چهل روزاست بگذشت از غمی سنگین وجانفرسا

گذشت این اربعین از دیدگان ما چه برق آسا

چهل روزاست جای مهربانی بین ما خالی است

سخن از خوبی واز مهربانیش بود هر جا

چهل روز است یا رانش سیه پوشید ه میگویند

چه سنگین است بار هجر او بر روی دوش ما

کمر خم میشود از بار سنگین فراق یار

چه کرده کز فراقش شعله ورگردیده این دلها

چراغ خانه دیگر بی فروغ از این الم گشته

سیه پوشی و اندوه وغم یاران بود گویا

نمادی از محبت بود ورأفت بود و دلسوزی

هزاران حیف وصد افسوس دیده بسته از دنیا

خدا وندا گواهی میدهد جمعیت حاضر

که بوده در دلش حب وولای عترت طاها

الهی گر خطائی داشت بگذر از عطای خود

قرین رحمتش فرما بحق حضرت زهرا

تو ستار العیوبی وغفوری وتوانائی

بجز تو وقت بخشش هیچ کس را نیستی یارا

مصیبت دیدگان امروزمی نالند مرد وزن

روان سازند اشک غم بیاد زینب کبری

که او هم اربعین آمد کنار قبر دلدارش

برادر را صدا زد با دلی سر شار از غمها

گزارش داد از شرح اسارت آن مهین بانو

بگفتا وای از شام غم و اعدای بی پروا

سرت بر نیزه بود ومن به دنبال سرت حیران

نوای کودکانت بود دائم آه وواویلا

سرت را سنگ میزد هر کسی از پشت بام خود

نشان سنگ دشمن گشت آنحا جملۀ سرها

مرا بردند در بزم یزید بی حیای دون

سرت در طشت زر ین کرد آنجا مسکن ومأوا

امان از ساعتی کان بی حیا با چوب خزرانش

جسارت مینمود از کینه با لعل لبت آقا

سخن کوته نما ای محسنی کاتش گرفت این دل

که غفران خدا زین اشکها خواهد شود اعطا


مسلمانی نه با گفتار باشد        که دین وابسته بر کردار باشد

امیر المؤمنین ع فرمود ایمان          بُوَد شرطش عمل با کُلّ ارکان

زبان ودست وگوش وچشم واعضاء       همه باید کنند این حکم اجراء

فقط با حرف، دین جاری نگردد         مؤثّر دین ودینداری نگردد

مسلمان هر که باشد هست تسلیم        تعلّم گیرد وآنگاه تعلیم

نفسهایش زدین تنظیم یابد             اموراتش چنین تعمیم یابد

مسلمان پیروی دارد زاحمد        زختم الانبیاء یعنی محمّدص

پس از ختم رسولان از امامان        اطاعت میکند فرد مسلمان

اگر دین سخت یا آسان بگیرد           همه ابعاد دین را می پذیرد

جدا حرفی زحرف دین نگوید           به غیر از راه معصومین نپوید

مسلمان پیرو خط امام است             که در این خط فقط دین را قوام است

مسلمان ُخلق وخویش اهلبیتی است        کلام وگفتگویش اهلبیتی است

به قال الباقر و صادق دهد گوش            که این ارکان نمی گردد فراموش

مسلمان گر مسلمانی چنین است           کجا اعمال ما بر وفق دین است

امام صادق آن کنز الحقائق        که ما را هست رهبر در طرائق

کلام آخرش باما چه بوده        که در هنگام نزعش لب گشوده

بفرمود آن امام اهل معنا          که باشد این سخن پیوسته مانا

کلام آخرش بهر نماز است     نمازی را که دائم چاره ساز است

