لب تشنه بود ، تشنة يك جرعه آب بود

مردي كه درد هاي دلش بي حساب بود

پا مي كشيد گوشة حجره به روي خاك

پروانه وار غرق تب و التهاب بود

از بسكه شعله ور شده بود آتش دلش

حتي نفس نفس زدنش هم عذاب بود

در ازدحامِ هلهله هاي كنيزكان

فرياد استغاثة او بي جواب بود

يك جرعه آب نذر امامش كسي نكرد

رفع عطش اگر چه کمال ثواب بود

آخر شبيه جد غريبش شهيد شد

آري دعاي خسته دلان مستجاب بود

غربت براي آل علي تازگي نداشت

در آن ديار كشتن مظلوم باب بود

تا سايه بان پيكر نورانيش شوند

بال كبوتران حرم را شتاب بود

اما فداي بي كفن دشت كربلا

آلاله اي كه زخم تنش بي حساب بود

هم تيغ و نيزه خون تنش را مكيده بود

هم داغديدة شرر آفتاب بود

یوسف رحیمی


اگرچه ديده در خون نشسته اش تر بود

دوچشم بي رمقش نيمه باز بردربود

ميان حجره به گريه نفس نفس ميزد

عزيز فاطمه زخمي ترين كبوتربود

زبسكه بركف اين حجره دستُ پازده بود

تمام حجره پُرازتكه تكۀ پربود

ميان هلهله هابرامام خنديدند

صداي خنده آنها ززهربدتربزد

زتشنگي جگرش بين شعله ها مي سوخت

فضاي حجره او كربلاي ديگر بود

كسي نبودبراي غريبي اش گريد

درآن ميانه كسي كاش جاي خواهربود

چقدر خواست زجاخيزد او ولي افتاد

همينكه پشت درافتاد ياد مادر بود

به ياد مادرو ميخُ شراره آتش

به ياد حيدرُآن جنگ نا برابر بود

بياد مادر پهلو شكسته در كوچه

كه دست بسته كنارش فتاده حيدر بود

مهدی نظری


الا کرم ز تو مشهور یا امام جواد

کلام توست همه نور یا امام جواد

ائمه‌اند جواد و توئی جواد همه

که گشته جود تو مشهور یا امام جواد

سزد ز لعل لب حضرت رضا ریزد

به مدح تو دُر منثور یا امام جواد

اگر چه نزد شما آبروی نیست، مرا

مکن ز درگه خود دور یا امام جواد

گدایی‌ام به درت جز بهانه‌ای نبوَد

مراست وصل تو منظور یا امام جواد

به روی زائر تو بوسه می‌زند جبریل

به ذکر «سیعک مشکور» یا امام جواد

به کاظمینِ تو روی نیاز برده کلیم

سلام می‌دهد از طور یا امام جواد

جحیم اگر تو نگاهش کنی حدیقۀ گل

بهشت بی تو کم از گور یا امام جواد

اگر چه ران ملخ هم ندارم ای مولا

مرا بخوان به درت مور یا امام جواد

قضا به حکم تو محکوم، ای ولیِ خدا

قدر به امر تو مأمور یا امام جواد

لباس نور مرا بر تن از ولادت توست

گناه، وصلۀ ناجور یا امام جواد

خدا ثنای تو را گفته و چگونه مرا

بوَد ثنای تو مقدور یا امام جواد

لب تو داشت تبسّم، ولی دلت را بود

هزارها غم مستور یا امام جواد

ندید دختر مأمون جلال و قدر تو را

چو بود چشم دلش کور یا امام جواد

هزار مرتبه نفرین به دختر مأمون

که شد به قتل تو مسرور یا امام جواد

فراز بام به گرد تن تو بگرفتند

پرندگان هوا شور یا امام جواد

شهادت تو در آن حجره با لب تشنه

بوَد تجسّم عاشور یا امام جواد

عنایتی که شود روز حشر «میثم» هم

به دوستی تو محشور یا امام جواد

حاج غلامرضا سازگار


آنکه عمری داغ زهرا شعله زد بر پیکرش

ریخت از روز ازل باران ماتم بر سرش

نخل امید رضا بود و به باغ احمدی

دست ظلمی زد شراره برهمه برگ و برش

از غریبی بی کس و تنها به خود پیچید و باز

شد غبار حجره در بسته او بسترش

او چو شمعی اب می گردید از کینه ولی

هلهله می کرد از شادی در آنجا همسرش

همسر او گر برون حجره می خندد ولی

در درون حجره می گرید به حال مادرش

بشکند دست تو گلچین این گل زهرا بود

با چه جرأت دست افکندی و کردی پرپرش

این جگر از داغ یک سیلی تمام عمر سوخت

آخر ای زهر جفا کردی چرا سوزانترش

در دو عالم سربلند است و سر افرازی کند

هر که می گردد(وفائی)از وفا خاک درش

سید هاشم وفائی


شرر خیزد ز آهم گر زنم فریاد مادر جان

غریبانه فغان دارم از این بیداد مادر جان

شبیه تو جوان بودم ولیکن زود افسردم

خزان داده بهار عمر من برباد مادر جان

ز سوز زهر می سوزد سراپای جواد تو

ولیکن آتشم زد شادی صیاد مادر جان

میان حجره تنهایم به روی خاک می پیچم

تما شاکن شود روحم زغم آزاد مادرجان

زیادم رفت سوز زهروشادی های ام الفضل

