او غربت صدای پدر را شنیده است

شش ماهه ای که سن بلوغش رسیده است

با بالهای ناله که از حال رفته بود

تا پیش چشمهای پدر پر کشیده است

دست سه شعبه ای که به سویش دراز شد

هرگز چنین بهار قشنگی نچیده است

آن سو صدا زدند که سیراب می شود

تیرش ز آه و اشک علی آبدیده است

خون گلوی ملتهبش بر زمین نریخت

این باغ لاله را کس دیگر خریده است

از تکه های حنجره ای خشک و بی رمق

ته مانده غریب صدایش چکیده است

پوشانده بود زیر عبا چون که مادرش

در این لباس تازه علی را ندیده است

گهواره بی دلیل به خود تاب می دهد

این بستر بدون علی خواب دیده است

محمد ارجمند

ای به اکبر کرده همدوشی علی

برده سر در جیب خاموشی علی

تو مسیح عترتی وز مرتبت

کرده با قرآن هم آغوشی علی

حجت کبرائی و گردون ندید

کودک و اینسان خدا جوشی علی

اصغرم قنداقه ات شد غرق خون

زود بودت این کفن پوشی علی

چون تو سربازی دگر نائل نشد

بر سر دوشم به سردوشی علی

گفتمت آرام باش از تشنگی

نی که تا سر حد بیهوشی علی

خواستم از گریه خاموشت ولی

نی دگر اینقدر خاموشی علی

خنده ات وقت شهادت بر لب است

تا چه گفتت تیر در گوشی علی

اصغرم اینک گوارایت بود

از می کوثر قدح نوشی علی

چون مؤید هرکه دارد با تو کار

نیستش زین غم فراموشی علی

سید رضا مؤید

پريده ديد عدو تا كه رنگ و روى تو را

حواله داد به تيرش، گل گلوى تو را

تبسمى كه شكفت از سه شعبه بر لب تو

نشان حرمله مى‏داد خلق و خوى تو را

صداى پارگى تارهاى حنجر تو

چو مشك پاره گدازد دل عموى تو را

نماز صبر به پشت خيام مى‏خواند

كه ديد دريم خون آخرين وضوى تو را

مگر نه خون تو بر آسمان پدر پاشيد

كه حق گواه دهد قصه‏ى گلوى تو را؟

مگوى بسته زبان تو زبان حق هستى

زمانه پى نبرد عمق گفتگوى تو را

قرار خويش ز كف مى‏دهد چو مى‏شنوم

سحر به باغ دل خسته عطر و بوى تو را

شاعز؟؟؟


زلال اشك تو رشك فرات است

فرات از صافى چشم تو مات است

وجود تو تعادل بخش اين نهر

كه بى تو آبگيرى بى ثبات است

نماز صبر مى‏خواند كنارت

غمت گرداب كشتى نجات است

نيازى نيست تا حكمت بخوانيم

وجودت شرح اسماء و صفات است

من از عمر كمت خواندم كه روحت

به اين كثرت سرا بى‏التفات است

نخ قنداقه پر پيچ و تابت

مدار كهكشان و ممكنات است

شاعر؟؟


تو را من مى‏شناسم بى قرينى

سوار كوچك نيزه نشينى

ميان آيه‏هاى سوره فجر

تو هم كوتاه و هم كوچكترينى

بگويد با زبان سرخ خونت

تو هم دلواپس فرداى دينى

به چشمان زمينى، آفتابى

به چشم آسمان، ماه زمينى

دلم را بين دست تو سپردم

تو هم مانند جدّ خود امينى

بسوزان، آب كن، از نو بريزم

يقين دارم تو هم مى‏آفرينى

شاعر؟؟؟


گلويت را شبى ترسيم كردم

و جاى تير را ترميم كردم

كشيدم لحظه خنديدنت را

محبت را به خود تفهيم كردم

زمان خفتن و بيدارى‏ام را

به وقت چشم تو تنظيم كردم

گرفته جرعه‏اى از چشم مستت

ميان تشنگان تقسيم كردم

نشستم پاى درس حنجر تو

سپس بر اهل دل تعليم كردم

همه آنچه ندارم را در آن شب

به پيش پاى تو تقديم كردم

شاعر؟؟؟


لاله خونين رخ اين آتشين صحرا منم

غنچه عطشان که سوزد بر لب دريا منم

مي‌برد همراه قرآن ، سوي ميدانم پدر

چون که عترت را ، بقرآن ، مختصر معني منم

اشک ريزد مادرم ، از ديدن لبخند من

غنچه خندان که شد پرپر درين صحرا منم

من که يا رب مي‌شدم سيراب ، از يک جرعه آب

کشتة لب تشنة بي شير عاشورا منم

آنکه در دست پدر ، جان داده در ميدان جنگ

پيش چشم مادر غمديده اش ، تنها منم

ختم شد با نام من ، طومار اصحاب حسين

چون به اسناد شهادت ، مختصر امضاء منم

مي‌رود برني سرم ، تا شام ، همراه رباب

اصغرم ، با اکبر اما همره و همپا منم

کس نکشته کودک ششماهه معصوم را

در شهادت ، يادگار محسن زهرا منم

قلب ثاراله منم ، ز آن قبر من شد سينه اش

آنکه دارد مدفني والاتر از والا منم

هر کسي گريد ( حسانا ) از غم امروز من

خود رهائي بخش او ، از آتش فردا منم

نام شاعر:حبيب چايچيان


غنچه کربلا ، شد افسرده

نوگل باغ عشق ، پژمرده

نازنين گوهر حسين است اين

گر عدويش به هيچ نشمرده

شيرخوار است و ، مادرش بي شير

تشنگي ديگرش توان برده

بانوان ، گرد گاهواره او

همه گريان و ، زار و افسرده

نظم آن پايگاه صبر و قرار

ديگر از حال او بهم خورده

گه رقيه ، گهي رباب ، او را

اشک افشان ، به سينه افشرده

برد آخر پدر به ميدانش

با دلي داغدار و آزرده

دهدش تا که جرعه آبي

لاجرم سوي دشمنان برده

آه ، آمد حسين و ، اصغر را

برده عطشان و ، تشنه آورده

آب شد قلب زينب از اين داغ

شد علي کشته ، آب ناخورده

خون آن کودک شهيد نوشت :

زنده ام ، گرچه پيکرم مرده

اصغر آن مهر کوچکي که ( حسان )

