سال‌ها آب شدم سوخت ز پا تا به سرم
آخر ای زهر جفا شعله زدی بر جگرم
کشت منصور ستم پیشه ز بیداد مرا
کاش می‌کرد دمی شرم ز جد و پدرم
دلِ شب بود که دشمن به سرایم آمد
برد از خانه برون وقت نماز سحرم
سال‌ها داغ بنی‌فاطمه را می‌دیدم
کس ندانست که یک عمر چه آمد به سرم
من جگرپارۀ زهرایم و باید به چه جرم
عوض گل جگر پاره برایش ببرم
بارها تیغ کشیدند پی کشتن من
بارها سیل بلا برد به موج خطرم
دشمن آن لحظه که بر خانۀ من آتش زد
یاد آمد ز غم مادر نیکو سیرَم

ای خوشه ای ز خرمن فیضت تمام علم
با منطق تو اوج گرفته مقام علم
پرواز کرده دور سرت مرغ بام علم
برپا به پای کرسی دَرست قیام علم
با صد زبان به علم کلامت سلام علم
هر جا که علم بود تو بودی امام علم
تو وارث کمال و جلال محمدی
مصداق صدق و صادق آل محمدی

میلاد دانش از نفس مشک بوی توست
آیینة تمام کمالات روی توست
یادآور رسول خدا خلق و خوی توست
دارالشفای هر دل بیمار کوی توست

پیوسته علم تشنه لب آب جوی توست
گلواژه های وحی پر از رنگ و بوی توست
علم و کمال بر سخنت بوسه می زند
آیات وحی بر دهنت بوسه می زند

دانشوران چو مرغ اسیرند رام تو
آب حیات خورده فضیلت ز جام تو
بگرفته هوش از سر دشمن هشام تو
دل نیست آن دلی که نیفتد به دام تو
علم و کمال و فضل و ادب فیض عام تو
جوشد هماره علم کلام از کلام تو
ملک وجود محفلی از یادواره ات
هر لحظه از گذشت زمان یک هزاره ات

بی منطق رسای تو قرآن زبان نداشت
بی معجز کلام تو، توحید جان نداشت
بی طاعت تو پیکر تقوی روان نداشت
بی مکتب تو طایر وحی آشیان نداشت
بی همت تو دین، شرف جاودان نداشت
بی سینة وسیع تو دانش مکان نداشت
گفتار علمی تو فزون از شماره بود
درس تو انقلاب حسینی دوباره بود

ملک خداست معرکة اقتدار تو
خوبان دهر جد تواند و تبار تو
توحید معتبر شده از اعتبار تو
گلخانة وسیع امامت بهار تو
بحرالعلوم قطره ای از جویبار تو
شیخ مفید لاله ای از لاله زار تو
طوسی و مجلسی و صدوقت سه آیتند
با نور دانش تو چراغ ولایتند

آنانکه راه عترت و قرآن گرفته اند
تو نیستی و از نفست جان گرفته اند
فضل و کمال و دانش و عرفان گرفته اند
قدر و جلال و عزت و ایمان گرفته اند
نور از زُراره فیض ز حمران گرفته اید
بینش ز بوبصیر فراوان گرفته اند
ای وارث علوم امامان راستین
داری هزار جابر حیان در آستین

بی نطق تو ریاض نیایش ثمر نداشت
دریای موج خیز ولایت گهر نداشت
در سینه آسمان امامت قمر نداشت
آیات روحبخش الهی اثر نداشت
قرآن زبان و دین سند معتبر نداشت
نخل امید خون خداوند بر نداشت
ای در تو هیبت حسن و غیرت حسین
فرقی نداشت نطق تو و نهضت حسین

با آنکه خاک پاک مدینه دیار توست
ویرانة بقیع دل ما مزار توست
تا روز حشر سینة ما دغدار توست
هر شیعة شکسته دلی اشکبار توست
قلبش ز دور مشعل شب های تار توست
هر شب امام منتظران بی قرار توست
صورت نهاده یوسف زهرا به خاک تو
گرید هماره بر جگر چاک چاک تو

ای آفتاب زائر صحن و سرای تو
عمری مدینة دل ما کربلای تو
گردون پر از ستارة اشک عزای تو
خاموش شد چگونه صدای دعای تو
چون شمع آب گشت ز سر تا به پای تو
چشمی بده که گریه کنم از برای تو
جرمت چه بود ای پسر فاطمه ، چرا
منصور کشت از ره کین بارها تو را

شرح غم تو خون به دل سنگ خاره کرد
منصور دون به تو ستم بی شماره کرد
مانند شمع، آب تنت را هماره کرد
قلب تو را ز زهر جفا پاره  پاره کرد
با کشتن تو بغض دل خویش چاره کرد
در نای سوخته نفست را شراره کرد
تنها نه در غم تو روان اشک "میثم" است
گریان به یاد غربت تو چشم عالم است