چو چشمم بر کبودی رخت افتاد مادرجان

به روی بام خانه پیکر بی جان من دیدی

دوباره کربلا شد زنده اندر یاد مادرجان

مجيد رجبي

لاله را هست بهاری دل من را نبود

هر گره راست رهی مشکل من را نبود

گردباد ستم از چار طرف غرقم کرد

زورقی لجه بی ساحل من را نبود

هر سیه چال بلا را به فضای بیرون

روزنی هست ولی محفل من را نبود

آتش افکنده به جان من و آبم ندهد

سنگ را هست دلی قاتل من را نبود

من و او همسفرانیم ولی مهر و وفا

دل هم غافله غافل من را نبود

او زشادی و من از سوز عطش بی تابیم

بجز از دو دو شرر حاصل من را نبود

هر چه من ناله کنم او به عوض خنده کند

طاقت زخم زبانش دل من را نبود

همه امید مؤید به من و جود من است

چشم بر جای دگر سائل من را نبود

تو زرحمت نظری کن به غلامت ورنه

ارزشی گفته ناقابل من را نبود

سید رضامؤید

خونین تر است از همه لاله ها دلم

میسوزد از شراره زهر جفا دلم

آتش فتاده است زسر تا به پای من

یارب ببین که زهر چه کرده است با دلم

دل در میان سینه من نیست آتشی است

ازبسکه سوخته است نمانده به جا دلم

دشمن به کشتنم شده راضی چرا چو نیست

هرگز به رنج مورچه ای هم رضا دلم

من در میان حجره در بسته ام ولی

بگشوده چشم در همه ارض و سماء دلم

چندان به درد طی شده عمرم که جز به مرگ

دیگر به هیچ نگردیده وا دلم


رمق نمانده دگر در تنی که من دارم

زجور همسر نا ایمنی که من دارم

برای مرد بود خانه مأمنش لیکن

نه جای امن بود مسکنی که من دارم

گل ریاض خلیلم ولی به عکس خلیل

شراره خیز بود گلشنی که من دارم

چنان کسیکه ورا اندر استین ماراست

درون خانه بود دشمنی که من دارم

به پاکدامنیم حق بود گواه ولی

زخون دل شده تر دامنی که من دارم

ززهر دختر مأمون چنان روانم وسخت

که غیر پوست نماند از تنی که من دارم

نوای العطشم بر فلک رسد اما

در او اثر نکند شیونی که من دارم

مسلم است که داد مرا ازاو گیرد

خدای دادگر ذوالمنی که من دارم

مقیم درگه قدس رضا مؤید گفت

که جای أمن بود مأمنی که من دارم

سید رضا مؤید

دردا كه گشت با من، بيگانه يار جانى

با دست خود مرا كشت، لب تشنه در جوانى

من از نفس فتادم، بر خاك رخ نهادم

او مى زند به مرگم، لبخند شادمانى

اى بلبلان بناليد، اى لاله ها بريزيد

شد باغبان دل را گلزار جان خزانى

غم بدل نهفتم، دردم به كس نگفتم

بردم به گور با خود صد غصه نهانى

لب تشنه ام ثوابى، اى ام فضل آبى

بالله اين نباشد، پاداش مهربانى

بر ديده ام ستاره، در سينه ام شراره

با قلب پاره پاره، رفتم ز دار فانى

عمر چو عمر يك آه، كوتاه بود كوتاه

شد اول حياتم پايان زندگانى

دردا كه رفتم از حال از بس زدم پر و بال

در لانه او فتادم از فرط ناتوانى

گوئيد تشنه جان داد، خاموش شد ز فرياد

از اين غريب تنها، پرسند اگر نشانى

جانم به لب رسيده " ميثم" بگو كه ديده؟

مرغى به لانه اين سان افتد ز نعمه خوانى؟ 

 


ايّام سوگوارى ابن الرضا بود

اى اهل دل عزاى عزيز خدا بود

جارى كنم ز ديده خود سيل اشك را

در ماتمى كه فاطمه صاحب عزا بود

از جور امّ فضل غريبانه جان سپرد

آن كو امام و رهبر اهل ولا بود

همچون حسين با لب عطشان شهيد شد

كز ماتمش جهان همه ماتمسرا بود

فرياد آب آب ز حجره رسد به گوش

چون تشنه لب ز آتش زهر جفا بود

بر گرد شمع عشق چو پروانه شد فدا

آن عاشقى كه مظهر عشق و وفا بود

امشب بگير دامن او را تو «حافظى»

كو مظهر عنايت و لطف خدا بود

(محسن حافظى)

 


دست ستم بناى عدالت خراب كرد

وز آتش الم دل ما را كباب كرد

اى واى امّ فضل امام جواد را

مسموم از عناد به فصل شباب كرد

با اين ستم كه كرد به فرزند فاطمه

افسرده قلب حضرت ختمى مَآب كرد

مانند شمع زآتش زهر جفاى خويش

جسم عزيز فاطمه را نيز آب كرد

چون ديد آن كنيز امام غريب را

لب تشنه جان دهد، به سوى او شتاب كرد

با ظرف آب رفت سوى حجره امام

آن گاه ديد رو به جنان آن جناب كرد

بگرفت ظرف آب و به روى زمين بريخت

آن دشمنى كه ظلم و ستم بى حساب كرد

(محسن حافظى)