زاستخفاف آن،داد سخن داد      پیامی این جنین آن ممتحن داد

نمازش را سبک بشمارد هر کس        عبادت را چنین انگارد هرکس

کسی کز ما اطاعت نیست اورا        یقین از ما شفاعت نیست اورا

به دور است از شفاعت گر چنین است     که زامر حق نماز از رکن دین است

نما ای محسنی آویزۀ گوش        حدیثش را مکن هرگز فراموش


هر دل که شد به روزبلا آشنای صبر       حق میدهد نوید بهشتش جزای صبر

جز صبر چاره نیست دل داغدیده را       مرحم نهد به زخم مصیبت دوای صبر

خیاط دهر جامه بسی دوخته ولی          زیبنده است قامت دل را قبای صبر

تقدیر هر چه بود رضا باش تا شود         یادخدا به خانه دل پا گشای صبر

ماتم رسیده را چو ملا قات میکنی           کن بهر او به درگه یزدان دعای صبر

بانوی مهر وعاطفه زینب صبور عشق            محمل نشین رنج واسارت خدای صبر

هجده بهار پرپر در پیش چشم او             می سوخت مثل شمع ولی با نوای صبر

خورشید محملش سر فرزند فاطمه            از کوفه تا به شام بلا پا به پای صبر

می خورد تازیانه ومی گفت یا حسین            می داد کاروان عزا را صلای صبر

« محمود شریفی کمیل»


درون گنبد گردون فتنه بار مخسب

به زير سايهء پل موسم بهار مخسب

فلك ز كاهكشان تيغ بر كف استاده است

به زير سايهء شمشير آبدار مخسب

ز چار طاق عناصر شكست مي‌بارد

ميان چار مخالف به اختيار مخسب

ستاره زنده جاويد شد ز بيداري

تو نيز در دل شب اي سياهكار مخسب

به شب ز حلقهء اهل گناه كن شبگير

دلي چو آينه داري، به زنگبار مخسب

به نيم چشم زدن پر ز آب مي‌گردد

درين سفينهء پر رخنه زينهار مخسب

گرفت دامن گل شبنم از سحرخيزي

تو هم شبي رخي از اشك تازه دار مخسب

به ذوق مطرب و مي روزها به شب كردي

شبي به ذوق مناجات كردگار مخسب

بر آر يوسف جان را ز چاه تيره تن

تو نور چشم وجودي، درين غبار مخسب

ز نوبهار به رقص است ذره ذره خاك

تو نيز جزو زميني، درين بهار مخسب

به ذوق رنگ حنا كودكان نمي‌خسبند

چه مي‌شود، تو هم از بهر آن نگار مخسب

جواب آن غزل مولوي است اين صائب

ز عمر يكشبه كم گير و زنده‌دار، مخسب


اگر به بندگي ارشاد مي‌كنيم ترا

اشاره‌اي است كه آزاد مي‌كنيم ترا

تو با شكستگي پا قدم به راه گرار

كه ما به جاذبه امداد مي‌كنيم ترا

درين محيط، چو قصر حباب اگر صد بار

خراب مي‌شوي، آباد مي‌كنيم ترا

ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار

كه از طلسم غم آزاد مي‌كنيم ترا

فرامشي ز فراموشي تو مي‌خيزد

اگر تو ياد كني، ياد مي‌كنيم ترا

اگر تو برگ علايق ز خود بيفشاني

بهار عالم ايجاد مي‌كنيم ترا

مساز رو ترش از گوشمال ما صائب

كه ما به تربيت استاد مي‌كنيم ترا


آنچنان كز رفتن گل خار مي‌ماند به جا

از جواني حسرت بسيار مي‌ماند به جا

آه افسوس و سرشك گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبك‌رفتار مي‌ماند به جا