زير امضاي عاشقان خورده

نام شاعر:حبيب چايچيان


تیر آمد و از لانه بی آب پرش داد

یک فاصله در بین گلوگاه و سرش داد

بغض همه آوار شد آن وقت که کودک

یک دسته گل سرخ به دست پدرش داد

می خواست که از بین گلویش بکشد تیر

آن قفل سه شعبه چقدَر درد سرش داد

خندید و خجالت زده تر شد پدر از او

خندید و غم تازه تری بر جگرش داد

یک آیه کوچک به لب عرش رسیده است

یک کفتر کوچک که خدا بال و پرش داد

علیرضا لک

بگو که یک شبه مردی شدی برای خودت

و ایستادی امروز روی پای خودت

نشان بده به همه چه قیامتی هستی

و باز در پی اثبات ادعای خودت

از آسمانی گهواره روی خاک بیفت

بیفت مثل همه مردها به پای خودت

پدر قنوت گرفته ترا برای خدا

ولی هنوز تو مشغول ربنای خودت

که شاید آخر سیر تکامل حلقت

سه جرعه تیر بریزی درون نای خودت

یکی به جای عمویت که از تو تشنه تر است

یکی به جای رباب و یکی به جای خودت

بده تمام خودت را به نیزه ها و بگیر

برای عمه کمی سایه در ازای خودت

و بعد همسفر کاروان برو بالا

برو به قصد رسیدن به انتهای خودت

و در نهایت معراج خویش می بینی

که تازه آخر عرش است ابتدای خودت

سه روز بعد در افلاک دفن خواهی شد

درون قلب پدر خاک کربلای خودت

هادی جانفدا

سلام ما به حسین و علی اصغر او

امیر عشق که گهواره بود سنگر او

رضیع داده خدایش نشان سربازی

صغیر برهمه پیدا مقام اکبر او

شکفت لاله عصمت به روی دوش حسین

چو تیر حرمله آمد به سوی حنجر او

مجال گریه نبودش که خنده کرد علی

حسین مات از حال گریه آور او

گرفت خونش و بر اوج آسمان پاشید

که پیک تسلیت آمد زپیک داور او

کنار خیمهبه خاکش سپرد و امضاء شد

کتاب سرخ شهادت به خون اصغر او

ارگ چه پیکراو را به خاک پوشیدند

به شهر کوفه سرش را به نیزه ها دیدند

سید رضا مؤید

وقتش رسیده است که پر در بیاوری

از راز خنده همه سر در بیاوری

وقتش رسیده است که با روضه های خشک

اشکی زچشم چند نفر در بیاوری

وقتش رسیده است که موسی شوی و باز

از نیل تا فرات جگر در بیاوری

خون را به روی تیغ کشاندی که جنگلی

از زیر دست های تبر در بیاوری

تو یک تنه حریف همه می شوی و بس

از این قماط دستی اگر در بیاوری

تو از نوادگان مسیحی بعید نیست

از خاک مشک تازه و تر در بیاوری

در این کویر خار گل انداخت گونه ات

گفتی کمی ادای پدر در بیاوری

لب می زنی به هم که بخوانی ترانه ای

اشکی به این بهانه مگر در بیاوری

رضا جعفری

ساییده شد لبان تو اینگونه چوب را

بر هم نمی کشند شمال و جنوب را

دیدند قرمز متمایل به عشق بود

خونین ترش مخواه ببخش این غروب را

داری بزرگ می شوی و حرف می زنی

بار دگر اعاده کن این رسم خوب را

تو شیر می خوری و پدرت تیر می خورد

لبخند می زنی پدر میخ کوب را

آب فرات در ته خود ته نشین شده است

پس خوب شد که لب نزدی این رسوب را

واجب نبود آمدنت لطف کرده ای

برداشتند از همه حکم وجوب را

آبی نمانده است که خاموششان کنم

آتش زدی لبان خودت این دو چوب را

رضا جعفری

گهواره خالی می شود با رفتن تو

دیگر نمانده فرصتی تا رفتن تو

حتی خدا با رفتنت راضی نمی شد

عیسای من قربان بالا رفتن تو

هر چیز را هر رفتن نا ممکنی را

می شد که باور کرد الا رفتن تو

وقتی گناهی سر نمی زد از گلویت

یعنی چرا یعنی معما رفتن تو

ای کاش می بردی مرا با چشمهایت

یا اینکه می افتاد فردار رفتن تو

