اشعار عید غدیر خم شماره4
اللهم جعلنا من المتسكين بولايت اميرالمؤمنين والأئمة
المعصومين«عليهم السّلام»
عطرگل
برخيزو به گلشن ولايت روكن
باآل علي وآل احمد خوكن
درروز غديرخم وجود خود را
باعطرگل محمّدي خوشبوكن
*******
افضل الأعياد
امروز كه روز بيعت وامداداست
ازپنجه غم دل همه آزاداست
درمنزلت وفضيلت عيدغدير
فرمود نبي كه افضل الأعياداست
*******
كرمخانه خدا
زپيشگاه الهي سفيرآمده است
به ميهماني عيدغديرآمده است
چه حاجت است كه دل رابه اين وآن بندد
كسي كه برسرخوان اميرآمده است
شكفت نام علي برلبان اهل ولا
كه بوي مشك وگلاب وعبيرآمده است
هنوز عطر بهارازغديرمي آيد
ازآن زمان كه علي زآن مسيرآمده است
غديرآمدوازاين خجسته عيدسعيد
شميم ورايحه اي دلپذيرآمده است
غديرآمدوپيچيد اين خبر،دريا
«به آبياري خاك كوير»آمده است
غديرآمدوجبريل باپيمبرگفت
دوباره وحي خداي قديرآمده است
پس ازرسول خداباپيام مااُنزِل
براي خلق بشيرونذيرآمده است
عليست آيت اتمتتُ نعمتي برخلق
همان پيام كه روز غديرآمده است
عليست مردبزرگ تمام ميدان ها
كه رفته است دليرودليرآمده است
عليست سروبلتدي كه آسمان وزمين
به پيش جاه وجلالش حقيرآمده است
عليست آينه روشن صداقت وعدل
كسي كه داوريش بي نظيرآمده است
حريم اوست كرمخانه خداوندي
كرم هميشه براين درفقيرآمده است
هميشه بردراين خانه سائل است اگر
سه شب فقيرويتيم واسيرآمده است
كسي كه دل به ولاي علي وآلش بست
كنارچشمه خيركثيرآمده است
اگرچه دل زتولاي اوسرافرازاست
هميشه پيش علي سربزيرآمده است
به يمن عيدغديرش «وفائي»مسكين
به شوق تهنيت براميرآمده است
من بنده ناتوان و مولا علی است
پیوند دل غریب من با علی است
من زنده به عشق مرتضایم زیرا
ذکر ضربان قلب من یا علی است
آیینه تمام نمای خدا، علی است
نقشی که زد رقم، قلم ابتدا، علی است
دست خدا، زبان خدا، صورت خدا
در بندگیش بندة بی انتها، علی است
جان رسول و لحم رسول و دم رسول
شیرخدا و شیر رسول خدا، علی است
بعد از نبی به هر زن و هر مرد مؤمنی
مولا علی، امام علی، مقتدا، علی است
ذکر علی به وقت دعا یا محمد است
ذکر نبی به درگه معبود یا علی است
مولای دیگران دگری بود و دیگری
یارب گواه باش که مولای ما، علی است
زیباترین دعا به لب شیعه علی
یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی است
دانید جای شیعه به روز جزا کجاست؟
سوگند میخورم به خدا هر کجا علی است
نفس رسول، آنکه به جای رسول خفت
تا جان کند به راه محمّد فدا، علی است
دشمن، به دشمنی خود اقرار می کند
مردی که داشت بازوی خیبرگشا، علی است
بسم الله کتاب خداوندگار را
هرکس که باعلی است بداند که«با»،علی است
چشم خدا، قسیم جحیم و جنان به حشر
دست خدا و لنگر ارض و سما، علی است