كامجويي غير ناكامي ندارد حاصلي

در كف گلچين ز گلشن، خار مي‌ماند به جا

جسم خاكي مانع عمر سبك‌رفتار نيست

پيش اين سيلاب، كي ديوار مي‌ماند به جا؟

هيچ كار از سعي ما چون كوهكن صورت نبست

از شمار درهم و دينار مي‌ماند به جا

نيست از كردار ما بي‌حاصلان را بهره‌اي

چون قلم از ما همين گفتار مي‌ماند به جا

عيش شيرين را بود در چاشني صد چشم شور

برگ صائب بيشتر از بار مي‌ماند به جا


يا رب از دل مشرق نور هدايت كن مرا

از فروغ عشق، خورشيد قيامت كن مرا

تا به كي گرد خجالت زنده در خاكم كند؟

شسته رو چون گوهر از باران رحمت كن مرا

خانه‌آرايي نمي‌آيد ز من همچون حباب

موج بي‌پرواي درياي حقيقت كن مرا

استخوانم سرمه شد از كوچه گرديهاي حرص

خانه دار گوشهء چشم قناعت كن مرا

چند باشد شمع من بازيچهء دست فنا؟

زنده جاويد از دست حمايت كن مرا

خشك بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگي

آتشين رفتار چون اشك ندامت كن مرا

گرچه در صحبت همان در گوشهء تنهاييم

از فراموشان امن آباد عزلت كن مرا

از خيالت در دل شبها اگر غافل شوم

تا قيامت سنگسار از خواب غفلت كن مرا

در خرابيهاست، چون چشم بتان، تعمير من

مرحمت فرما، ز ويراني عمارت كن مرا

از فضوليهاي خود صائب خجالت مي‌كشم

من كه باشم تا كنم تلقين كه رحمت كن مرا؟


تا دراين زندان فاني زندگاني باشدت

كنج عزلت گير تا گنج معاني باشدت

اين جهان را ترك كن تا چون گذشتي زين جهان

اين جهانت گر نباشد آن جهاني باشدت

كام و ناكام اين زمان در كام خود درهم شكن

تا به كام خويش فردا كامراني باشدت

روزكي چندي چو مردان صبر كن در رنج و غم

تا كه بعداز رنج گنج شايگاني باشدت

روي خود را زعفراني كن به بيداري شب

تا به روز حشر روي ارغواني باشدت

گر به ترك عالم فاني بگويي مردوار

عالم باقي و ذوق جاوداني باشدت

صبحدم درهاي دولتخانه‌ها بگشاده‌اند

عرضه كن گر آن زمان راز نهاني باشدت

تا كي از بي حاصلي اي پيرمرد بچه طبع

در هواي نفس مستي و گراني باشدت

از تن تو كي شود اين نفس سگ سيرت برون

تا به صورت خانهء تن استخواني باشدت

گر تواني كشت اين سگ را به شمشير ادب

زان پس ار تو دولتي جويي نشاني باشدت

گر بميري در ميان زندگي عطاروار

چون درآيد مرگ عين زندگاني باشدت


جلای دل...

اگر وطن به مقام رضا توانی كرد؟
غبار حادثه را، توتیا توانی كرد

ز سایه‌ی تو زمین، آفتاب پوش شود
اگر تو دیده دل را، جلا توانی كرد؟

بر آستان تو نقش مُراد، فرش شود
بساط خود اگر از بوریا، توانی كرد

اگر چو شبنم گل، ترك رنگ و بوی كنی؟
درون دیده‌ی خورشید، جاتوانی كرد

غذای نورـ‌توانی به تیره روزان داد
چو شمع‌ـ‌از تن خود، گر غذا توانی كرد؟

كلید قفل اجابت، زبان خاموشی‌ست
قبول نیست دعا، گر دعا توانی كرد؟

اگر زخویش بر آئی، به تازیانه‌ی شوق؟
سفر به عالم بی انتها، توانی كرد

به كُنه قطره توانی رسید، آن روزی
كه همچو موج به دریا، شنا توانی كرد

ترا بهر غم و درد امتحان، از آن كردند
كه درد‌های جهان را، دوا توانی كرد

تو آن زمان شوی از اهل معرفت (صائب)
كه ترك عالم چون و چرا، توانی كرد
صائب تبريزي


داعی ابلیس ...