چه ظلم‌ها که به اولاد مصطفی کردند
خدا گواست به آل علی جفا کردند
گلوی تشنه بریدند از حسینش سر
سر مقدس او را به نیزه‌ها کردند
امام چارم ما را به شام آوردند
میان خلق ورا خارجی صدا کردند
امام پنجم ما را به زهر کین کشتند
بسا ستم که به آن حجت خدا کردند
به بیت حضرت صادق هجوم آوردند
قیامتی دگر از این ستم به پا کردند
سر برهنه دل شب ز خانه‌اش بردند
چه ظلم‌ها که به آن نجل مصطفا کردند
در آن سیاهی شب، اهل بیت آن مظلوم
گریستند و برای پدر دعا کردند
همه سواره و او را پیاده می‌بردند
نه رحم کرده، نه از حضرتش حیا کردند
سه بار تیغ کشیدند بهر کشتن او
عجب به عهد رسول خدا وفا کردند!
امام صادق ما را به زهر کین کشتند
مدینه را زغمش دشت کربلا کردند
هزار مرتبه نفرین حق بر آن قومی
که خط خویش ز آل علی، جدا کردند
برای غصب خلافت زدند زهرا را
چه شد که کودک ششماهه را فدا کردند
به جای شاخۀ گل بار هیزم آوردند
حقوق فاطمه را پشتِ در ادا کردند
بسوز و شعله برافروز از جگر «میثم»
که حمله بـر حرم وحی کبریا کردند

صیام تا قیام 2 - غلامرضا سازگار


ای صداقت سجده آورده به خاک پای تو
صدق در گفتار و در کردار و در سیمای تو
فضل و دانش ذره‌ای در پیش خورشید کمال
عقل و ایمان سایه‌ای از قامت رعنای تو
هر چه گیرد اوج فضل و دانش و علم و کمال
کرسی تدریس باشد تا قیامت جای تو
کوه طاعت بی ولایت کمتر است از پّرِ کاه
نامۀ اعمال مردود است، بی امضای تو
فضل و توحید و کمال و منطق و علم و اصول
زنده‌تر هر روز از گفتار روح‌افزای تو
هست چون ذات خداوند تعالی بی‌مثل
در کمال بندگی شخصیت والای تو
کعبۀ جان هستی و پیراهن انوار حق
چون لباس کعبه زیبد بر قد و بالای تو
بو بصیر و جابر و حمران و هارون و هشام
قطره‌های کوچکی هستند در دریای تو
با وجود آن که چون خورشید می‌تابی به دل
همچنان مجهول مانده قدر ناپیدای تو
آید از هارون مکّیِ تو اعجاز خلیل
ای خلیل الله از آغاز، رهپیمای تو
تا قیامت هر چه گل می‌روید از بستان وحی
بر روی هر برگ آن نقشی است از سیمای تو
چشمۀ عرفان تویی، عرفان ز فیضت چشمه‌ای
معنی ایمان تویی، ایمان بوَد معنای تو
مهر هر پروندۀ طاعت همان مُهر شماست
حق‌پرستی بت‌پرستی می‌شود منهای تو
آفرینش تشنۀ علم است و می‌بینم مدام
کوثر دانش سرازیر است از صهبای تو
نخل سبز نهضت سرخ حسینی میوه داد
از زلال دانش و از منطق گویای تو
در عبادت، در تضرع، در مناجات و دعا
لحظه‌ها بودند هر شب لیلۀ الاحیای تو
با چه جرأت دوزخی‌ها در سرایت ریختند
ای دل اهل تولا جنۀ الماوای تو
دست بسته، سر برهنه، جسم خسته، لب خموش
ریخت بین ره عرق از طلعت زیبای تو
با وجود آنکه عمری سوختی و ساختی
آب شد از آتش زهر ستم اعضای تو
مرغ شب می‌نالد و می‌گوید از سوز جگر:
حیف مولا عاقبت خاموش شد آوای تو
کاش یک شب در دل تاریک شب‌های بقیع
می‌نهادم رو به روی تربت تنهای تو
ماه شوال المکرم را محرم کرده‌ای
ای مدینه کربلا در ماتم عظمای تو!
آسمان هنگام دفن پیکرت با گریه گفت
ای چراغ عرشیان در خاک نَبوَد جای تو
سوز تو از نظم «میثم» سرکشد بر آسمان
قبر تـو یـادآور غم‌های جانفرسای تـو