الهي سينه ام مجروح و غمگيــــــــن

شد از زهر جفــاي دشمـــــــــن ديــــــــن

براي خاطــــــر دنيــــــــاي فانـــــــــي

رسيدم بـــــــــر حيــــــات جاودانـــــــــي

همين ملعـــــونه شــــــــوم ستمكــــــار

مرا مسموم كـــــرده در شـــــب تــــــــار

دل فرزنــــد زهــــــــرا را شكستــــــــه

به روي سينه تيـــر غــــــــم نشستــــــــه

دلم غمگين و در سوز و گداز اســــت

مرا با كبريــــــــا راز و نيــــاز اســـــــــت

به هنگــام شبــــــــاب و كامرانــــــــي

خزان شد گلشنــــم فصـــــــل جوانـــــــــي

غزالانـــــــم به محنـــت مبتلا شـــــــــد

جهان در ماتمم ماتــــم ســــــــرا شــــــــد

به روي مــن در كاشانـــــه بستنــــــــد

دل پيغمبـــــــــر و حيــــــــدر شكستنــــــــد

دل افروخـته با لعـــــــــل عطشــــــــان

كشيدم بـــــس نوا و شــــــــور وافغـــــــان

نيامد كــــــس پي دلجــــــويي مــــــــن

به دســــــــت ارد دل مهجــــــــوري مـــــن

چو جد اطهرش با تشنـــــه كامــــــــي

شـــــده قربــــــــــان محبـــــوب گرامــــــي

كفن بر جسم پاكـش ، بوريا شــــــــد

سرش ، زينـــت ده ان نيـــــــزه ها شـــــــد

گل نازش شده پـــــرپـــــر زخنجــــــــر

تنش عريان شـــــــده با جســــم بي ســـــــر

زاه سوزنــاك قطــــــــره ، امشــــــــب

به پا شد زمـزمه در چــــــــرخ و كوكــــــب

 


طائر عرشم ولى پر بسته‏ام

ياد دلدارم ولى دلخسته‏ام

آسمانم بى ستاره مانده است

درد من را سوى غربت رانده است

ناله‏ها مانده است در چاه دلم

قاتلى دارم درون منزلم

من رضا را همچو روحى بر تنم

هستى و دارو ندار او منم

ضامن آهو مرا بوسيده است

خنده‏ام را ديده و خنديده است

بر رضا هركس دهد من را قسم

حاجتش را مى‏دهد بى بيش و كم

لاله‏اى در گلشن مولا منم

غصه دار صورت زهرا منم

زهر كين كرده اثر رويم ببين

همچو مادر دست بر پهلو غمين

در ميان حجره‏اى در بسته‏ام

بى قرارم، داغدارم، خسته‏ام

اين طرف يا فاطمه باشد جواد

آن طرف دشمن ز حالش گشته شاد

اين طرف درد و غم و آه و فغان

آن طرف هم دختران كف زنان

كس نباشد بين حجره ياورم

من جوانمرگم، شبيه مادرم

ريشه‏ها را كينه‏ها سوزانده است

جاى آن سيلى به جسمم مانده است

حال كه رو بر اجل آورده‏ام

ياد باباى غريبم كرده‏ام

نيست يك درد آشنا اندر برم

خواهرى نبود كنار پيكرم

تشنه لب در شور و شينم اى خدا

ياد جدّ خود حسينم اى خدا

شاعر؟؟؟

 


«وادى غم» ۱
سلام مـــــــا بـــــه رخ انـــــور امــــام جـواد

درود ما، به تن اطهر امام جواد
غـــــريب بــــود و غريبـــانه جان سپرد و نبود

كسى بــــــه وادى غـــــــم، ياور امــام جـواد

ز آتش ستم خصم، آب شد تن او
به خاك حجره بود، بستر امام جواد
كسى نبــــود، بــــه باليــــن آن امام همــــــام

به غير همسر بد اختر امام جواد
چه ظلم‏ها كه به حقش، نكرد ام الفضل
نگر، به دشمنى همسر امام جواد
به خشكى لب لعلش، نريخت آب كسى
به غير ديده ‏ى او خون ‏تر امام جواد
به روى خاك، چو پروانه شد فدا و دريغ
چو شمع آب شده، پيكر امام جواد
فغان كه آتش زهر ستم، به فصل شباب
شرر فكند، ز پا تا سر امام جواد

«جود جواد» ۲
اى جهان ريزه خوار خوان عطاى تو جواد
اى ز جود تو كرم گشته گداى تو جواد
من چه گويم به مديحت كه به قرآن كريم
گفته در آيه ‏ى تطهير خداى تو جواد
عاشر ماه رجب داد خدايت به رضا
كه تو راضى به حقى حق به رضاى تو جواد
گل لبخند به لبهاى پيمبر روييد
تا شنيدى خبر نشو و نماى تو جواد
گشت از يمن قدوم تو دل فاطمه شاد
كه على گفته جهانى به فداى تو جواد
محو از صحنه تاريخ شود واژه فقر
هر كجا خيمه زند جواد سخاى تو جواد
حاتم از لطف تو بيند نكند دعوى جود
اى بنازم به تو و قدر و بهاى تو جواد
عالمى گشت مصفا ز صفاى قدمت
اى صفـــــا بخش دل خــــلق صفـاى تو جواد

«فروغ دل زهرا» ۳

از دل حجره‏ ى تاريك كه بسته است درش
مى‏ رسد ناله‏اى و دل شده خون از اثرش
چيست؟اين ناله ‏ى سوزنده وازسينه كيست
صاحب ناله مگر سوخته پا تا به سرش
اين فروغ دل زهراست كه خون است دلش
اين جگرگوشه ‏ى موسى است كه سوزدجگرش