چند خواهی پیرهن، از بهر تن
تن رها كن، تا نخواهی پیرهن

آنچنان وارسته شو، كز بعد مرگ
مرده‌ات را عار آید از كفن

عشق خواهی، جام ناكامی بنوش
فقر خواهی، كوس بد نامی بزن

داعی ابلیس را، از در بران
جامه‌ی تلبیس را، از بَر بكن

تن بكاه ای خواجه در تیمارِ جان
تا بكی جان كاهی از تیمار تن؟

آفتاب آسا، بهر كاخی متاب
عنكبوت آسا، بهر سقفی متن

چون مگس جهدی نما، شهدی بنوش
چون شتر، باری ببر ـ خاری بكن

ز اقتضای نفس ـ راضی شو، كه نیست
اقتضایی بی قضای ذوالمنن

چند گویی آن قبیح ست، این صبیح؟
چند گویی؟ كان لجین ست، این لجن

نسبت اجزا ـ به اجزا چون دهی
بینی آن یك را قبیح، این را حَسن

لیك چون گل را ـ سراپا بنگری
جمله را بینی بجای خویشتن
حكيم قاآني شيرازي


سر گشتگى

ز اقلیم حقیقت تا طبیعت رخت بر بستم
چنان سر گشتگى دیدم كه گم شد رشته از دستم

بزندان تن و بند زن و فرزند افتادم
بارامى نخفتم شب ، بروز آسوده ننشستم

شدم آواره از گلزار وحدت بادلى پر خون
چه گویم از كه بگستم ندانم با كه پیوستم

نه هشیارم كه یابم بهره اى از صحبت شیرین
نه از شور شراب عشق ، لیلاى ازل مستم

منم طوطى و بازاغ و زغن در یك قفس رفتم
منم دستان و لیكن باغراب البین همدستم

هماى عرش پیما بودم و از طالع وارون
كنون همراز باز آز در این منزل پستم

نگارا گر پر و بال مرا خستى و بشكستى
ولى عهد مودت را من بشكسته نشكستم

چه دریاى غمت دیدم وداع جسم و جان گفتم
چه جویاى لبت گشتم ز جوى زندگى جستم

نگارا مفتقر را نیست كن چندانكه بتوانى
بجرم آنكه پندارد كه من با هستیت هستم
آيه الله غروي اصفهاني(كمپاني)


عالم معنی...

ترك صورت كن اگر عالم معنی طلبی
كوس عزلت زن اگر، ملكت كسری طلبی

سر خود پیش نِه، ار پای در این راه نهی
غرق این بحر شو، ار درّ تمنّا طلبی

گر نه ماری، به چه معنی نروی از سر گنج؟
ور نه طفلی، به چه رو صورت مانی طلبی؟

راه آدم زنی و روضه‌ی رضوان جوئی
عیب مجنون كنی و صورت لیلی طلبی

خاك گوساله‌ی زرین شوی از بی‌آبی
وانگه از چوب عصا، معجز موسی طلبی

تا كه بر طور جلالت نبود منزل قُرب
از چه رو پرتو انوار تجلّی طلبی

خدمت مور كن ار ملك سلیمان خواهی
راه سلمان رو اگر طلعت سلمی طلبی

نام (‌ خواجو ) مبر، ار، نامه‌ی وحدت خوانی
ترك كونین كن ار حضرت مولی طلبی
خواجوي كرماني


غفلت...

سالها رفت ز عمر من و، غافل ماندم
فرصت از دست شد و، بی خبر از دل ماندم

غفلتم نقص مرا برد بسر حدّ كمال
از تو پنهان چه كنم؟ ناقص كامل ماندم

گوی توفیق، به میدان عمل افكندند
من شرمنده بهر مرحله كاهل ماندم

موج دریای هدایت، زسر ابر گذشت
من ز گمراهی خود، تشنه به ساحل ماندم

خواب شیرین ز كفم فیض سحر خیزی برد
كاروان رفت و، من از قافله غافل ماندم

آنچه ره در دل ما داشت، هوس بود، نه عشق
غافل از حق شدم و، در ره باطل ماندم

همرهان جمله به مقصود رسیدند، ولی
من در اول قدم قطع منازل ماندم

با همه رحمت خورشید و پرستاری ابر
منم آن دانه‌ی نشكفته، كه در گِل ماندم
مهدي سهيلي


مرغ باغ ملكوت...