صیام تا قیام 2 - غلامرضا سازگار


من ولی‌الله اعظم مقتدای راستینم
چشمۀ عین الحیاتم صاحب علم الیقینم
رهنمای اهل ایمان مقتدای اهل دینم
آفتاب علم و دانش در سما و در زمینم
گوهر شش بحر نورِ ذاتِ رب العالمینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
علم در عالم تجلی می‌کند از منبر من
نور دانش بود از اول هاله‌ای دور سر من
اهل عرفان چهره بنهادند بر خاک در من
تا ابد جوشد شراب معرفت از کوثر من
وارث علم و کمال و حلم ختم المرسلینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
در حیات علم می‌جوشد مسیحا از لب من
بس اساتید جهانی کآمدند از مکتب من
روزها باشد همه روز من و شبها شب من
سالکان را رستگاری نیست جز در مذهب من
کلک دانش در کف و دست خدا در آستینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
جابر حیان من تا صبح محشر می‌درخشد
مؤمن طاقم چو خورشید منور می‌درخشد
از لب بوحمزه‌ام پیوسته گوهر می‌درخشد
در دم گرم هشامم نطق حیدر می‌درخشد
دوست دارم منطق کوبندۀ او را ببینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
من سپهر معرفت، اصحاب و انصارم ستاره
دانش‌آموزان درسم تا قیامت بی‌شماره
تا زمان باقی است باشد لحظه‌هایم یادواره
مکتب گیتی فروزم راست حمران و زراره
ابن نعمان‌ها زند موج از یسار و یمینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
انقلاب علمی من بود عاشورای دیگر
باز شد از آن به اهل معرفت دنیای دیگر
دهر شد از نور علمم جنۀ الاعلای دیگر
علم پیدا کرد از قدر و جلالت جای دیگر
عالمی شد در بهشت علم و دانش خوشه چینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
من ز بحر نور باغ کربلا را آب دادم
من در دانش به روی عالم و آدم گشادم
من بنای مذهب جعفر در این عالم نهادم
سال‌ها سینه سپر کردم، مقاوم ایستادم
می‌نشد یک لحظه در نشر کمال از پا نشینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
من همان صندوق اسرار علوم ذوالجلالم
نیست در ملک خدای لایزال خود زوالم
سرکشان علم گردیدند یکسر پایمالم
لال گردیدند پیش منطق علم و کمالم
پنج حجت را به فرمان الهی جانشینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
داغ‌ها دیدم ز اولاد پیمبر صبر کردم
ظلم‌ها دیدم ز منصور ستمگر صبر کردم
خصم در کاشانه‌ام افروخت آذر صبر کردم
مثل بابایم علی مانند مادر صبر کردم
حبس شد در سینۀ سوزان شرار آتشینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
برد با پای پیاده خصم سوی قتلگاهم
دست بسته، سر برهنه، در همان شام سیاهم
لب فروبستم، ولیکن بر فلک می‌رفت آهم
بود فرزندی زهرا و علی تنها گناهم
زخم‌ها از طعنه‌ها آمد به قلب نازنینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
حق من این بود کز حقم همه محروم باشم
همچو جد خود امیرالمؤمنین مظلوم باشم
با همه قدر و جلالم تا ابد مغموم باشم
با هزاران غصه از زهر جفا مسموم باشم
هم بسوزم هم شود خاموش آوای حزینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****
من که برتر باشد از اوج گمان، جاه رفیعم
من که خلقت را مطاعم، من که خالق را مطیعم
من که در روز قیامت اهل محشر را شفیعم
حق ندارد کس نهد صورت به دیوار بقیعم
نظم «میثم» گشته فریاد دل اندوهگینم
من ششم مولای خلق اولین و آخرینم
****

صیام تا قیام 2 - غلامرضا سازگار


شهر مدینه کرب و بلا شد    

 زهرا در آنجا صاحب عزا شد
قرآن نـاطق، جـان داده مظلوم
امام صادق، گردیده مسموم
در یـاری دیـن بـا قلب مغموم
امام صادق، گردیده مسموم
****
خون گشته دلها یکسر ز داغش     

 از تربت بی‌شمع و چراغش
مظلـومی او، گـردیـده معـلوم
امام صادق، گردیده مسموم
****
با آنکه یار قرآن و دین بود     

 مانند جدّش خانه‌نشین بود
از حقّ خود بـود، پیوسته محروم
امام صادق، گردیده مسموم
****
در یاری دین بی‌جرم و تقصیر     

 گاهی به زهر و گاهی به شمشیر
ظلم به عترت بوده است مرسوم
امام صادق، گردیده مسموم
****
خون گشته جاری از چشم امّت      

بقیۀ الله سرت سلامت
قـرآن نـاطق جـان داده مظلوم
امام صادق، گردیده مسموم
****
عالم همه در ماتم نشسته   