اين جواد است كه از تشنگى و سوزش زهر
جان سوزان بود و ناله جان سوز ترش
خانه‏ اش قتلگه و همسر او قاتل اوست
بار الها تو گواهى كه چه آمد به سرش
همسر مرد برايش پرو بالى است ولى
همسر سنگدل او بشكسته پرش
آتش زهر چنان كرده به جانش تاثير
كه كند هر نفس سوخته ‏اش تشنه ترش
شهر بغداد بود شاهد مظلوم دگر
پسرى را كه دهد جان ز ستم چون پدرش
كاش مى‏ بود غريب الغربا در آنجا
تا زمانى نگردد غربت تنها پسرش


«مصيبت» ۴
از جفاى همسر بى مهر فرياد اى پدر
كز دل و جانم برآورده است فرياد اى پدر
در جوانى گوهر عمر مرا از من گرفت
تا كه مامون دختر خود را به من داد اى پدر
آنچه با من كرد ام ‏الفضل دون كى مى ‏كند
همسرى با همسرش اينگونه بى داد اى پدر
يك طرف زهر جفا و يك طرف سوز عطش
غنچه‏ ى نشكفته‏ ات را داد بر باد اى پدر
بيشتر از زهر كين از تشنه كامى سوختم
سوختم چون صيدى اندر دام صياد اى پدر
بسكه فرياد از عطش كردم كه تاثيرى نداشت
شد درون سينه ‏ام خاموش فرياد اى پدر
آخر آمد بر سرمن محنتى كه بارها
چهره‏ ام بوسيدى و كردى از آن ياد اى پدر
روز مرگم شد بيا بر غربت من گريه كن
چون كه گفتى ذكر خوابم شام ميلاد اى پدر
در خراسان من به ديدارت شتابان آمدم
نك بيا از بهر ديدارم به بغداد اى پدر
گر نمى ‏آيى مرا بر سر من آيم در برت
مرغ روحم چون شود از بند آزادى اى پدر
در جوار تو (مويد) از پى عرض سلام
قاصــــد دل را به كـــــوى من فـــرستاد اى پدر

«مادر جان» ۵
سوخت از زهر هلاهل جگرم مادر جان
تيره شد روز به پيش نظرم مادر جان
من در اين حجره ‏ى در بسته خود مى ‏پيچم
كس نداند كه چه آمد به سرم مادر جان
نكشد گر كه مرا زهر جفا خواهد كشت
خنده‏ ى همسر بيدادگرم مادر جان
من جوادم كه به ياد تو سخن مى‏ گويم
چون ترا از همه مشتاق ترم مادر جان
همچو شمعى اثر زهر ستم آبم كرد
سوخت پروانه صفت بال و پرم مادرجان
همسرم پشت در خانه به دست افشانى
من به ياد تو و مسمار درم مادر جان
چون تو در فصل جوانى ز جهان سير شدم
كه زده داغ تو بر جان شررم مادر جان
به لب خشك من غمزده آبى برسان
كز عطش سوخته پا تا به سرم مادر جان
شعر (ژوليده) گواهى دهد از غربت من
دوست دارم كــــــه بيــــــايى به برم مــادرجان

«اى مادر»۶
بسوزم از جفاى همسر و زهر جفا مادر
شرر افكنده زهر كينه از سر تا به پا مادر
جوادم من كه بر در هر درد بى درمان دوايم من
ولى درد مرا گويا نمى ‏باشد دوا مادر
تو از ضرب لگد افتاده‏ اى از پاو كين
ميان حجره در بسته افتادم ز پا مادر
ندارم وقت جان دادن كسى را بهر امدادم
ولى تو فضه را بهر كمك كردى صدا مادر
تو را از ضر در كشت و مرا از ضرب كين دشمن
بگيرد داد ما را از عدوى ما خدا مادر
(هنرور) در عزاى ما سروده اين مصيبت را
بگيرد دست او را لطف ما روز جزا مادر

«در ماتم ابن رضا» ۷
شام عزاى نهمين امام است
پيكر اطهرش به روى بام است
تقى ز دنيا مى‏ رود خدايا
به پيش زهرا مى ‏رود خدايا
امشب دل اهل ولا شكسته
در ماتم ابن رضا نشسته
يا ثامن الحجج گلت فسرده
در حجره در بسته جان سپرده
زهر جفا شرر به جان مى ‏زند
دشمن به او زخم زبان مى‏ زند
وقت شهادت ياورى ندارم
همچون حسين لب تشنه جان سپارم
اگر مرا شعله به جان مى‏ زنى
دگر چرا زخم زبان مى‏ زنى
مظلومى نهم امام بنگر
خورشيد را به روى بام بنگر
آتش گرفته پيكرم خدايا
خندد به حالم همسرم خدايا
جان ودلم آمد به درد مادر
ببين عروس تو چه كرده مادر
جوانترين امام ما واى واى
كشته شد از زهر جفا واى واى
ابن رضا يارب ز پا فتاده
آتش به جانش از جفا فتاده
آتش گرفته پيكرم آب آب
شد پاره پاره جگرم آب آب
اى همسرى كه در كفت اسيرم
آبم دهى يا ندهى بميرم
نور دل فاطمه بى تاب شد
قلب جواد ابن رضا آب شد
اين بدن كيست كه روى بام است
پيكر مسموم نهم امام است
زهر هلاهل دلش افروخته
زخم زبانها جگرش سوخته
كبوتران محرم آن حريمند
سايه فكن بر تن آن كريمند
در نوجوانى نااميد گشتى
چون جد عطشانت شهيد گشتى