وقتی که پا در عرصه حق می گذاری

فرقی ندارد آمدن یا رفتن تو

علی اکبر لطیفیان

به گوش می رسد اکنون صدای حنجره اش

نشسته مادر گریه به پای حنجره اش

درید حلق عطش را که حلق اصغر بود

سه شعبه ای که کنون لا به لای حجنجره اش

نشسته تا پدر آهسته آب می نوشد

ز شوره زار حسینش به جای حنجره اش

و ناگهان پدرش زود یک حجابی کرد

عبای خونی خود را برای حنجره اش

فرشتگان خدا هم به سر زنان گفتند

فدای خون گلویش فدای حنجره اش

گرفت خون گلو را در آسمانی سرخ

ب دست خویش گمانم خدا حنجره اش

به محض آمدنتیر می شود آغاز

سر زبان همه ماجرای حنجره اش

مسعود اصلانی


دیدنت در همه راه معما شده است

تو کجا نیزه کجا وای چه با ما شده است؟

دیدنت سخت ولی سخت تر از آن این است

باز م حرمله سر گرم تماشا شده است

باورم نیست که بالای سرم می خندی

دل من سوخته تر از دل لیلا شده است

ساربانی که نگین پدرت را دارد

چند روزی است در این قافله پیدا شده است

حجم تیری که علمدار زمین گیرش شد

باورم نیست که در حنجره ات جا شده است

کاش آرام رود قافله تا راه روی

بعد من نوبت لالایی زهرا شده است

کاش ارام رود تا که نیفتی از نی

ولی افسوس سر رأس تو دعوا شده است

نیزه داری که تو را می برد این را می گفت

باز هم زخم گلوی پسرت وا شده است

حسن لطفی


به روی دست غریبی کبوتری پر زد

عدو سه شعبه خود را به حلق اصغر زد

نه اینکه حلق علی را هدو نشانه گرفت

درست تیر سه شبه به قلب مادر زد

چنان سفیدی حنجر زدور پیدا بود

که تیر بوسه ز نرمی زیر حنجر زد

ندیده چشم رباب و سکینه و زینب

به روی دست پدر او چگونه پرپر زد

نمانده کس که بیاید به تشییع اصغر

بنای قبر علی را به دست مضطر زد

جواد حیدری


طفلی به روی دست رجز خوان کربلا

در گرد باد آخر طوفان کربلا

بر آسمان دست پدر همچو قرص بدر

در جزر و مد فتاده بیابان کربلا

معراج رفته بود و دوباره نزول کرد

زیر عبا پیمبر و قرآن کربلا

فواره های خون گلویش به عرش رفت

تندیس پایداری میدان کربلا

وقتی صدای خنه دشمن بلند شد

از پا نشست مادر گریان کربلا

موجی به سمت خیمه و موجی به سمت دشت

دریای پر تلاطم و حیران کربلا

از اب هم مضایقه کردند ای دریغ

این گونه بود قصه مهمان کربلا

یاسر حوتی


چگونه خاک بریزم به روی زیبایت

که تو بخندی و من هم کنم تماشایت

به غیر گریه بی اشک تو جواب نبود

برای ناله هل من معین بابایت

مزار کوچک تو پر شده است از خونت

بخواب ماهی من در میان دریایت

مرا ببخش عزیزم که جای قطره آب

به یک سه شعبه برآورده ام تقاضایت

چگونه جسم تو پنهان کنم که میدانم

به وقت غارتمان می کنند پیدایت

بخواب در دل این خاک تا کمی وقت است

که بعد از این شود آغوش نیزه ها جایت

بیا رباب که این شاید آخرین باریست

که خواب می رود او با نوای لالایت

اگر نشد که شود سایه سرت امروز

بروی نیزه شود سایه سار فردایت

محمد بیابانی


مثل پرنده بال گشودی رها شدی

کوچکترین ستاره سر نیزه ها شدی

لعنت به لای لایی این نیزه دار تو

باعث شده است بر سر ی بی صدا شوی

زخم سرت برابر زخم عمو شده

بر روی نیزه ها چقدر جا به جا شدی

بعد از تو گاهواره به دردم نمی خورد

چه زود پر کشیدی و از من جدا شدی

بر روی دست باد عزیز دل رباب

مانند زلف های پریشان رها شدی

در اسمان کرب و بلا رد خون توست

تو یک تنه برای خودت کربلا شدی

مسعود اصلانی