  قلب امام اُمّت شکسته
شد کشته جدّش، مظلوم و مهموم
امام صادق، گردیده مسموم
****

صیام تا قیام 2 - غلامرضا سازگار



حامی قرآن و دین حافظ مکتب
صـادق آل رسـول رهبر مذهب
جان پاکش شد فدا در ره دین خدا
یامهدی یامهدی
****
تسلیت بر مهدی و شیعیان یکسر
در عــزای صـادق آل پیغمبــر
قامت تقوا و دین آمده نقش زمین
یامهدی یامهدی
****
قطره قطره همچو شمع پیکرش شد آب
رنگ خورشید رخش گشته چون مهتاب
شد نهان آن جان پاک سروِ قدش زیر خاک
یامهدی یامهدی
****
جمله شاگردان او اشکشان جاری
همـرهِ تـابـوت آن حجّتِ بــاری
روزشان شد همچو شام هم زراره هم هشام
یامهدی یامهدی
****
شرح اندوه و غم و محنت و صبرش
آشکـارا بـاشد از غـربت قبــرش
قبر او مانده خراب در میان آفتاب
یامهدی یامهدی
****
در کنـار تــربت مخفـی مـادر
شد نهان در خاک آن نازنین پیکر
در غم آن مقتدا شد مدینه کربلا
یامهدی یامهدی
****
روز و شب پیوسته این آرزو دارم
تـا بـه دیوار بـقیع چهره بگـذارم
خون‌دل ریزم مدام در غم آن چار امام
یامهدی یامهدی
****

صیام تا قیام 2 - غلامرضا سازگار



در مدح امام صادق

سیدی مدح تو گویم که تو ممدوح خدائی
ششمین حجت حق نجل رسول دو سرائی
صادق الوعدی و مصداق صداقت همه جائی
مخزن علم خدا مشعل انوار هدائی

گوهـر پنج یـم نور و یم شش دُرِ نابی
همدم پنج رسـل همسخن چارکتابی

علم چون سایه به هر عصر به دنبال تو آید
حلم پیش گل لبخند تو آغوش گشاید
روی نادیده‌ات از چشم همه دل برباید
که تواند که تو را غیر خدا مدح نماید؟

مگر از چشمۀ عرفان دهن خویش بشویم
تـا توانـم سخـن از جابـر حیان تو گویم

دانش خلق بوَد قطره‌ای از بحر کمالت
حسن غیب ازلی جلوه‌گر از مهر جمالت

عرشیان یکسره زانو زده در پیش جلالت
ملک و جن و بشر را عطش جام وصالت

همـه گوشنـد کـه گیرنـد تجـلاّ ز کـلامت
همه مشتاق سخن از لب جانبخش هشامت

مؤمن طاق تو بر طاق سپهر است ستاره
بوبصیر تو بصیرت به بشر داده هماره
چشم هارون درت لاله برآرد ز شراره
دو درخشان دُرِ ناب تو هشام است و زراره

مکتب دهر دگر مثل تو استاد ندارد
تـا که شاگرد همانند ابوحمزه بیارد

توئی استاد و اساتید جهان آینه‌دارت
بوده شاگرد در ایراد سخن چار هزارت
تا لب خویش گشائی همه بی صبر و قرارت
باغبانی و نکویان همه گل‌های بهارت

جلوه‌گـر در فلک، علم سـه خورشید منیرت
«شیخ طوسیِ»تو و«مجلسی»و«خواجه نصیر»ت

«شیخ انصاری»یک شاخه گل از باغ کمالت
زهی از «شیخ مفید» تو و آن بحر زلالت
«کافیِ» «شیخ کلینی» است فروغی ز جلالت
«مرتضی» و «رضی» استاد اصولند و رجالت

«ابن طاوس» تو در مکتب توحید درخشد
تـا قیـامت بـه دل و دیـدۀ ما نور ببخشد

نهضت کرب و بلا داد بر از علم کلامت
بلکه اعجاز حسین‌بن‌علی کرد قیامت
جوشش خون امام شهدا داشت پیامت
تا صف حشر ز خون شهدا باد سلامت

تا ابد مشعل توحید تو خاموش نگردد
انقـلاب تـو و جـد تـو فرامـوش نگردد

چه ستم‌ها که ز منصور ستم‌کار کشیدی
جگرت سوخت از آن زخم زبان‌ها که شنیدی
سوختی، دم نزدی، داغ بنی فاطمه دیدی
دل شب، پای پیاده ز پیِ‌ ‌خصم دویدی

ریخت در خانه تو خصم ستمگر به چه جرمی؟
شعلـۀ آتـش و بیـت‌اللهِ اکبـر بـه چه جرمی؟

گریه‌ها عقده شد ای یوسف زهرا به گلویت
دشمنان شرم نکردند نکردند ز رویت
همه دیدند غبار غم و اندوه به مویت
قاتلت تیغ کشید از ره بیداد به سویت

عاقبت دست عدو زهر جفا ریخت به کامت
بضعـۀ پـاک نبــی بـر جگـر پـاره سلامت!