«گل مژگان» ۸
كشتند بيگنه، خلف بوتراب را
نهم امام و نوگل ختمى مآب را
ام الفضول فتنه ايام، ام الفضل
از ريشه كند ريشه ‏ى فصل الخطاب را
مى‏ خواست ام الفضل، كه ‏ام الفساد بود
بيرون برد ز حد تصور عقاب را
دادند زهر مهلك ناباب در و وثاق
بستند بستگان وى از كينه باب را
آه از دمى كه خيل كنيزان، نكرده شدم
برداشتند از رخ عصمت، حجاب را
نالان امام و جمع زنان، هلهله كنان
تا نشنوند سوز دل آن جناب را
دائم نفس نفس زد و ميگفت آب آب
بردند و همسرش به زمين ريخت آب را
مى ‏خواست خصم كينه‏ كش دون، بهم زند
شيرازه ‏ى تمامى ام الكتاب را
بالاى بام سايه ‏ى حق را ربود وبرد
در زير آفتاب نهاد آفتاب را
گردد سايه‏ اش پرو بال كبوتران
بنگر طيور و عاطفه ‏ى بى حساب را
يا ثامن الحجج به جوادالائمه ‏ات
خون كرده زهر غم، جگر شيخ و شاب را
با غصه گشت توام و گرديد منقلب
هر كس شنيد قصه‏ ى اين انقلاب را
(حداد) و خلق از غم اين ظلم بى حساب
گيرند دائم از گل مژگان، گلاب را

«مظهر جود خدا» ۹

من جوادم مظهر جود خدا

آیه رحمت گل خير النساء

حجت و نور خدايم در زمين

يادگار نور ختم المرسلين

زاده زهرا و فرزند رضا

آن يگانه پور دلبند رضا

از مدينه آمدم سوى پدر

تا ببينم لحظه‏ اى روى پدر

ديدم آنجا با تمام غربتش

جان دهد تنها به شام محنتش

بر خودش مى ‏پيچد آن باب حزين

خاك غم بر سر كند مولاى من

چون به ياد كربلا افتاده است

در خزان بى كسى جان داده است

روى خاك حجره جانش پر كشيد

جام عشق از دست ساقى سركشيد
بعد از او من ماندم و داغ دلم

لاله‏ ها دارم در اين باغ دلم

وارث اجداد بى ياور منم

وارث داغ على اكبر منم

در جوانى جان من گردد فدا

از عطش مى ‏سوزم اى ساقى بيا
همسرم آتش زده بر جان من

شعله ‏ور سازد دل سوزان من

ظرف آبى را چو ريزد پيش رو

مى‏ نمايم ياد آن تشنه گلو

يادى از جد غريبم مى ‏كنم

اقتدا بر آن حبيبم مى‏ كنم

كربلا شمعى و من پروانه ‏ام

چون سه روزى روى بام خانه ‏ام

از غم آن لاله‏ هاى بى كفن

تابد اين خورشيد سوزان روى من

مى‏زند آتش دل غمناك من

خنده‏ هاى همسر ناپاك من
يادم آيد از حسين و محنتش

خنده‏ هاى لشكرى بر غربتش

مى‏ خورد بر هم لب خشكيده ‏ام

جان فداى مادر غم ديده‏ ام

تا كه ياد مام نيكو مى‏ كنم

ياد آن بشكسته پهلو مى ‏كنم

من امام جود و تقوايم ولى

جان من سوزد ز غمهاى على
غربت حيدر دلم را خون كند

داغ مادر جان من محزون كند
من عزادار غمى ديرينه ‏ام

دل غمين خون دلها خورده ‏ام

چون مرا از كوچه ‏اش افتد گذر

مى ‏شوم از ياد مادر خون جگر
دختر طه كجا سيفى كجا

كوثر و رخساره‏ ى نيلى كجا

گفته جدم مصطفى بوى بهشت

مى‏ رسد از آن گل نيكو سرشت

اى خدا بوى بهشت و بوى خاك

شد عجين با بوى خون ياس پاك

«غم بيكران» ۱۰

زهر آن چنان شرر زده بر جسم و جان من
كز تن ربوده يكسره تاب وتوان من
من در ديار غربت و دل خسته جان نزار
با من چه كرد همسر نامهربان من
من ميهمان و داروى دردم دو جرعه آب
بر من نمى‏ دهد ز جفا ميزبان من
در بسته است روى من و شادمان بود
يارب تو آگهى ز غم بيكران من
ام الفساد دختر مامون چها نكرد
از ره كينه با من و با خانمان من
يكدم صبا برو به جنان از وفا بگو
با مادرم حكايت درد نهان من
چون لاله داغدارم و افسرده همچو گل
بلبل نواى غم كشد ازگلستان من
زين داغ سينه سوز كه دارم به دل ز غم
خشكيده از عطش همه كام و زبان من
مادر ز جور دشمن بد كيش خانگى
خون مى‏ رود ز چشم و دل دوستان من
خون ريخت چشم خامه ازين ماجرا(صفا)
تا زد رقم به شرح غم و داستان من