کسی که نام شما را صغیر می خواند

حقیقتا که خودش را حقیر می خواند

علی است شیر خدا و تویی نواده او

و دل همیشه تو را مثل شیر می خواند

علی اصغری اما بزرگ این دشتی

تو را کبیر دیارم امیر می خواند

شبیه جد خودت روی دست آمده ای

و یک پدر که حدیث غدیر می خواند

سپیدی گلویت مثل نیزه ای دارد

دلاورانه رجز پیش تیر می خواند

نرو اگر بروی یک نفر حرامی هست

که خواهران تو را هم اسیر می خواند

سید محمد حسینی


یک باره خنده کردی و عالم خراب شد

اشکم چکید و سهم دلم اضطراب شد

تیری رسید صحبت من ناتمام ماند

دیدی چگونه مرد غریبی جواب شد

تیری رسید حنجرت آتش گرفت و بعد

از آتش گلوی تو قلبم کباب شد

تیری رسید هستی من را به باد داد

آهنگ من بریده بریده رباب شد

مادر میان خیمه تو داد می زند

از ناله های او دل هر سنگ آب شد

تصویر حلق پاره ات ای کودک شهید

در چشمهای دخترکی تشنه قاب شد

سید محمد جوادی


داورا در پیشگاهت ارمغان آورده ام

ارمغان چون اصغر شیرین زبان آورده­ام

لیک از سوز عطش در حالت اغما بود

روی دست اندر منایش نیمه جان آورده­ام

حیف صد افسوس ربی روی چون برگ گلش

از سموم تشنگی باد خزان آورده ام

نیست دیگر لایق قربانیم اندر رهت

خود همین شش ماهه را دارم گمان آورده­ام

آتش نیز عطش گرمای دشت کربلا

برده دیگر از تنش تاب و توان آورده­ام

حالتش ویران نموده خانه صبر مرا

قدم از بار غمش باشد کمان آورده­ام

باید اندر راه عشق تو زحلق تشنه­اش

از دم پیکان شود خونش روان آورده­ام

حال این قربانی معصوم ای مطلوب من

باشد اندر پیشگاه تو عیان آورده­ام

گر بود لایق، خود این قربانی شش ماهه را

در جوار عدل و دادت میهمان آورده­ام

تا رهائی یابد از دست عطش بر مردنش

گشته راضی مادر بی خانمان آورده ام

خالقی با سوزدل گوید شها این چندبیت

تحفه بهر اصغرت بر آستان آورده ام

خالقی


کودکی در عهد مهد استاد عشق

داده پیران کهن را یاد عشق

طفل خرد اما بمعنی بس سترک

کز بلندی خرد بنماید بزرگ

خودکبیر است ارچه بنماید صغیر

در میان سعبة سیاره تیر

عشق را چون نوبت طغیان رسید

شد سوی خیمه روان شاه شهید

دید اصغر خفته در حجر رباب

چون هلالی در کنار آفتاب

چهرة کودک چو دردی برگ بید

شیر در پستان مادر ناپدید،

بازبانحال آن طفل صغیر

گفت با شه کی امیر شیر گیر

جمله را دادی شراب از جام عشق

جز مرا کمتر نشد زان کام عشق

گرچه وقت جانفشانی دیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد

زان مئی کزوی چو قاسم نوش کرد

نوعروس بخت در آغوش کرد

زان مئی کاکبر چو رفت از وی زپا

با سرآمد سوی میدان وفا

جرعه­ای از جام تیر و دشنه­ام

در گلویم ریز بسک تشه­ام

شه گرفت آنطفل مه اندر کنار

یافت در وی در دل دریا قرار

آری آری مه که شد دورش تمام

در کنار خور بود او را مقام

برد آن مه را بسوی رزمگاه

کرد رو با شامیان رو سیاه

گفت کای کافر دلان بد سگال

که برویم بسته­اید آب زلال

گر شمارا من گنهکارم به پیش

طفل را نبود گنه در هیچ کیش

آب ناپیدا و کودک ناصبور

شیر از پستان مادر گشته دور

زین فراتی که بود مهر بتول

جرعه­ای بخشید بر سبط رسول

شاه در گفتار و کودک گرم خواب

که زنوک ناوکش دادند آب

در کمان بنهاد تیری حرمله

او فتاد اندر ملائک غلغله

رست چون تیر از کمان شوم او

پر زنان بنشست بر حلقوم او

چون درید آن حلق تیرجانگداز