تنزیل و نور و مریم و طاها و مؤمنون
یاسین و توبه و زمر و هل اتا، علی است
گفتم دعا کنم که نگاهی به ما کند
دیدم که استجابت و ذکر و دعا، علیu است
بر حشر چون لوای خدا سایه افکند
گردد عیان به خلق که صاحب لوا، علی است
آن بت شکن که در حرم ذات کبریا
بگذاشت جای دست خداوند پا، علی است
حجر و حطیم و زمزم و رکن و مقام و حج
میقات و ذکر و تلبیه، سعی وصفا، علی است
در «انّما ولیکمُ الله» سیر کن
تا بنگری ولی دگرانند یا علی است؟
روز غدیر گفت نبی در غدیر خم
یارب تو باش ناصر هرکس که با علی است
آن کس که از ولادت خود تا شهادتش
یک لحظه دل نداد به دست هوا، علی است
این قول شافعی است که در شعر ناب خود
گفتا مرا علی است خدا، یاخداعلی است؟
"میثم" هنوز صوت محمد رسد به گوش
فریاد می زند که امام شما، علی است
باده بده ساقيا ، ولى ز خُم غدير
چنگ بزن مطربا ، ولى به ياد امير
تو نيز اى چرخ پير ، بيا ز بالا به زير
داد مسرت ستان ، ساغر عشرت بگير
بلبل نطقم چنان، قافيه پرداز شد
كه زهره در آسمان ، به نغمه دمساز شد
محيط كون و مكان ، دايره ساز شد
سرور روحانيون هو العلى الكبير
نسيم رحمت وزيد ، دهر كهن شد جوان
نهال حكمت دميد ، پر ز گل و ارغوان
مسند حشمت رسيد ، به خسرو خسروان
حجاب ظلمت دريد ، ز آفتاب منير
فاتح اقليم جود ، به جاى خاتم نشست
يا به سپهر وجود ، نير اعظم نشست
يا به محيط شهود ، مركز عالم نشست
روى حسود عنود ، سياه شد مثل قير
صاحب ديوان عشق ، زيب و شرافت گرفت
گلشن خندان عشق ، حُسن و لطافت گرفت
نغمه دستان عشق ، رفت به اوج اثير
به هر كه مولا منم ، على است مولاى او
نسخه اسما منم ، على ست طغراى او
يوسف كنعان عشق ، بنده رخسار اوست
خضر بيابان عشق ، تشنه گفتار اوست
كيست سليمان عشق ، بردر جاهش فقير
اى به فروغ جمال ، آينه ذو الجلال
« مفتقر » خوش مقال ، مانده به وصف تو لال
گر چه بُراق خيال ، در تو ندارد مجال
به خدا قسم علي تموم دنياي منه
هر كجا علي باشه منزل و مأواي منه
اين دل عاشق من مست علي مرتضاست
درد من درمون من دست علي مرتضاست
به جز از عشق علي چيزي رو در دل ندارم
عاشق علي ام و ذره اي مشكل ندارم
هر كي عاشق علي باشه چيزي كم نداره
روز محشر كه مي آد غصه و ماتم نداره
چشم من منتظره ي لحظه ي ديدارِ توئه
دلم افتاده به خاك مجنون و بيمارِ توئه
قسمتم كن آقا جون نجف زيارت بكنم
كنار ضريح تو عرض ارادت بكنم
شاعر : حسن فطرس
پادشه و تاج سر عشق علي است و بس
اسوه ي ايمان، گوهر عشق علي است و بس
چونكه ولادت شده در كعبه ي عشق و صفا
فاش بگويم پسر عشق علي است و بس
اي كه هواي غم عشاق نمودي بدان
مرحم هر دردِ سر عشق علي است و بس
دور و بر فاطمه چون شمع علي سوخته
دان كه چرا بال و پر عشق علي است و بس