«نهمين حجت» ۱۱
اى پسر شير خدا يا جواد

نور دو چشمان رضا يا جواد
هر كه تو را راهبر خويش جست

شك نبود هست به راهى درست
راه تو و جد تو راه خداست

راه سعادت ز طريق شماست
جان به فداى تو امام جواد

دادرس و شافع روز معاد
اى نهمين حجت حى خبير

دست محبين ز عنايت بگير
قسمت ما كن حرمت كاظمين

حق شهيد ره قرآن حسين
هست به دنيا و به عقبى شقى

هر كه نپوئيد طريق تقى
نور خدا شمع هدايت وى است

شافع فرداى قيامت وى است
هر كه بدين نور بپوید طريق

نيست به درياى بلا يا غريق
كشتى آنهاست نجات از خطر

لطف خدائيست براى بشر
وا اسفا دشمن بى دين او

داشت به سينه حسد و كين او
جان به فداى وى و مظلوميش

عرش غمين گشته ز مغموميش
از ستم معتصم بى حيا

كشت ورا همسر وى از جفا
زهر ستم ريخت به كام جواد

چاك شدى قلب امام جواد
روز عزايش همه عالم گريست

ارض و سما همچو محرم گريست
از غم جانسوز عزاى تقى

شال عزا گشت بدوش نقى
مادر او فاطمه اندر جنان

در غم او گشت به سوز و فغان
خون شده زين سوگ دين شيعيان

تسليت ما به امام زمان
آجرك الله از اين واقعه

يوسف زهرا پسر فاطمه
چونكه (قدير) است غمين جواد

نيست ورا خوف به روز معاد


«حجره‏ ى در بسته» ۱۲
دل مى‏ تپد به سينه چو مرغ قفس مرا
غم همدم است و ناله بود هم نفس مرا
تنها ميان حجره ‏ى در بسته دل غمين
كس نيست جز خداى جهان ملتمس مرا
دور از ديار و يارم و اغيار در كنار
غير از خدا دگر نبود دادرس مرا
جانم بسوخت همسر نامهربان ز كين
باشد همين حكايت جانسوز بس مرا
مسموم و خسته جان جگرم پاره پاره شد
بهر علاج نيست به كس دسترس مرا
مى ‏سوزد از عطش جگرم وز شرار زهر
در سينه بسته آمده راه نفس مرا
سوى وطن چو قافله ‏ى آه مى ‏رود
آيد به گوش ناله‏ ى بانگ جرس مرا


«پسر امام رضا» ۱۳
دل من كه بى قراره، به بيابون سر ميذاره
خودشم نميدونه كه، داغ عشق تو رو داره
توى صحرا كه ميگرده، تا بشه ياور و يارش
آخه هستى تو تموم، روشنى چشم تارش
آرزو داره دل من، تا حريمت پر بگيره
مث يه كفتر زخمى، روى گنبدت بميره
با تو مردن زندگيه، اسيريت آزاد گيه
ذكر و ياد تو عبادت، طاعته و بندگيه
اسم تو راز و نيازم، زمزمه ‏ى تو نمازم
تو تموم هر دو عالم، من به عشق تو مى ‏نازم
گل نازم گل زهرا، كه بودى غريب و تنها
همدمت بوده هميشه، غصه و ماتم و غم‏ها
پسر امام رضا و نور چشم فاطمه‏ اى
معدن جود و سخايى، تو اميد ما همه ‏اى
همه‏ ى بود ونبود و هستيمونو به به ما دادى
ميون همه اماما، تو جوادى تو جوادى
منشأ جود و كرامت، رمز عالم وجودى
ما هنوز نبوديم اما، توى قلب ما توبودى
ولى قدر تو ندونست، كسى تو دنياى فانى
سهم تو جور و جفا و، طعنه‏ هاى آن چنانى
شنيدم از غم غربت، توى خونه هم غريبى
فداى بى كسى تو، يا حبيبى يا حبيبى
شنيدم كه داغ مادر، ياد كوچه ‏ى مدينه
شده بود بغض گلوتر، شعله‏ اى ميون سينه
رفتى از دنيا و ليكن، كسى قدر تو رو نشناخت
نه كه زهر، ماتم تو رو آخر از پا انداخت

«خورشيد هدايت» ۱۴
چه پيش آمد كه جان را غم گرفته
جهان را سربه سر ماتم گرفته
چو گل مردم گريبان چاك كردند
به داغ لاله بر سر خاك كردند
مگر خورشيد عالم تاب دين رفت
كه شادى از زمان و از زمين رفت
تقى، پور رضا، با زهر بيداد
ز پا افتاده همچون سرو آزاد
جواد آن پاره ‏ى جان پيمبر
امام راستان، فرزند حيدر
فروغ دودمان پاك زهرا
چراغ نور بخش آل طاها
شبستان جهان را مهر تابان
دل سرگشته را آئينه ‏ى جان
اميد عارفان، مهر ولايت
شب تاريك را، شمس هدايت
از او شد زنده آئين محمد
اساس دين يزدانى سرمد


«قلب بى پناه» ۱۵
عشق تو كرد زنده باز مرا
مهر تو گشت دل نواز مرا
تا شدم ملتجى به حضرت تو
كردى از خلق بى نياز مرا
اى امام نهم كه در همه حال
هست لطف تو چاره ساز مرا
اى كه باشد به سوى احسانت
دست حاجت همى دراز مرا
خواهم اى حجت خدا كه رها
سازى از بند حرص و آز مرا
نظرى بر من پريشان كن
كز گنه باشد احتراز مرا
گر چه از حد فزون گناه من است
باز بر لطف تو نگاه من است
گر پريشان و خسته وزارم
خود گواهى كه از گناه من است
اى كه مهر تو در همه احوال
مونس قلب بى پناه من است
نظرى بر دل تباهم كن
اى كه مهر تو تكيه گاه من است
روز من شد سيه ز درد و گنه
چشم گريان من گواه من است
اى پناه جهانيان اين بيت
ذكر هر شام و صبح گاه من است
بى پناهم پناه مى ‏خواهم
از تو عذر گناه مى ‏خواهم

