )


قطره قطره دوباره

داره بارون ميباره

بارون هروقت بباره

خبر از تو مياره

يعني خدا تو آسمون ؛ روضه گرفته

با مادر ِ قامت كمون ؛ روضه گرفته

حضرت ِ صاحب الزمون ؛ روضه گرفته

ببار اي بارون ببار – رو چشام شبنم بذار

آسمون ِ بيقرار – تو هم هستي سوگوار

ببار اي بارون ببار – كجابودي كربلا

لحظه لحظه دل ِ من

مي شه لبريز محن

اي شهيد ِ بي كفن

به گدا سري بزن

بيا ببين چه بيصدا ؛ دلم شكسته

ديگه از حرف و طعنه ها ؛ دلم شكسته

ياد ِ شباي كربلا ؛ دلم شكسته

روزگار اي روزگار – دست روي اين دل نذار

همه سال ِ بي بهار – ديگه بسه انتظار

روزگار اي روزگار – نداري با ما وفا

ببار اي بارون ببار – كجابودي كربلا

سبـــک ( جهت دانلود کلیک کنید )


حضرت رقیه(س)-شهادت


دوش وقت سحر از یار خبر می آمد

وندر آن ظلمت شب داشت پدر می آمد

بی خود از خویش، دگر درد فراموشش شد

داشت از اوج فلك، قرص قمر می آمد

چه مبارك سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر كه با سوز جگر می آمد

هاتف آن روز بدو مژده دیدار نمود

كه سری در پی او داشت به سر می آمد

همت عمه و انفاس پدر شد ور نه

در همان كوچه دگر حوصله سر می آمد


حضرت رقیه(س)-شهادت


از درد بی حساب سرم را گرفته ام

با دستمال بال و پرم را گرفته ام

از صبح تا غروب نشسته ام یکی یکی...

این خارهای موی سرم را گرفته ام

دردم زیاد بود طبیبم جواب کرد

یعنی اجازه ی سفرم را گرفته ام

مانند من ز ناقه نیفتاد هیچ کس

این جا منم فقط کمرم را گرفته ام

خوشحال بودنم ز سر اتفاق نیست

از دست این و آن پدرم را گرفته ام

خیلی تلاش کرده ام از دست بچه ها

این چند موی مختصرم را گرفته ام

آیینه نیست که ببینم جمال خویش

از چشم های تو خبرم را گرفته ام

تصمیم من گرفته شده پس مرا ببر

امروز از خودم نظرم را گرفته ام

این شهر را به پای تو ویرانه می کنم

مثل خلیل ها تبرم را گرفته ام


حضرت رقیه(س)-شهادت


نشان دست ضعیفش به هیچ بالی نیست

شکست خورده تر از ساقه اش نهالی نیست

به اشک آینه ی او در این شب آبی

قسم که چشمه زمزم به این زلالی نیست

ز بس فرشته نشسته در این بهشت خراب

برای آمدن عشق جای خالی نیست

بگو که گریه کند هر چقدر می خواهد

که تازیانه وحشی در این حوالی نیست


حضرت رقیه(س)-شهادت


سه ساله ای كه امیدش به نوجوانی بود

چقدر پیری او زود و ناگهانی بود

اگر چه گیسوی او مثل برف روشن بود

ولی تمام تنش سرخ و ارغوانی بود

قسم به تاول پر خون روی لب هایش

كسی كه بر بدنش نیزه زد روانی بود

زكات پیرهن كهنه ای كه بر تن داشت

دو گوش پاره و یك قامت كمانی بود

طریق لطمه زدن را ز عمه یاد گرفت

كه گونه هاش خراشیده و خزانی بود

ز ساعتی كه پدر را به ذوالجناح ندید

مدام ملتهب و غرق نوحه خوانی بود

غرور هاشمی اش فوق العاده بود ولی

نگاش ملتمسِ چوبِ خیزرانی بود

میان طشت سری را برایش آوردند

كه صاحبش پدر خوب و مهربانی بود

ز مرگ او زن غساله هم تعجب كرد

چرا كه بر بدنش جای صد نشانی بود

طلوع فجر دمشق آمد و همه دیدند

شهیده، دختر ارباب آسمانی بود!