گشته به هر جنگ، چو سدّي بَرِ پيغمبرش
چونكه تهنتن سپر عشق علي است و بس
عشق حسين و حسن و زينب نالان او
اين سه همه خود شرر عشق علي است و بس
گر چه ابالفضل قدش سر و رخش چون مه است
اوست ز نسلِ قمرِ عشق علي است و بس
دشت تا خيمه زد آهنگ خروشيدن را
چاه هم تجربه كرد آتش جوشيدن را
دست خورشيد در آفاق رسالت چرخيد
چنگ زد گيسوي ترديد پريشيدن را
و بيابان چه تبي داشت از انبوه سكوت
تا مبارك كند اين آينه پوشيدن را
عشق ابلاغ شد و حلقه مستان گُل كرد
تازه كرد آن خُم نو، چشمه نوشيدن را
پر شد آغوش غدير از دم «بخٍّ بخٍّ»
تا بكوبد هيجانات نيوشيدن را
عطر «من كنتُ...» و غوغاي «علي مولاه»
قافله قافله راند اين همه كوشيدن را
پروانه نجاتي
تا صورت پیوند جهان بود علی بود،علی بود
تا نقش زمین وزمان بود علی بود،علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود،علی بود
سلطان سخا و کرم وجود،علی بود
هم آدم وهم شیث و هم ادریس وهم الیاس
هم صالح وپیغمبرو داوود،علی بود
هم موسی وهم عیسی وهم خضرو هم ایوب
هم یوسف وهم یونس وهم هود،علی بود
مسجود ملائک که شدم زعلی شد
آدم که یکی قبله ومسجود،علی بود
آن عارف سجادکه خاک درش از قدر
بر کنگره ی عرش بیفزود،علی بود
هم اول و هم آخر وهم ظاهر و باطن
آن لحمک لحمی بشنو تا که بدانی
آن یار که او نفس نبی بود،علی بود
موسی و عصا و ید بیضا و نبوت
در مصربه فرعون که بنمود،علی بود
چندانکه که در آفاق نظرکردم و دیدم
از روی یقین در همه موجود،علی بود
خاتم که در انگشت سلیمان نبی بود
آن نور خدایی که براو بود،علی بود
آن شاه سرافراز که اندر شب معراج
با احمد مختاریکی بود ،علی بود
آن قلعه گشایی که در قلعه خیبر
برکند به یک حمله و بگشود،علی بود
آن گرد سرافراز که اندر ره اسلام
تا که نشد راست نیاسود،علی بود
آن شیر دلاور که برای طمع نفس
بر خوان جهان پنجه نیالود،علی بود
این کفرنباشد سخن کفر نه این است
خانه ام پر ز عطر و بوی علیست
قلب من قاب عکس روی علیست
چهار راه است چهار سوی جهان
هر طرف می روم بسوی علیست
حاجی کعبه در طواف حرم
عاشقانه به جستجوی علیست
حجرالاسودی که می بوسم
در حقیقت سواد موی علیست
هاتف غیب گفت در گوشم
در سماوات گفتگوی علیست
شیعه مستی نه آب انگور است
مستی شیعه از سبوی علیست
همه افتخار من این است
آبرویم ز آبروی علیست
فاطمه کیست فاش می گویم
نفس گرم در گلوی علیست
نیست محتاج این و آن خوش زاد
هر چه باشد گدای کوی علیست
چشمم به جز بروی تو بینا نمی شود
مایل به سیر و گشت و تماشا نمی شود
عالم اگر به طنز شود چون تو نیستی
لبهای من به خنده دگر وا نمی شود
خواهان حرکتیم ولی غیر ممکن است
پایی که سست گشت توانا نمی شود
با جان و دل قبول نموديم بار عشق
گفتيم پشتمان که دگر تا نمی شود !