روزها فكر من اینست و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از كجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟
به كجا میروم آخر ننمایی وطنم؟

مانده‌ام سخت عجب، كز چه سبب ساخت مرا؟
یا چه بودست مراد وی، از این ساختنم؟

خُنك آن روز كه پرواز كنم تا بر‍‍ِ دوست
به امید سر كویش، پَر بالی بزنم

كیست آن گوش، كه او می‌شنود آوازم؟
یا كدامین كه سخن می‌نهد اندر دهنم

من به خود نامدم اینجا، كه به خود باز روم
آنكه آورد مرا، باز برد تا وطنم

مرغ باغ ملكوتم، نیم از عالم خاك
چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم
شمس تبريزي(مولانا)


خدا كند ...

خدا كند كه جوانان ز حق جدا نشوند
به صحبت بد و بدخواه، آشنا نشوند

مقدّمات جهانرا، به زیر پا ننهند
شرور و مفسد و بی دین و بی حیا نشوند

ز درس و مدرسه، تعلیم وتربیت گیرند
هواپرست و طمعكار و خود ستا نشوند

خدا كند كه جوانان ره هنر پویند
شكسته بال و پریشان و بینوا نشوند

بمنصبی كه رسیدند خویش گم نكنند
بنا رضایی بیچارگان، رضا نشوند

پی سیاست بد كارگان قدم نزنند
وطن فروش و خطا كار وبد ادا نشوند

به جان ومال و بناموس كس طمع نكنند
در این معامله همكیش اشقیا نشوند

خدا كند كه جوانان عقیده مند شوند
سبك عیار و تهی مغز و خود نما نشوند
يحيي دولت آبادي


برون بر حسرت دلها

الا یا ایها الساقی برون بر حسرت دلها
كه جامت حل نماید یكسره اسرار مشكلها

بمی بر بند راه عقل را از خانقاه دل
كه این دارالجنون هرگز نباشد جای عاقلها

اگر دل بسته ای بر عشق جانان جای خالی كن
كه این میخانه هرگز نیست جز مأوای بیدلها

تو گر از نشئه می كمتر از آنی بخود آئی
برون شو بی درنگ از مرز خلوتگاه غافلها

چه از گلهای باغ دوست رنگ آن صنم دیدی
جدا گشتی زباغ دوست (یار) دریاها و ساحلها

تو راه جنت و فردوس را در پیش خود دیدی
جدا گشتی ز راه حق و پیوستی بباطلها

اگر دل داده ای بر عالم هستی و بالاتر
بخود بستی ز تار عنكبوتی بس سلاسلها
امام خميني (ره) ) شادی روح امام خمینی (ره) و شهدا صلوات


اندیشه كن...