حضرت رقیه(س)-شهادت


با این نفس زدن بدنم درد می کند

با هر تپش تمام تنم درد می کند

پروانه ام که بال به زنجیر بسته ام

تا انتهای سوختنم درد می کند

حالا رسیده ای که مرا با خودت بری؟

حالا که پای آمدنم درد می کند

آرام سر گذار به دوشم که شانه ام

در زیر بار پیرهنم درد می کند

می بوسمت دوباره و زخم گلوی تو

با بوسه های دل شکنم درد می کند

می بوسمت دوباره و حس می کنی تو هم

با بوسه ای لب و دهنم درد می کند

تقصیر باد نیست که آشفته زلف توست

انگشت های شانه زنم درد می کند


حضرت رقیه(س)-شهادت


بابا بیا کبوتر بی بال و پر شدم

بی آب و دانه مانده ام و مختصر شدم

تغییر طرح صورت من بی دلیل نیست

از بس شبــیه فاطمه بودم نظر شــدم

زانو بغل نمودن من ناز کردن اســت

از بوسه ی سکینه و تو با خبر شدم

دستی کشیده ای به سر و روی او ولی

من با سرت به روی سنان همسفر شدم

جان می کَنم، قدم بزنم می خورم زمین

بی دست و پا ز شدت درد کمر شدم

امشب بیا و دخترکت را قبول کُن

وقــتی برای قافــله ای درد سر شدم


حضرت رقیه(س)-شهادت


تمام درد دلت را که از سفر گفتی

گمان کنم که دلت سوخت مختصر گفتی

من از جسارت آن دست بی حیا گفتم

تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی

همان که آتشمان زد و خیمه را سوزاند

صدا زدم که الهی به پای مرگ افتی

چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی

نگفته ام که نگو باز هم پدر گفتی

به روی نیلی و موی سفید دقت کن

بگو شبیه که هستم پدر، اگر گفتی؟

فقط بگو که چه شد ظالمانه چوبت زد

شما به غیر کلام خدا مگر گفتی

دلم برای غریبی عمه می سوزد

مگو ز درد سفر از چه مختصر گفتی


حضرت رقیه(س)-شهادت


تمام درد دلت را که از سفر گفتی

گمان کنم که دلت سوخت مختصر گفتی

من از جسارت آن دست بی حیا گفتم

تو از مشقت گودال و قطع سر گفتی

همان که آتشمان زد و خیمه را سوزاند

صدا زدم که الهی به پای مرگ افتی

چنان به روی سرم داد زد پس از سیلی

نگفته ام که نگو باز هم پدر گفتی

به روی نیلی و موی سفید دقت کن

بگو شبیه که هستم پدر، اگر گفتی؟

فقط بگو که چه شد ظالمانه چوبت زد

شما به غیر کلام خدا مگر گفتی

دلم برای غریبی عمه می سوزد

مگو ز درد سفر از چه مختصر گفتی


بی گل رویت پدر از زندگی دل برگرفتم

دست شستم از دو عالم چون ترا دربر گرفتم

یاد داری قتلگه نشناختم جسم شریفت

خم شدم بابا نشانت را ز انگشتر گرفتم

هر چه کردم جستجو انگشت انگشتر ندیدم

پس سراغ حضرتت از عمّه مضطر گرفتم

در مقام قرب بودم مات جسم چاک چاکت

تا برای شیعیان پیغام زان حنجر گرفتم

سوختم آتش گرفتم چون شنیدم ناله تو

ز اولین پیغام تو دستور تا آخر گرفتم

داشتم میمردم از غم در کنار کشته تو

لب بر آن خنجر نهادم زندگی از سر گرفتم

بر تن آزردة من بوسه میزد تازیانه

من برای توشة ره بوسه زان پیرک گرفتم

بسکه سیلی زد عدو در راه وصلت بررخ من

صورتم نیلی شده سنّت ز نیلوفر گرفتم

خواهر کوچکترم چون دید رأست در خرابه

داد جان در پیش رویم من غمی دیگر گرفتم

خوش بحال او که جان را کرد قربان سرتو

من گر آنجانم که ماندم قبر تو در بر گرفتم

این من و این جان ناقابل فدای خاک کویت

تا نپنداری که جز تو مونس دیگر گرفتم

مجلس نامحرمان دیدی مرا بازوی بسته

آستین را پیش رویم همچنان معجر گرفتم

خوب میخواندی تو قرآن ای فدای اشک چشمت

تا میان طشت زر بودی تو من آذر گرفتم

ای پدر بعد از تو من دیگر نخواهم زندگی

مرگ رازین زندگانی ای پدر خوشتر گرفتم

لا ادری


لب بسته است ، بی رمق و خسته، بی شکیب

لبریز اشک و آه ولی ، فاطمي ، نجیب

دنیای شيون است، سکوت دمادمش

باران روضه است همین اشک نم نمش

زهرائی است ، شکوه ز غمها نمی‌کند

جز آرزوی دیدن بابا نمی‌کند

حرفی نمی زند ز کبودی پیکرش

از سنگ های کینه و گل های معجرش

با بی‌کسی قافله خو کرده آه آه

با طعنه های آبله و زخم گاه گاه

آری نمک به زخم دل غم نمی زند

از گوشواره پیش کسی دم نمی زند

هرگز نگفته از غم و درد اسیری اش

از ماجرای سیلی و دندان شیری اش

سنگ صبور هر دل بی تاب می‌شود

لب بسته و در آتش غم آب می‌شود

اوقات ابری اش بوی غربت گرفته اند

حالا که واژه ها همه لکنت گرفته اند

با آه های شعله ورش حرف می زند

او با اشاره‌ي نظرش حرف می زند

حالا که غرق خون شده لبهای کوچکش

با اشکهای چشم ترش حرف می زند

او هرگز از تسلّی سیلی سخن نگفت

دارد تمام بال و پرش حرف می زند

لب بسته است از همه‌ي اهل کاروان

بر نیزه با سر پدرش حرف می زند

مي پرسد از سر پدر و شرح سرگذشت

گاهي به روي نيزه و گاهي ميان تشت

بابا بيا به خاطر عمه سخن بگو

لب باز کن دو مرتبه «زهراي من» بگو

بابا بگو براي من از روز اشک و آه

از آن همه مصائب جانسوز قتلگاه

بابا براي دخترت اين حرف ساده نيست

معناي نعل تازه و تير سه شعبه چيست؟

آتش زده به جان من این داغ بی امان

انگشر تو نیست در انگشت ساربان؟!

خونین شده به روی لبت آيه هاي نور

خاکستري به چهره‌ي تو مانده از تنور

جاری‌ست خون تازه ز لب‌هات همچنان

بابا چه کرده با لب تو چوب خيزران ...

این لحظه ها برای سه ساله حیاتی است

روی لبش ترنم «عجّل وفاتی» است

حالا که سر زده به شب تار او سحر

حالا که آمده به خرابه سر پدر

دیگر تحمل غم دوری نمی‌کند

در حسرت فراق صبوری نمی‌کند

یک بوسه از سر پدر و ... جان که بر لب است

داغ سه ساله اول غم‌های زینب است