سر ز بازوی یدالله کرد باز

تا کمان زه خورده چرخ پیر را

کس ندیده دونشان یک تیر را

تیر کز بازوی آن سرور گذشت

بر دل مجروح پیغمبر گذشت

نوک تیر و حلق طفل ناتوان

آسمانا واژگون بادت کمان

شه کشید آن تیر و گفت ای داورم

داوری خواه از گروه کافرم

نیست این نوباوة پیغمبرت

از فصیل ناقه کمتر در برت

شه ببالا می­فشاند آن خون پاک

قطره­ای زان برنگشتی سوی خاک

بنگرید آن مرغ دست آموز عرش

که چسان در خون همی غلطد بفرش

این نگارین خون که دارد بوی طیب

تحفه­ای سوی حبیب است از جیب

در ربائید این نگار پاک را

پرده گلناری کنید افلاک را

در ربائید این گهرهای ثمین

که نیاید دانه­ای زان بر زمین

قطره­ای زین خون اگر ریزد بخاک

گردد عالم گیر طوفان هلاک

تیر خورده شاهباز دست شاه

کرد بر روی شه آسیمه نگاه

غنچة لب بر تبسم باز کرد

در کنار باب خواب ناز کرد

وان گشودن لب بلبخند از چه بود

وان نثار شکر و قند از چه بود

پس ندا آمد بدو کای شهریار

این رضیع خویش را برما گذار

تا دهیمش شیر از پستان حور

خوش بخوابانیمش اندر مهد نور

پس شه آن در ثمین در خاک کرد

خاک غم بر تارک افلاک کرد

آری آری عاشقان روی دوست

اینچنین قربانی آرد سوی دوست

اندر آن کشور که جای دلبر است

نه حدیث اکبر و نه اصغر است

نیز تبریزی


تا رموز عشق شد سردفترم

کی نهم بالین بآرامی سرم

ذره­ام خورشید خفته در نهان

بدر تابانی بصورت اخترم

گریه­ها رمزیست از گفتار من

بی سبب دستم به بندد مادرم

چون خمارم از شراب ناب عشق

مست از مستی بنام اصغرم

تشنه­ام بر آنچه بابم تشنه است

از همان جویم که جسته اکبرم

شیرخوارم ناتوان از تشنگی

از شجاعان در شجاعت برترم

قطرة خون ارزد بر جهان

روی دیهیم شهادت زیورم

تشنة تیرم نه بندم چشم از آن

داد خواهیرا چو حکم داورم

رخ نمی­تابم ز روی رهنما

از ازل از پیروان رهبرم

گر سپر باشم بیک تیر سه پر

شادم از دل چون حقیقت پرورم

تکیه بر گهواره نی، بر نی زنم

شاهد مقصود گیرم در برم

تا زبان بر آب گفتن باز کرد

آخرین گفتار شد پرواز کرد

مبتدایش بود از عهد الست

در خبر لبیک را آغاز کرد

دید مقبول است در دربار دوست

خنده­ای بر لب گرفته ناز کرد

درس عشق آموخت از روز ازل

بلبلی پرواز با شهباز کرد

بر نظر ناچیز ناید همتش

عشق بازی پرزنان با باز کرد

از کمان بیگانه دیده خویشتن

با گلویش تیر را دمساز کرد

زآن صدا ناید ز پیکان شد خموش

در خموشی با حسین آغاز کرد

رضا هشیار


ظلم مگر در جهان حساب ندارد

اصغر لب تشنه صبر و تاب ندارد

کودک شیرین زبان بگو گنهش چیست

کز اثر تشنگی است خواب ندارد

بهرچه این نازنین قرار نگیرد

شیر به پستان خود رباب ندارد

این که بود طفل شیرخوار حسین

بهر خدا جز دل کباب ندارد

بسکه زد دست پا برای شهادت

داده ز کف تاب و اضطراب ندارد

هست مرا از شما سپاه سؤالی

این یم و دریا مگر که آب ندارد

حجت کبرای حق بود لب عطشان

جز هدف تیرکین جواب ندارد

آب زپیکان تیر حرمله نوشید

کرد تبسم خبر رباب ندارد

دیدة زینب برای آن گل رعنا

از سرشب تا سحر که خواب ندارد

قطره فرو رفته به بحر تفکر

ماتم اصغر بدان حساب ندارد

قطره


دیگر چه نوبت آن کودک صغیر آمد

ز چرخ پیر خروش فلک بزیر آمد

بجان نثاری بابا زگاهواره ناز

نخورده شیر تو گفتی که بچه شیر آمد

که گر بجثه صغیرم ولی به رتبه کبیر