دوست دارم که نهم چهره به خاک حرم تو
سوزم و شمع‌صفت اشک‌فشانم ز غم تو
چه شود ای به فدای تو و لطف و کرم تو
که دم مرگ بوَد بر سر چشمم قدم تو

چه شود ای به دل «میثم» دلسوخته داغت
کـه بسـوزم به سر تربت بی‌شمع و چراغت؟


نوحه امام صادق

مدینه! نجل زهرا را چه کردی؟
امام صادق ما را چه کردی؟

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

شده کرب و بلا شهر مدینه
زند زهرا و پیغمبر به سینه

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

جنازه شسته شد از پای تا سر
ز اشک و دیدۀ موسی‌بن‌جعفر

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

ز بس از زهرکین بی‌تاب گردید
سراپای وجودش آب گردید

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما

خزان شد لالۀ باغ امامت
سر پیغمبر و زهرا سلامت

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

بزن بر سینه و بر سر زراره
که شد قلب امامت پاره‌پاره

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

«مفضّل» گریه کن بهر امامت
«ابوحمزه» سرت بادا سلامت

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

شود در قلب شیعه تازه داغش
کنار قبر بی شمع و چراغش

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما


نوحه امام صادق

مدینه! نجل زهرا را چه کردی؟
امام صادق ما را چه کردی؟

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

شده کرب و بلا شهر مدینه
زند زهرا و پیغمبر به سینه

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

جنازه شسته شد از پای تا سر
ز اشک و دیدۀ موسی‌بن‌جعفر

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

ز بس از زهرکین بی‌تاب گردید
سراپای وجودش آب گردید

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما

خزان شد لالۀ باغ امامت
سر پیغمبر و زهرا سلامت

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

بزن بر سینه و بر سر زراره
که شد قلب امامت پاره‌پاره

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما
****

«مفضّل» گریه کن بهر امامت
«ابوحمزه» سرت بادا سلامت

واویـلا واویـلا از این ماتم عظما


در شهر مدینه غوغاست خون بر دل آل طاهاست
در مرگ امام صادق از گریه قیامت برپاست
شمع ولایت گشته خاموش
موسی ابن جعفر شد سیه پوش
یا فاطمه سرت سلامت

قلبش شده پاره پاره خیزد ز دلش شراره
گرید ز غمش مفضّل بر سینه زند زُراره
یاران به دنبال جنازه
داغ همه گردیده تازه
یا فاطمه سرت سلامت

افتاده خزان بر باغش بنشسته به دلها داغش
جاری شده اشک زهرا بر تربت بی چراغش
اندوه و اشک و آه و صبرش
بالله بود پیدا ز قبرش
یا فاطمه سرت سلامت

کی دیده که صاحبخانه دنبال عدو شبانه
با پا و سر برهنه بیرون رود از کاشانه
از خانه با پای پیاده
بر قصر قاتل رو نهاده
یا فاطمه سرت سلامت
یا فاطمه سرت سلامت


اى مهر تو بهترین علایق

جان‎ها به زیارت تو شایق

ما را نبود به جز خیالت

یارى خوش و همدمى موافق

بیمارى روح را دوا نیست 

جز مهر تو اى طبیب حاذق

اى نور جمال كبریائى

اى نور تو زینت مشارق

روزی كه دمید نور خلقت

رخسار تو بود صبح صادق

از جلوه تو تبارك الله

  فرمود به خلقت تو خالق

حسن تو خود از جمال زهراست                   

اى زاده بهترین خلایق

بر تخت كمال و تاج عصمت 

 آخر كه بود به جز تو لایق

تفسیر كمال ایزدى بود 

 گفتار تو اى امام صادق

باشد سخن تو جاودانى

 بوده است چو با عمل مطابق

افسوس شدى شهید، آخر

 از حیله ناکسی منافق                     

از داغ تو شد جهان عزادار  

  زیرا به تو عالمى است عاشق

ماتم زده‎ایم و غم چو دریاست                     

 دل‎ها همه چون شكسته قایق


زین ماتمى كه چشم ملایك ز خون، تراست 

گویا عزاى صادق آل پیمبراست

یا رب چه روى داده، كزین سوگ جانگداز 

خلقى پریش خاطر و دل‎ها پر آذرست

مُلك و مَلَك به ناله و افغان و اشك و آه 

چون داغدار، حضرت موسى بن جعفراست

خون مى‎رود ز فرط غم از چشم شیعیان        

 زیرا كه قلب عالم امكان مكدَّراست

منصور، شاد گشت ز قتل خدیو دین 

  امّا به خُلد، غم‎زده زهراى اطهراست

او گرچه كشت خسرو دین را ولى به دهر  

نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست

تن در نداد بر ستم و این كلام نغز

  بر پیروان حقّ و عدالت مقرّراست

آزادْمرد، تن به زبونى نمى‎دهد     

 مرگ از حیات در نظر مرد خوشتراست

تنها نه اشكبارْ چشم «صفا» زین عزا بود     

دل‎هاى شیعیان همه از غم مكدّراست


 