سر انجام بستر، جز از خاك نیست
از او بهر زهرست، تریاك نیست

چو دانی كه ایدر نمانی دراز
به تارك چرا برنهی، تاج آ؟

ترا زین جهان، شادمانی بس است
كجا رنج تو، بهر دیگر كس است

تو رنجی و، ‌آسان دگر كس خورد
سوی گور و تابوت تو ننگرد

بر او نیز شادی، همی بگذرد
همان مرگ، زیرِ پیَش بسپُرد

ز روز گذر كردن اندیشه كن
پرستیدن دادگر، پیشه كن

به نیكی گرای و، میازار كس
ره رستگاری همین است و بس
حكيم ابوالقاسم فردوسي


این خاك تن كیست؟

هرگز شده زین خاك بجویی كه تن كیست؟
وین گرد غم آلود، غبار بدن كیست؟

از زیر قدومت شدی آگاه، كه آیا
مأوای كه خواهد شد و، یا كه وطن كیست؟

بر خاطر تو هیچ گذشته است به بستان
كاین پنبه‌ی نو خاسته آیا كفن كیست؟

آن غنچه‌ی خندان كه نمودست دهن باز
لبهای پر از خنده و شكّرشكن كیست؟

آن خشت كه سر بر سر هم هشته بهر كاخ
اعضای كه می باشد و، یا خاك تن كیست؟

آن رخنه‌ی دیوار كه بر دیده هویداست
چاك دل سوزان كه؟ خندان دهن كیست؟

امروز كه خاك دگران شد چمن ما
تا روز دگر، خاك من و تو چمن كیست؟
طايي شميراني


راه به سوی ملك عدم

گر سوى ملك عدم باز بیابى راهى
شاید از سر وجودت بدهند آگاهى

تو گر از چاه طبیعت بدر آئى بیرون
یوسف مملكت مصرى و صاحب جاهى

در ره مصر حقیقت كه هزاران خطر است
نیست چون چاه طبیعت بحقیقت چاهى

تا بزندان تن و بند زن و فرزندى
تو و آزادگى از ماه بود تا ماهى

كنج خلوت بطلب گنج تجلى یابى
دولت معرفت از فقر بجو، نزشاهى

زنگ دلرا بیكى قطره اشكى بزدای
بصفا كوش اگر جام جهان بین خواهى

چشمه آب بقا در خور اسكندر نیست
همتى كن كه كند خضر ترا همراهى

روى در شاهد هستى كن و چو نشمع بسوز
ورنه گر كوه شوى باز نیرزى گاهى

مفتقر بنده درگاه ولایت شو و بس
نیست در ملك حقیقت به از این درگاهى
آيه الله غروي اصفهاني(كمپاني)



یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا
یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا
از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا
تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟
شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا
خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب
موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا
استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص
خانه دار گوشه‌ی چشم قناعت کن مرا
چند باشد شمع من بازیچه‌ی دست فنا؟
زنده‌ی جاوید از دست حمایت کن مرا
خشک بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگی
آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا
گرچه در صحبت همان در گوشه‌ی تنهاییم
از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا
از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم
تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا
در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من
مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا
از فضولیهای خود صائب خجالت می‌کشم
من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟



اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا
اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا
اشاره‌ای است که آزاد می‌کنیم ترا
تو با شکستگی پا قدم به راه گذار
که ما به جاذبه امداد می‌کنیم ترا
درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار
خراب می‌شوی، آباد می‌کنیم ترا
ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار
که از طلسم غم آزاد می‌کنیم ترا
فرامشی ز فراموشی تو می‌خیزد
اگر تو یاد کنی، یاد می‌کنیم ترا
اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی
بهار عالم ایجاد می‌کنیم ترا
مساز رو ترش از گوشمال ما صائب
که ما به تربیت استاد می‌کنیم ترا


به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌ها


به گردون می‌رسد فریاد یارب یاربم شب‌ها
چه شد یارب در این شب‌ها غم تاثیر یارب‌ها
به دل صدگونه مطلب سوی او رفتم ولی ماندم
ز بیم خوی او خاموش و در دل ماند مطلب‌ها
هزاران شکوه بر لب بود یاران را ز خوی تو
به شکرخنده آمد چون لبت، زد مهر بر لب‌ها
ندانی گر ز حال تشنگان شربت وصلت
ببین افتاده چون ماهی طپان بر خاک طالب‌ها
جدا از ماه رویت عاشقان از چشم تر هر شب
فرو ریزند کوکب تا فرو ریزند کوکب‌ها
چسان هاتف بجا ماند کسی را دین و دل جایی
که درس شوخی آموزند طفلان را به مکتب‌ها