کبیر را ندهند آب چون صغیر آمد

اگر بکار پدر ناید این پسر روزی

درست آمده امروز گرچه دیر آمد

اگر که گوهر بی آب را بهائی نیست

پی نثار تو این در بسی حقیر آمد

گرفت مادر و آوردش او بنزد پدر

که این پسر دگر از جان خویش سیرآمد

زتشنگی نه بتن جان نه شیر در پستان

مرا دل از غم این طفل در نفیر آمد

نگر عقیق لبش کز کبودی است سیاه

مگر که لعل بدخشان برنگ قیر آمد

گرفت بر سر دستس چوگوهری غلطان

بسوی معرکه ناچار و ناگزیر آمد

سوار دست پدر در میانه­ای میدان

برای کشته شدن او بسی دلیر آمد

کشید ناله حسین کی سپاه کوفه و شام

خود این پسر ز رسولت کو بشیر آمد

بود نبیره و فرزند پادشاه رسل

که او بشیر و نظیر است بی­نظیر آمد

اگر بنزد شما قدر او حقیر آمد

ولی بنزد خدا قدر او کبیر آمد

بغیر آب نخواهد او زشما

کنید رحم باین طفل کو صغیر آمد

برای کودک بی شیر آب می­طلبید

که تیر حرمله­ای مرتد شریر آمد

بجای شیر طلب کرد آب آن مظلوم

بجای آب شرار از خدنگ تیر آمد

رسید آب زپیکان بحلق تشنه او

چه مرغ بسمل در خون زوی صفیر آمد

پی تسلی بابا تبسمی بنمود

که سوز تیر بحلقم چه دلپذیر آمد

بگو بمادر زارم اگر که کودک تو

زشیر سیر نشد خود زتیر سیرآمد

حسین که سبط رسولست و نور چشم بتول

ببین چه بر سرش از دست چرخ پیر آمد

دگر بگو بوفائی زماتم فرزند

صبورباش که عمر جهان قصیر آمد

وفائی شوشتری


چون زشاهنشاه دین در کارزار

نالة هل من معین شد آشکار

چو نشنید اصغر فغان باب را

صیحه زد برد از حریمش تاب را

شیرخواره تشنه با افغان و آه

گفت لبیک ای امیر بی پناه

بی معین از چه شاه انس و جان

اصغرت بر کف گرفته نقد جان

گرچه خوانند اهل عالم اصغرم

من بجان بازان ولی اکبرم

اصغرم ای حجت اکبر مگیر

شیرخوارم لیک از پستان شیر

این نه بند مهداندر پا و دست

بند عهد است آنکه بستم درالست

یا مرا بر سوی دشت پرزکین

بر وفایم کن نظر ایشاه دین

شه عنان سوی حرم پر برکشید

شیرخوار تشنه را دربر کشید

برد سوی رزم طفل مه عذار

از فروغ طلعتش خور شرمسار

گفت ایقوم این صغیر بیگناه

لعل پاکش از عطش کشتی تباه

قطرة آبی دهید این شیر خوار

تشنگی برد از کفش صبر و قرار

طفل از سوز عطش از جان فتاد

بر سر دوش شهنشه سر نهاد

شد خروشان تیر سوی شهریار

بوسه زد بر حنجر آنشیر خوار

سوخت قلب آهنین آنگه زتیر

بسکه بد خشکیده حلق آن صغیر

طفل اندر دست شه در پیچ و تاب

در کف خور زهره گوئی شد زتاب

ناگهان آمد زعرش کردگار

این ندا بر گوش شاه تاجدار

کاین صغیر تشنه کام مه جبین

واگذارش سوی ما ایشاه دین

بهر آب از حنجرش بدریده تیر

سیر از پستان حور آید زشیر

گر در آغوشت برفت از این جهان

برگرفت در دامن زهرا مکان

حجت کبری است این طفل صغیر

اوست در محضر بعالم دستگیر

تشنه کام است این نبوترا سلیل

تا کند سیراب خلق از سلسبیل

هاشمی خواموش کلکت زد شرار

سوخت آه شعله بارت روزگار

آمد ندا زعرش خداوند کردگار

در رزمگه بگوش شهنشاه تاجدار

کین طفل شیرخوار رضیعت که از عطش

بیتاب گشته سوی من ایشاه واگذار

گردد زشیر سیر پستان حورعین

نوشید آب گر زدم تیر آبدار

بدرید ار زتیر در آغوش حنجرش

شد مهد تو زخوابگه وی زافتخار

از جان گذشت گر زسر دوش انورت

بر روی دست زهرة زهرا شدش قرار

ای هاشمی خموش کز این نظم فتنه خیز

لرزید عرش اعظم و شد تیره روزگار

آیت الله سید محمد هاشمی

 