دلم هواى بقیع دارد و غم صادق             

عزا گرفته دل من ز ماتم صادق

دوباره بیرق مشكى به دست دل گیرم    

زنم به سینه كه آمد محرم صادق

سلام من به بقیع و به تربت صادق

سلام من به مدینه به غربت صادق

سلام من به مدینه به آستان بقیع           

سلام من به بقیع و كبوتران بقیع

سلام من به مزار معطّر صادق                     

كه مثل ماه درخشد به آسمان بقیع

سلام من به ششم ماه فاطمىّ بقیع   

 سلام من به گل یاس هاشمىّ بقیع

ز غربتش چه بگویم كه سینه‏ها خون است 

براى صادق زهرا مدینه محزون است

دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت 

كه ذكر غربت لیلى حدیث مجنون است

همان كه غربتش از قبر خاكى‏اش پیداست

 امام صادق شیعه سلاله زهراست

ز بس كه كینه و غربت به هم موافق شد         

 هدف به تیر جسارت امام صادق شد

همان كه فاطمه را بین كوچه زد گویا 

 ز كینه قاتل این پیرمرد عاشق شد

امام پیر و كهنسال شیعه را كشتند            

 امان كه روح سبكبال شیعه را كشتند

براى فاطمه از بى كسى سخن مى‏گفت   

 براى مادرش از غربت وطن مى‏گفت

به خاك حجره‏اش از سوز سینه مى‏غلطید   

پسر به مادر خود از كتك زدن مى‏گفت

از آن شبى كه زد او را ز كینه اِبْن ‏ربیع     

 دوانده در پى‏اش اندر مدینه ابن ‏ربیع

فضاى شهر مدینه به یاد او تار است         

هنوز سینه آن پیر عشق خونبار است

هنور مى‏كشد او را عدو به دنبالش                 

 هنوز هم ز عدویش دلش به آزار است

هنوز تلخى كامش به حسرت شهدى است 

هنوز چشم دلش به رسیدن مهدى است


بنال ای دل که در نای زمان فریاد را کشتند  

بهین آموزگار مکتب ارشاد را کشتند

اساتید جهان باید به سوک علم بنشینند   

که در دانشگه هستی، بزرگ استاد را کشتند

به جرم پاسداری از حریم عترت و قرآن      

رئیس مذهب و الگوی عدل و داد را کشتند

بجای اشک و خون دل، ببار ای آسمان زین غم

که نور دیدگان سید امجاد را کشتند

دریغ و درد کز بیداد منصور ستمگر            

 به جرم یاری دین مظهر امداد را کشتند

به جنّت مادرش زهرا پریشان کرده گیسو را 

که بهر حفظ قرآن شافع میعاد را کشتند

من ژولیده می‎گویم ز نسل ساقی کوثر 

امام جانشین و پنجمین اولاد را کشتند


لبالب شد ز خون دل ایاغِ(1) حضرت صادق  

دلم چون لاله مى‎سوزد ز داغ حضرت صادق

چو در خاك مدینه زائرش منزل كند از جان    

به هر جا اشك مى‎گیرد سراغ حضرت صادق

در این شب‎ها بود روشن، مزار بى رواق او  

كه باشد اشك مهدى چلچراغ حضرت صادق

خزان هرگز نمى‎گردد بهار دانش و بینش 

از آن گل‎ها كه بشكفته به باغ حضرت صادق

معطر مى‎كند بوى دل آویزش فضاى جان

 همان گل‎هاى علم باغ و راغ(2) حضرت صادق

نشسته در عزا موسى‎بن جعفر با دلى سوزان 

 زند آتش به جانش سوز داغ حضرت صادق

ز شعر جانگدازت شعله خیزد «حافظى» زیرا    

شد از خون جگر لبریز ایاغ حضرت صادق

۱= ایاغ* کاسه*جام

۲= مرغزار *دامنه کوه * سبزه زار


بسته بر شادىّ و عشرت غصه و غم راه را      

عقده از غم بر رخ دل بسته راه آه را

بر دلم داغى گران باشد كه جانم سوخته  

 مانم آیا با كه گویم این غم جانكاه را؟

شد رئیس مذهب ما از جفا خونین جگر       

این مصیبت كرده دل‎خون مردم آگاه را

آن كه با خون جگر بر شیعیان هموار كرد      

 در خط سرخ ولایت تا قیامت راه را

زهر كین نوشید امّا با عدو سازش نكرد        

كرد تا رسواى عالم دشمن بدخواه را


غروب سرخ نگاهش به رنگ ماتم بود
غریب شهرِ خودش نه ، غریب عالم بود
چقدر روضة کرب و بلا بپا می داشت !
به روی سر در خانه همیشه پرچم بود !
اگر چه زخم جگر تازه می شد اما باز
برای داغ دلش روضه مثل مرهم بود
همیشه در وسط کوچة بنی هاشم
پر از تلاطم اشکِ مصیبت و غم بود
شبی که در تب آتش بهشت او می سوخت
شکسته قامت و آشفته حال و درهم بود
شتاب مرکب و پای برهنة آقا !
میان کوچه زمین خوردنش مسلم بود
کبودِ زخمِ طناب و اسارت و غربت
چقدر در نظرش کربلا مجسم بود
خلاصه لحظة‌ آخر ، زمان تدفینش
بساط غسل و بساط کفن فراهم بود
در آن زمان به خدا هر دلی پریشانِ
شهید بی کفن وادیِ محرّم بود
به زخم پیکر گل ، بوریا نمی پیچید
اگر که پیرهن پاره پاره ای هم بود