«مصيبت امام جواد» ۱۶
زاده زهرا ميان حجره افغان مى ‏كند
در دل با كردگار حى سبحان مى‏ كند
بس كه جان سوز است آه وناله آن شاه دين
شعله بر جان مى ‏زند دل را پريشان مى ‏كند
گاه مى‏ پيچد ز درد و گاه مى ‏نالد ز غم
گاهى اظهار عطش با قلب سوزان مى ‏كند
دختر مامون چو خواهد كس نگردد با خبر
حجره را بر زاده ‏ى طاها چو زندان مى ‏كند
در ميان حجره در بسته آن آيات حق
راز دل با كردگار خويش عنوان مى‏ كند
آن امام نهمين مى‏ نالد از سوز عطش
ليك ياد از غربت شاه شهيدان مى ‏كند
او غريبانه دهد جان در ديار بى كسى
در جنان بهرش فغان شاه خراسان مى ‏كند
تا سه شب آن پيكر قرآن ناطق را عدو
همچو گنج پر بها در خانه پنهان مى‏ كند
چون نهد جسم شهنشاه مبين در آفتاب
چهره خورشيد را سوزان و تابان مى ‏كند
كربلايى شرح وبست اين مصيت را مگو
ورنه زهرا در جنان گيسو پريشان مى ‏كند


«یاجواد الائمه ادركنى» ۱۷
سينه‏ اى پر شرار دارم من

سرو جان فكار دارم من
يك جهان با تو كار دارم من

يا جوادالائمه ادركنى
گر كه دردم دواكنى چه شود

حاجتم را روا كنى چه شود
قسمتم كربلا كنى چه شود

يا جوادالائمه ادركنى
اى كه روح عبادتى ما را

عذر خواه قيامتى ما را
جان زهرا عنايتى ما را

يا جوادالائمه ادركنى



«زلال اشك» ۱۸
آتش زند به قلب همه، سوز داغ تو
شد در اشك اهل ولا، چلچراغ تو
اى يادگار فاطمه، اى حجت نهم
گيرد زلال اشك من امشب به سراغ تو
ديدى به عمر كوته خود، بس غم بزرگ
لبريز شد ز زهر مصيبت اياغ تو
شاه همسر تو قاتلت از كينه و عناد
اى آن كه قلب ما شده خونين ز داغ تو


«غم زده» ۱۹
من جوادم كه خدا خوانده جواد
من چه كرده به تو اى بد بنياد
عوض آنكه مرا يار شوى
بر دل غم زده غم خوار شوى
رفتى ودر به روى من بستى
با كنيزان همگى بنشستى
گفتى از آب مرا منع كنند
شادى و هلهله آن جمع كنند
تو كه آتش به دلم افكندى
حال ايستاده ‏اى و، مى‏ خندى !
تن بى تاب مرا تاب بده
جگرم سوخت به من آب بده
بدن زار من تشنه جگر
بعد قتلم به روز بام ببر
تا كه لب تشنه به زير خورشيد
جان سپارم چون حسين شاه شهيد


«قبله گاه كاظمين» ۲۰
اين منم سرمست عطر بوى سيب
ميهمان خانه‏ ى ابن الغريب
دل شده مستانه ‏ى ابن الرضا
مى ‏روم تا خانه‏ ى ابن‏الرضا
دل برد جان را به راه كاظمين
اى جوانمرگ على موسى ‏الرضا
نخل بى برگ على موسى الرضا
اى جوانمرگ على موسى الرضا
زهر كين شد حاصلت اى واى من
همسرت شد قاتلت اى واى من
با دل پر غصه قلب چاك چاك
در درون حجره افتادى به خاك
از عطش مى‏ سوختى آبى نبود
چون شرار افروختى آبى نبود
در كنار پيكرت دف مى ‏زدند
تو به خون غلطان چرا كف مى ‏زدند


«لب تشنه» ۲۱
من جوادم كه خدا خوانده جواد
من چه كردم به تو اى بد بنياد
عوض آن كه مرا يار شوى
بر دل غمزده غمخوار شوى
رفتى و در به روى من بستى
با كنيزان همگى بنشستى
گفتى از آب مرا منع كنند
شادى و هلهله آن جمع كنند
تو كه آتش به دلم افكندى
حال ايستاده ‏اى و مى ‏خندى
تن بى تاب مرا تاب بده
جگرم سوخت به من آب بده
بدن زار من تشنه جگر
بعد قتلم به روى بام ببر
تا كه لب تشنه به زير خورشيد
جان سپارم چو حسين، شاه شهيد


«جفاى همسر» ۲۲
بسوزم از جفاى همسر و زهر جفا مادر
شرر افكنده زهركينه از سر تا بپا مادر
جوادم من ه بر هر درد بى درمان دوايم من
ولى درد مرا گويا نمى ‏باشد دوا مادر
تو از ضرب لگد افتاده‏ اى از پا و ليكن من
ميان حجره در بسته افتادم ز پا مادر
ندارم وقت جان دادن كسى را بهر امدادم
ولى تو فضه را بهر كمك كردى صدا مادر
تو را از ضرب در كشت و مرا از زهر كين دشمن
بگيرد داد ما را از عدوى ما خدا مادر
(هنرور) در عزاى ما سروده اين مصيبت را
بگيرد دست او را لطف ما روز جزا مادر