خواست تا ترکند از چشمه کوثر کامش

خواست تا در صف عشاق نویسندش تک

خواست آن طفل بیاورد به بزم معشوق

گفت شه آخر قربانی ما این طفلک

قطرة آب زکامش منمائید دریغ

کز عطش لب بدهن میمکد اندک اندک

دانی آن تیر بلا گشت ز دست که رها

آنکه بنمود از اول بجهان غصب فدک

شاه خون علی اصغر بسما میپاشید

یعنی عاشق من و معشوق تو و این سنگ محک

گفت با ناله که ای بلبل خوش الحانم

بسوی باغ جنان میروی الله معک

گرچه پابسته و دلخسته ز دستم رفتی

لیک آسوده شدی از ستم جور فلک

ناصرالدینشاه


بریدی از من بیکس بغربت آشنائی را

تصور هم نمیکردم ز تو طرز جدائی را

سه شب با گریه و زاری بسر بردی علی عطشان

زدل میسوختم بر تو کشیدم بی نوائی را

صدایت مانده در گوشم نگردد باورم مردی

زدیده رفته از خاطر نبردی دلربائی را

گلوی پاره را بینم زچشم دل زند شعله

دل سوزان کند مشکل به من مشکل گشائی را

نه در خوابم نه بیداری همیشه با تو میگردم

تو میسوزی و من سوزم ببین مهر خدائی را

عذابم میکند سینه ز شوق لطف لبهایت

بگوید درد پستانم حدیث باوفائی را

نشسته خود به خود گویم علی ناخن مزن رویت

تحمل چون کند مادر همه درد نهانی را

بیفتد دستم از بازو که بستم آندو دستت را

به مرگم از خدا خواهم از این غمها رهایی را

رضا هشیار


گشودی چشم ، در چشم من و رفتی بخواب اصغر

خداحافظ – خداحافظ – بخواب اصغر بخواب اصغر

بدست خود به قاتل دادمت – هستم خجل

اما ز تاب تشنگی آسوده­ای از التهاب اصغر

بشب تا مادرت گیرد ببر- قنداقه خالیت

بگریند اختران شب­ها به لالای رباب اصغر

کبوتر گو – به نسوان مدینه با پسر خونین

خبر کن آنچه بو بردند – از وای غراب اصغر

تو با رنگ پریده غرق خون – دنیا بمن تاریک

کجا دیدی شب آمیزد- شفق با ماهتاب اصغر

برو سیراب شو – از جام جدت ساقی کوثر

که دنیا و سرآبش ندیدی جز سراب اصغر

گلوی تشنة بشکافته – بنمای با زهرا

بگو کر – زهر پیکانها بما دادند آب اصغر

الا – ای غنچة نشکفته پژمرده – بهارت کو؟

چه در رفتن بتاراج خزان کردی شتاب اصغر

خراب از قتل ما شد – خانة دین مسلمانان

که بعد از خانة دین هم – جهان بادا خراب اصغر

عمو سقای عاشورا – خجالت دارد از رویت

که بی دست از سرزین شد- نگون پادر- رکاب اصغر

بچشم شیعیانت اشگ حسرت یادگار تست

بلی در شیشه ماند- یادگار- ازگل، گلاب اصغر

الا- ای لاله خونین- چه داغی آتشین داری

جگرها میکنی – تا دامن محشر کباب اصغر

توآن ذبح عظیمستی که قرآن شد- بدو – ناطق

الا ای طلعت- تأویل آیات کتاب اصغر

خدا چون پرسد – از حق رسول و آل- در محشر

نمیدانم چه خواهد داد؟ این امت جواب اصغر

زیارت خواهد و فیض شفاعت شهریار از تو

دعای شیعیان کن- از شفاعت مستجاب اصغر

استاد شهریار


از شوق شادي مرغ طبعم پرگـشـوده

در وصـف مـيــلاد عــلـي اصـغـر سـروده

دارد عـروس فـاطـمه يك گل بــدامن

چـشـم حـسـيــن از ديـدنـش گرديده روشن

اصـغـر بـدامـان پـدر مــاوا گـــرفـــتـه

گــوئـي كــه بــر دامــن گـل حـمـرا گـرفـته

بــابــا تــبـسـم مي كـند بر شـيـرخواره

مــادر بــرخــســار پـــســر دارد نـــظـــاره