آن طائر بهشتی تنها در آشیانه

چون شمع در دل شب می سوخت عاشقانه

سوزش شرار سینه ذکرش ترانه لب

آهش به اوج افلاک اشکش به رخ روانه

کی دیده زاهدی را وقت عبادت شب

با دست بسته دشمن بیرون کشد زخانه

او با کهولت سن با قامت خمیده

این با قساوت قلب در دست تازیانه

آن زاده پیمبر ارثیه اش ز حیدر

این بود کز سرایش آتش کشد زبانه

هر چند خانه اش سوخت از دود و شعله افروخت

دیگر نخورد یارش سیلی در آستانه

آن عزت رفیعش آن غریت بقیعش

جز تل خاک نبود از قبر او نشانه


همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود

میان صحن حسینیه ی دو چشمانش

همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود

دل شکسته ی او را شکسته تر کردند

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود

اگر تمام ملائک زگریه می مردند

به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود

حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر چه آبروی خاندان آدم بود

شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

زمینه های زمین خوردنش فراهم بود

مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود

امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

همان امام غریبی که شانه اش خم بود


اگر چه عاشقی نالایقم من

مرید محض قال الصادقم من

دل ما لایق هر برتری شد

چو دینش دین حق جعفری شد

چو گویم ذکر اهل بیت مولا

شود دلشاد از من قلب زهرا

نمایم شادی قلبش مکرر

چو گویم از رئیس شیعه جعفر

ز شهری می گذشت آن بی قرینه

میان مکه و شهر مدینه

میان کوچه ها آن ماه می رفت

عجب مانند حیدر راه می رفت

زمین زیر قدومش مفتخر بود

زمان غرق گل خیر البشر بود

به دور شمس رویش همچو اختر

همه اصحاب و شاگردان جعفر

ملائک جملگی در بین راهش

همه در التماس یک نگاهش

رسد آن معدن نور و تجلی

میان راه در کوئی به طفلی

به کوچه کودک خرد سیه روی

به بازی بود با بازیچه گوی

به سوی طفل عاشق گشت راهی

به رخسارش نمود از دل نگاهی

گرفت از دست طفل آن گوی کوچک

تعجب کرد از این کار کودک

نگاهی کرد بر رخسار صادق

چو بلبل خیره شد او بر شقایق

گل زهرا سوالی کرد از او

الا ای نونهال پاک بر گو

عزیزم بیشتر از والدینت

ز که داری به قلب خود محبت

جواب آمد سوالت قلب برد

به زخمم باز هم اینک نمک خورد

منم دلداده یار غریبی

که از او نیست چشمم را نصیبی

دلم را برده و دلتنگ هستم

ز بوی باده‌اش از دور مستم

همیشه گفته ام هرشب به مادر

بگو قصه مرا از وصف جعفر

اگر چه گفته ام هر شب به بابا

ببر طفلت به کوی پور زهرا

ولی داغش نهان دارم به سینه

نبرده او مرا سوی مدینه

چو بشنید این سخن از طفل عاشق

ز دیده ژاله جاری کرد صادق

درون جام کودک پر عسل کرد

ز رافت طفل کوچک را را بغل کرد

بفرمود او به یارانش پیامی

بدین مضمون فرموده کلامی

که آیا غیر حب ،دین پایه دارد

به غیر عشق بر سر سایه دارد

بله در مکتب و دین ولایت

محبت هست مصداق شهادت


گوشه ای از حرای حجرهء خویش
نیمه شبها،خدا خدا می کرد
طبق رسمی که ارث مادر بود
مردم شهر را دعا می کرد
هر ملک در دل آرزویش بود
بشنود سوز ربنایش را
آرزو داشت لحظه ای بوسد
مهر و تسبیح کربلایش را
هر زمان دل شکسته تر می شد
«فاطمه اشفعی لنا» می خواند
زیرلب با صدای بغض آلود
روضهء تلخ کوچه را می خواند
عاقبت در یکی از آن شبها
دل او را به درد آوردند
بی نمازان شهر پیغمبر