غافل از اینکه عارضه عشق در جهان
تنها غمی بود که مداوا نمی شود
آنگه به اشتباه خود آگه شدم که هیچ
راهی برای فیصله پیدا نمی شود
حالا نه اينکه پشت من از دوريت خميد
طوری خميده است که بالا نمی شود
يار غريب ، اين کلام تو در خاطرم پريد
حق با تو بود ، فاصله معنا نمی شود
خاك نجف
اي نجف اي مزار پاک علی
ای وجود تو گشته خاک علی
ای سرشت من و سرشت همه
ای بهشت من و بهشت همه
ای تراب ابوتراب نجف
شهر زیبای آفتاب نجف
از وطن رو به این در آوردم
مهر آل پیمبر آوردم
ای ولی خداسلام علی
حجت کبریا سلام علی
خاک ذریه ی بتولم کن
رو سیاهم بدم قبولم کن
گر چه یک عمر زیر دین توام
هر که ام عاشق حسین توام
زائر درگه شما هستم
زائر ار نیستم گدا هستم
تو کریمی منم گدات علی
به امیدی زدم صدات علی
عشق مولی الموالیم باشد
هستیم دست خالیم باشد
دست خالی و بار سنگینم
کل سرمایه گدا این است
تو که در هر دلی بود حرمت
تو که قاتل خجل شد از کرمت
کی زنی دست رد به سینه ی ما
ای تولای تو سفینه ی ما
کیست جان رسول غیر از تو
کیست زوج بتول غیر از تو
کیست غیر از تو جان پیغمبر
کیست جز تو کننده ی خیبر
آنکه بازوی نفس بست تویی
آنکه در کعبه بت شکست تویی
کیست مقصود کعبه غیر از تو
کیست مولود کعبه غیر از تو
کیست غیر از تو ای ولی خدا
رهبر خلق و همنشین گدا
فاتح بدر و افتخار حنین
پدر زینبین ابوالحسنین
به نماز و دعای نیمه شبت
به مناجات و اشک و تاب و تبت
به اذان شب شهادت تو
به خلوص تو و عبادت تو
به نوای دل شکسته ی تو
به جبین به خون نشسته ی تو
به صدای دعا و زمزمه ات
به حسین و حسن به فاطمه ات
حال کز مرحمت رهم دادی
جای در پرتو مهم دادی
وقت مردن بیا به دیدارم
به خدای من فقط تو را دارم
میثمم خاک راه میثم تو
قطره ای اوفتاده در یم تو
دست دل می زنم به دامانت می سرایم برای چشمانت
ای که رحمت شبیه بارانی می چکد از میان دستانت
عین آبی ومن کویرترین تشنۀ قطره های بارانت
نظری ای جناب بسم الله تا شوم آشنای قرآنت
من کیم تا فدائیت باشم جان عالم فدای سلمانت
من کبوتر شدم که شاید آشنایم کنی به ایوانت
عَجَزَالواصِفونَ عَن صِفَتِک
ماعَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک
آفتابی ،تو اصل خورشیدی نور باریده ای وتابیدی
بر سر هر که بود در عالم هر کسی هر کجا که می دیدی
از ازل بوده ای تو عین خدا تا ابد ماندگار وجاویدی
هیچ کس تا مقام تو نرسید تو تجلایِ ناب توحیدی
خانۀ خشتی تو خالی بود هر چه بود ونبود بخشیدی
لحظۀ خلق عالم ایجاد لحظه ای بود که تو خندیدی
عَجَزَالواصِفونَ عَن صِفَتِک
ماعَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک
تا شوم پیش پایتان پر پر سر ما را جدا کن از پیکر
یا بسوزان مرا به باد بده مثل پروانه،مثل خاکستر
نذر کردم برای تو باشم تا دم مرگ،تا دم محشر
بر سر سفرۀ تو مهمانم بده یک جرعه آب از کوثر
سائلم دست خالی آمده ام بده آقا به من تو انگشتر
نیمۀ دیگر رسول خدا بی تو کامل نبود پیغمبر
عَجَزَالواصِفونَ عَن صِفَتِک
ماعَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک
تاج لولاک روی سر داری شیر مردی،امیر وسر داری
ذوالفقار آمد وخدا فرمود باید این را فقط تو برداری
در حدیث آمده که پشت نداشت زره ای بر تنت اگر داری
بی سبب نیست ترس دشمن تو اسد اللهی وجگر داری
دست مارا گره بزن بر آن شال بندی که بر کمر داری
ای که مثل خدا به هر جائی هر چه که هست تو خبر داری
عَجَزَالواصِفونَ عَن صِفَتِک
ماعَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک
حق هر آن چه که هست داده به تو هر چه که با حق است داده به تو
شد مقدّر که دست حق باشی از زمانی که دست داده به تو
خلق جنت تمام شد به خدا درِ آن راکه بست داده به تو
دست ما نیست بین عالم زر دلمان که شکست داده به تو
حق هرآن چه که هست داده به تو هست حق فاطمه است داده به تو
عَجَزَالواصِفونَ عَن صِفَتِک
ماعَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک
در گلو باز هم صدا مانده از سرودن دوباره وا مانده
آمدی وقلم به توصیفت روی کاغذ از ابتدا مانده
دل کعبه نه این دهانش بود از تعجب شکسته،وا مانده
ای که ناز صدای تسبیحت در خرابات جان ما مانده
بر در خانه ات مولا کاسه بر دست چون گدا مانده
همّت حیدریِّ زینب توست اثری گر زکربلا مانده
ای غدیریِّ،کربلا پرور خاک پای توأم مدد حیدر
عَجَزَالواصِفونَ عَن صِفَتِک
ماعَرَفناکَ حَقَّ مَعرِفَتِک
محمد ناصری
یکی گوید سراپا عیب دارم
یکی گوید زبان از غیب دارم
نمی دانم که هستم هرچه هستم
قلم چون تیغ می رقصد به دستم
نه دِئبـِل نه فَرَزدَق نه کُمِیتَم
ولیکن خاک پای اهل بیتم
الا ساقی مستان ولایت
بهار بی زمستان ولایت
از آن جامی که دادی کربلا ر
بنوشان این خراب مبتلا ر
چنان مستم کن از یکتا پرستی
که از آهم بسوزد ملک هستی
هزاران راز را در من نهفتی
ولی در گوش من اینگونه گفتی
زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندرین یک میم غرق است
یقینا میم احمد میم مستیست
که سرمست ازجمالش چشم هستیست
زاحمد هر دو عالم آبرو یافت
دمی خندیدو هستی رنگ وبو یافت
اگر احمد نبود آدم کجابود
خدا را آیه ای محکم کجا بود
چه می پرسند کین احمد کدام است
که ذکرش لذت شُرب مدام است
همان احمدکه آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل النهار است
همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بت شکن هارادلیل است
همان احمدکه ستارُالعیوب است
دلیل راه و علّامُ الغیوب است
همان احمدکه جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است
همان احمد که ختم الانبیاء شد
جناب کُنتُ کنزاً مخفیا شد
همان اوّل که اینجا آخر آمد
همان باطن که برما ظاهرآمد
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محمّد
محمد میم و حاء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است
محمد رحمةٌ للعالمین است
شرافت بخش صد روح الامین است
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرآت جمال ذوالجلال است
محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت
ولایت بادۀ غیب و شهود است
کلید مخزن سرّ وجود است
محمد با علی روز اخوت
ولایت را گره زد بر نبوت
محمد را علی آیینه دار است
نخستین جلوه اش در ذوالفقار است
به جز دست علی مشکل گشا کیست
کلیدکُنتُ کنزاًمخفیا کیست
کسی دیگر توانایی ندارد
که زخم شیعه را مرهم گذارد
غدیر ای باده گردان ولایت
رسولان الهی مبتلایت
ندا آمد ز محراب سماوات
به گوش گوشه گیران خرابات
رسولی کز غدیر خم ننوشد
ردای سبز بعثت را نپوشد
تمام انبیاء ساغر گرفتند
شراب از ساقی کوثر گرفتند
علی ساقی رندان بلاکش
بده جامی که می سوزم در آتش
مرا آیینۀ صدق و صفا کن
تجللی گاه نور مصطفی کن
" مرحوم آغاسی "
تا شد به روي دست نبي (ص) مرتضي (ع) بلند
شد رايت جلال خدا برملا بلند