آل عـلـي زيـن غنچه نورسـته شـادان

غرق سرور و شادي و عيش اند و خندان

بــر مـادر اصـغـر هـمه تبريك گويـند

نـوزاد او را هـمـچـو گـل يـك يـك بـبويند

از مـقـدم ايــن كـودك فرخـنده، زيـنب

در جـان نـشـاط تـازه دارد خـنــده بــر لـب

ايـن كـودك نــوبــاوه در مــاه مـحرم

رســوا نـمـايــد دشـمــن دين را به عـالم

ايــن كــودك نـوبـاوه در آغـوش بابا

آزرده گــردد حـنـجـرش از ظــلــم اعـــدا

ايــن كـودك نـوبـاوه در روز قــيامت

از ظــلـم و جـور حــرمـلـه دارد شكايت

ايــن كـودك نــوبــاوه بـر درگـاه داور

دارد مـقـامـي از شـهـيـدان جـمله برتر

ايــن كــودك نوباوه با دستان كوچك

از كار مردم عقده ها بگشوده بي شك

از تير دشمن غرقه خون شد پيكر او

مـظـلـومـي خـون خـدا شـد حـنـجـر او

ايـن كــودك نــوبـــاوه سـبـط پـيـمـبــر

دارد «حـيـاتي»‌ را نظر در روز محشر

شاعر؟؟؟


بسوخت آخر جگرم ،‌بگو تو بامن سخني

دريغ منما پسرم، چرا دلم مي شكني

چو اكبرم رفته زهوش ،‌منم سرا پا همه گوش

مگر از آن لعل خموش ، رسد بگوشم سخني

تو صيد خونين دهني ،‌تپيده در خون بدني

تو ميوه قلب مني ، عقيق سرخ يمني

مخور غم اي لاله عذار ،‌خزان ندارد به تو كار

ميشه حسن تو بهار ،‌گل بهشت عَدَني

بباغ خلقت گل من،بزندگي حاصل من

داغ همچو دل من ، چراغ بيت و الحزني

بريز اشك از بسرم، كه رفت عطشان پسرم

مه توئي در نظرم ، هميشه در قلب مني

كند فغان طبع حسان، كه بر لب آب روان

ترا بلب آمده جان ، تو تشنه دور از وطني

حسان


خوشبو ترين گل گلاب كربلا منم

شيوا ترين نواي ني نينوا منم

با خون نوشته روي گلويم كليم عشق

باب الحوائج حرم مصطفي منم

با تير عشق هستي خود را فروختم

بازار عشق را به تبسم بها منم

خون گلوي من به همه دردها دواست

درمان دردهاي دل بي دوا منم

با دست كوچكم گره ها باز مي شود

مردم علي اصغر مشكل گشا منم

نامم علي اصغر و در كشتي حسين

هم بادبان و لنگر و هم ناخدا منم

اي حرمله به بيشۀ ما بيهوده ميا

چون شير كوچك حرم لا فتي منم

آوازه شجاعت من تا به عرش رفت

خيبر گشاي ديگر خيبر گشا منم

اين دست هاي كوچك من دست حيدري است

شش ماهه اي كه كشته شد بي صدا منم

حاج داود داللهي(قطره)

 


عمه جان گهواره را بنگر چه تابي مي خورد

اصغرم از نوك انگشتش چه آبي مي خورد

ديدي اي عمه عجب انگشت خود را ميمكيد

جاي آب از نوك انگشتش تبسم مي چكيد

با زبان بي زباني در نگاهم راز داشت

خنده بر لبهلي خشكش چشمه اي از ناز داشت

روي دستم آنقدر زد دست و پا كز تاب رفت

آنقدر بوسيدمش تا اصغرم در خواب رفت

دستهاي كوچكش را چون به صورت مي كشيد

اشك از چشمان مستش روي گونه مي چكيد

چون به خيمه مي رويد آهسته تر نجوا كنيد

قطره آبي براي اصغرم پيدا كنيد

هر چه اصغر خواب باشد فكر بابا كمتر است

عمه سرگردان تر از بابا به ياد اصغر است

با عمو مي رفت ميدان حرف اصغر بود آب

كاش تا سقا نيايد باشد او در خيمه خواب

دست خود را چون عمو روي لب اصغر كشيد

من خودم ديدم كه اشكش روي قنداقه چكيد

حاج داود داللهي(قطره