سرسجاده دوره اش کردند
پیرمرد قبیلهء ما را
در دل شب،کشان کشان بردند
با طنابی که دور دستش بود
پشت مرکب،کشان کشان بردند
ناجوانمردهای بی انصاف
سن وسالی گذشته از آقا !؟
می شود لااقل نگهدارید
حرمت گیسوی سپیدش را
پابرهنه،بدون عمامه
روح اسلام را کجا بردید؟
سالخورده ترین امامم را
بی عباوعصا کجا بردید؟
نکشیدش،مگر نمی بینید!؟
زانویش ناتوان و خسته شده
چقدر گریه کرده او نکند؟
حرمت مادرش شکسته شده
ای سواره،نفس نفس زدنش
علت روشن کهن سالی است
بسکه آقای ما زمین خورده!؟
در نگاه تو برق خوشحالی است
جگرم تیر می کشد آقا
چه بلاهایی آمده به سرت!
تو فقط خیزران نخورده ای و
شمر وخُولی نبوده دوروبرت
به خدا خاک بر دهانم باد
شعر آقا کجا و شمر کجا!؟
حرف خُولی چرا وسط آمد؟
سرتان را کسی نبرد آقا
به گمانم شما دلت می خواست
شعر را سمت کربلا ببری
دل آشفتهء محبان را
با خودت پای نیزه ها ببری
شک ندارم شما دلت می خواست
بیت ها را پر از سپیده کنی
گریه هایت اگر امان بدهد
یادی از حنجر بریده کنی


رنج اين روضه مرا سوزانده

كه لعيني دل تو لرزانده

خانه اي را كه ملك در آن است

دشمنت با شرري سوزانده

آن چنان سخت هجوم آوردند

كه دهان همگي وا مانده

بسكه بي رحم تو را مي بردند

كفشهايت دم در جا مانده

به جفا كاري و حرمت شكني

دشمنت كينه به دل مي رانده

بخدا سخت تر از اين غم نيست

كه عدو چشم تو را گريانده

بارالها تو نيار آن روزي

كه شود حجت حق درمانده

دل من هم به تسلاي غمت

پشت ديوار بقيع جامانده

سروده كمال مومني


پرکشیده حضرت صادق زدنیا       شدمدینه شور وغوغا

رفته ا ز دنیا گل  گلزار   طه       شدمدینه شوروغوغا  

                برلبم زمزمه       تسلیت فاطمه   ۲

می زسد این نغمه از سوی مدینه      عاقبت از بغض وکینه

شد شهید  راه حق  آن بی  قرینه      عاقبت از بغض وکینه

                 برلبم زمزمه       تسلیت فاطمه   ۲

شیعیان در ماتمش نالان ومضطر        می زنند برسینه وسر

گشته زنده با غمش غمهای حیدر         می زنند برسینه وسر

                 برلبم زمزمه       تسلیت فاطمه   ۲         

 شعله  آتش  رود  بالا  چرا           از در بیت الولا

بر  سرسجاده  بردندش  ورا           از در بیت الولا

                 برلبم زمزمه       تسلیت فاطمه   ۲

لرزه افتاده به جان غنچه ها         با هجوم اشقیا

  یادم  آمد  ماجرای  کربلا          با هجوم اشقیا

              برلبم زمزمه       تسلیت فاطمه   ۲


من کیستم حقیقت حق را خزانه ام

 بیرون ز مرز فکر و خیال و فسانه ام

بنیانگذار مذهب و مسندنشین علم

فیض مدام فلسفه عارفانه ام

سبط نبى و پور على، نجل فاطمه

 الگوى صبر و صلح حسن را نشانه ام

آئینه دار نهضت سرخ حسینى ام

 چون عابدین به نخل عبادت جوانه ام

بحرالعلوم باب من است و سخا و جود

 یک قطره اى بود ز یم بیکرانه ام

استاد فقه و فلسفه و منطق و اصول

 پرچم فراز علم به قاف زمانه ام

با این همه جلال در این جوّ قیرگون

 محصور کرده خصم ستم پیشه خانه ام

از یورش شبانه ابن الرّبیع پست

 آید به ناله سنگ ز سوز شبانه ام

لرزد به سان بید تن اهل بیت من

 تا مى کشد ز خانه برون وحشیانه ام

آن بى حیا سواره و من با تن ضعیف

 پاى پیاده در پى اسبش روانه ام

تندى کند که تند برو در بر امیر

 کندى اگر کنم بزند تازیانه ام

آنان که سوخته اند دَرِ خانه على

 آتش زدند از ره کین درب خانه ام

 (ژولیده اصفهانى)