«التهاب عطش» ۲۳
از من گرفته همسر من خورد و خواب را
زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را
واى از عناد دختر مامون كه از جفا
مسموم كرد زاده‏ ى خير المآب را
تنها نه جان من كه از اين شعله سوختند
جان رسول و فاطمه و بوتراب را
پى مى ‏برد به سوختن جسم و جان من
هر كس كه ديده سوختن آفتاب را
اى آنكه التهاب عطش را شنيده ‏اى
بنگر به عضو عضو من التهاب را
افكنده است شعله به جان من و هنوز
از من كند دريغ يكى جرعه آب را
من مى‏ كنم به العطش از او سوال آب
او مى‏ دهد به هلهله بر من جواب را
يارب تو آگهى كه براى بقاى دين
بر جان خريده‏ ام اين مستم بى حساب را
جان مى‏ دهم به غربت و عطشان كه خون من
تضمين كند تداوم اسلام ناب را
باشد ز فيض دوستى ما اگر به حشر
آسان كند خدا به (مويد) حساب را


«جواد بن الرضا» ۲۴
در ميان حجره يارب كيست غوغا مى ‏كند
شكوه زير لب ز بى رحمى دنيا مى‏ كند
ز آتش زهر جفا چون شعله مى‏ پيچد به خود
دود آهش روز را چون شام يلدا مى ‏كند
خاك عالم بر سرم گويى جواد ابن الرضاست
كز عطش مى ‏سوزد و خون، قلب زهرا مى ‏كند
آب را مى‏ريزد آن بيدادگر روى زمين
هر چه آب آن تشنه لب از او تمنا مى‏ كند
در سنين نوجوانى همچو زهرا مادرش
جان شيرين را به راه دوست اهدا مى‏ كند
تا بپرسد حال آن پهلو شكسته در جنان
از پى ديدار او خود را مهيا مى‏ كند
تشنه لب با قلب سوزان جان به جانان مى ‏دهد
قاتلش جان دادن او را تماشا مى‏ كند
شد دل (ژوليده) خون از داغ جان فرساى او
كز غمش اشعار او خون در دل ما مى ‏كند

«چشمه ‏ى جود» ۲۵
از من گرفته همسر من خورد و خواب را
زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را
واى از عناد دختر مامون كه از جفا
مسموم كرد زاده‏ ى ختمى ماب را
افكنده است شعله به جان من و هنوز
از من دريغ مى‏ كند يك جرعه آب را
من مى‏ كنم به العطش از او سوال آب
او مى‏ دهد به هلهله بر من جواب را
جان ميدهم به غربت و عطشان كه خون من
تضمين كند تداوم اسلام ناب را
پى مى‏ برد به سوختن جسم و جان من
هر كس كه ديده سوختن آفتاب را
باشد ز فيض دوستى ما اگر به حشر
آسان كند خدا به مويد حساب را


«آواى غربت» ۲۶
هر دم هزار نوبت جان از بدن برآيد
تا آه سينه سوزى از قلب من برآيد
بس كوه غصه بردم بس خون دل كه خوردم
گويى كه از لبم خون جاى سخن برآيد
از بس كه يار قاتل سوزم نهفته در دل
ترسم كه جاى آهم دود از دهن برآيد
ديگر نمانده هيچم تا كى به خود پيچم
اى مرگ همتى كن تا جان ز تن برآيد
امروز بين حجره فردا كنار كوچه
آواى غربت من از اين بدن برآيد
نيكوست زهر دشمن در راه دوست از من
هم سوختن به آتش هم ساختن برآيد
از بس كه رفتم از تاب از بس تنم شده آب
بر من صداى فرياد از پيرهن برآيد
نبود عجب كه بر من هنگام دفن اين تن
خون در لحد بجوشد سوز از كفن برآيد
جانسوز شعر(ميثم) خيزد ز دل دمادم
مانند ناله ‏اى كز بيت الحزن برآيد


«كشته محراب» ۲۷
كان تقى خصلت جواد اهل بيت
آنكه در وصفش فرو ماند كميت
از هجوم رنجها خون شد دلش
همسر نامهربان شد قاتلش
همچو شمع كشته محراب شد
سوخت كم‏كم تا وجودش آب شد
سوختند از غم ولى الله را
با كه گويم اين غم جانكاه را
كز گل زهرا گلابى مانده است
پرتويى از آفتابى مانده است
وانكه با اسرار حق محرم‏تر است
عمر او از عمر گل هم كمتر است
دشمن او خار راهش مى ‏شود
خانه‏ ى او قتلگاهش مى ‏شود
بسته بر رويش همه درها كنند
سايه بر جسمش كبوترها كنند

فریاد استغاثه ۲۸

لب تشنه بود ، تشنة يك جرعه آب بود
مردي كه درد هاي دلش بي حساب بود
پا مي كشيد گوشة حجره به روي خاك
پروانه وار غرق تب و التهاب بود
از بسكه شعله ور شده بود آتش دلش
حتي نفس نفس زدنش هم عذاب بود
در ازدحام و هلهله هاي كنيزكان
فرياد استغاثة او بي جواب بود

يك جرعه آب نذر امامش كسي نكرد
هر چند آب دادن تشنه ثواب بود

آخر شبيه جد غريبش شهيد شد
آري دعاي خسته دلان مستجاب بود

غربت براي آل علي تازگي نداشت
در آن ديار كشتن مظلوم باب بود

تا سايه بان پيكر نورانيش شوند
بال كبوتران حرم را شتاب بود

اما فداي بي كفن دشت كربلا
آلاله اي كه زخم تنش بي حساب بود
هم تيغ و نيزه خون تنش را مكيده بود
هم داغديدة شرر آفتاب بود