بشنيد چون كه نغمه «يا ايهاالرسول»
گرديد منبري همه از پشتهها بلند
مرآت پاك لميزلي، آيت جلي
شد بر سرير دست حبيب خدا بلند
آيين پاك ختم رسل ناتمام بود
گر بر نميشد آن مه برج ولا بلند
هنگامه شد به كوري چشمان دشمنان
شد بانگ مرحبا ز همه ما سوي بلند
خورشيد دين، سپهر يقين، ختم مرسلين
شد زين سبب ميان همه انبيا بلند
تا شد به عرش دست نبي ماه عارضش
شد اين ندا ز بارگه كبريا بلند
تكميل شد شريعت پاك محمدي
چونان كه گشت دين خدا را لوا بلند
اي مظهر صفات خداوند لايزال
وي از تو آسمان ولايت به پا بلند
هرجا كه بود پيكر هر ناتوان به خاك
هر جا كه بود ناله هر بينوا بلند
هر جا كه بود طفل يتيمي سرشكبار
هرجا كه بود شعله شور و نوا بلند
از بهر دستگيري آنان سپندوار
يكباره ميشد ا» يد مشكلگشا بلند
تا خانهزاد خود كُنَدَت كردگار پاك
بهرت نمود خانه خود را بنا بلند
آهنگ «تفلحوا» چو شنيدي ز كوي دوست
و آواز خوش چو شد ز حريم حرا بلند
يكباره دست بيعت خود را از روي شوق
كردي به سوي شمس رُسل، مصطفي بلند
مدحتگر تو ذات جلالت مأب حق
مدح تو كرده با سخن «هل اتي» بلند
پا بر حريم خانه چون بگذاري از شرف
فرياد شوق ميشود از بوريا بلند
با ذوالفقار تو همه جا آشكار بود
دست بلند شير خدا، «لافتي» بلند
ما ريزهخوار خوان ولاي توايم و بس
از لطف توست اين كه بُوَد بخت ما بلند
خمّ غدير بود و به قدرت خدا نمود
جاه و جلال آن دُر يكدانه را بلند
در پهن دشت ظلمت كفر و نفاق و كين
همواره بود آيت شمس الضّحي بلند
باب المراد اهل جهاني و ميكنند
بر آستان قدس تو دست دعا بلند
اي نفس قدرت ازلي، - يا علي - نماي
نخل شكوه نهضت «روح خدا» بلند
ما پيروان مكتب سرخ ولايتيم
گر ميزنيم گام سوي كربلا بلند
عرش خدا زغصه بلرزاند، آن زمان
تيغي كه گشت بر سر آن مقتدا بلند
تا مست جام توست «براتي» به روزگار
سر ميكند به عشق تو روز جزا بلند
عباس براتيپور
به آتش ميكشم آخر زبان سربهزيرم را
به توفان ميسپارم اسمانهاي اسيرم را
منم من، گردبادي خستهام، زنداني خويشم
بگيريد آي مردم دستهاي ناگزيرم را
تمام عمر باقي ماندهاش را گريه خواهد كرد
اگر توفان بخواند خندههاي دور و ديرم را
درختان گردبادي رو به خورشيدند، از آن دم
كه خواندم در مسير باد، اندوه غديرم را
شبي اندوه تابان علي (ع) از چاه بيرون شد
شبي سيراب ديدم جان سر تا پا كويرم را
محمود اكرامي
چون وجود مقدس ازلي
شاهد دلرباي لم يزلي
وقت پيمان گرفتن از ذرات
با صدايي رسا و بانگ جلي
«اولست بربكم» فرمود
پاسخ آمد از هر طرف كه: بلي
تا بسنجد عيارشان، افرودخت
آتشي در كمال مشتعلي
داد فرمان، روند در آتش
تا جدا گردد اصلي از بدلي
فرقهيي ز امر حق تمرد كرد
گشت مطرود حق ز پر حيلي
با شقاوت قرين و مد شد
شد پريشان ز فرط منفعلي
فرقه ديگري در آتش رفت
ز امر يزدان قادر ازلي
نادر شد بهرشان چو خلد برين
كه بود اين سزاي خوش عملي
با سعادت قرين شد و همدم
گشت مقبول حق ز بي خللي
بهر اين فرقه حق عيان فرمود
جلوات نبي و نور ولي
كه منم نور احمد مختار
مهر من نيست غير مهر علي
ناگهان شد عيان در آن وادي
نور مولا علي ز بي حللي
چون به خود آمدند، ميگفتند
در حضور خداي لم يزلي
كه: علي دست قادر ازليست
رشته ما سوا به دست عليست
محمدعلي مجاهدي
بسم الله النور: با عرض سلام خدمت دوستان خالصانه از همه دوستان و علاقمندان خواهشمندیم که مطالب و راهنماییها ونظرات خودراباما در میان بگذارید.