ناقه‌ی آن محمل نشین چون راند از منزل مرا
ناقه‌ی آن محمل نشین چون راند از منزل مرا
جان قفای ناقه رفت و دل پی محمل مرا
ز آتش رشکم کنی تا داغ، هر شب می‌شوی
شمع بزم غیر و می‌خواهی در آن محفل مرا
بعد عمری زد به من تیغی و از من درگذشت
کشت لیک از حسرت تیغ دگر قاتل مرا
بارها گفتم که پیکانش ز دل بیرون کشم
جهدها کردم ولی برنامد این از دل مرا
خط برآوردی و عاشق کشتی آخر کرد عشق
غرقه در دریا تو را آسوده در ساحل مرا
چاره جو هاتف برای مشکل عشقم ولی
مشکل از تدبیر آسان گردد این مشکل مرا


دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند
شو بار سفر بند که یاران همه رفتند
آن گرد شتابنده که در دامن صحراست
گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»
داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو
کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند
گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست
کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند
افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند
اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند
فریاد که گنجینه‌طرازان معانی
گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند
یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند
خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب
کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند


شمعیم و دلی مشعله‌افروز و دگر هیچ
شب تا به سحر گریه‌ی جانسوز و دگر هیچ
افسانه بود معنی دیدار، که دادند
در پرده یکی وعده‌ی مرموز و دگر هیچ
خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات
مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ
زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشه‌ورانش
گهواره‌تراش‌اند و کفن‌دوز و دگر هیچ
زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست
لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ
خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی
دیدار رخ یار دل‌افروز و دگر هیچ


برمنال ومال بالیدن ندارداینهمه

همچنان کزفقرنالیدن ندارداینهمه

مال دنیاجز وبال وراحتش جزرنج نیست

بهرآن ایخواجه رنجیدن ندارداینهمه

آتش ارباشی طبیعت میکندخاکسترت

برقدو بازوی بالیدن ندارداینهمه

ردپای رفته گان ازبهـرماخودرهنمااست

راه چون شد راست پرسیدن ندارداینهمه

میرویم آنگونه ازدنیا که درآن آمدیم

جابجاگشتن که لرزیدن ندارداینهمه

کعبه گل واگذاروکعبه دل طوف کن

سنگ وگل ای حاجی بوسیدن ندارداینهمه

دل چوازغیرخداخالی شود درگاه اوست

گردکوه ودشت گردیدن ندارداینهمه

ازبرای جان وتن خاکی لباسی بیش نیست

این لباس کهنه پوشیدن ندارداینهمه

هرچه کشتی بدروی ازنیک وبعدطائی بدهر     

حاصل معلوم رنجیدن ندارداینهمه

شاعر: طائی شمیرانی


گفت دانـائی که گرگی خیره سر          هـسـت پنهــــان درنــهادهـــربشــر

لاجرم جاریست پیکاری سترگ         روزوشب مابین این انسان وگرگ

زوربازوچارۀ این گرگ نیست         صــاحب اندیشه دانـدچـاره چیست

ای بسا انســان رنـجور پـریش        سخت پیچیده گلوی گـرگ خویـش

ای بسا زور آفـرین مرد دلـیر         هست درچنگال گرگ خویش اسیر

هرکه گرگش رادراندازدبه خاک         رفته رفته می شود انســان پــاک

هرکه باگرگش مدارا می کند           خلق وخوی گرگ پیدا می کند

هر که از گرگش خورد هردم شکست      گرچه انسان می نمایدگرگ هست

درجوانی جان گرگت رابگیر            وای اگر این گرگ گردد باتوپیر

روز پیری گرکه باشی همچوشیر             ناتوانی در مصاف گرگ پیر


داستان “مورچه و سلیمان نبی”

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود.مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خودنداشت.سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.مورچه گفت :” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذاردمن از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریامی آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم.”سلیمان به مورچه گفت :“وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟”مورچه گفت آری او می گوید :ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن .