قطعه و مفرد


نگاه
اي پدر چشم مبند از منِ تنها مانده
اي كه هر روز تو را ديده، نبينم چه كنم

باغ گل
گويي دو باغ گل شده پژمرده
يك محتضر است و ديگري بي‌هوش است

 


رباعي و دوبيتي

حديث غم
پدرم رفته بود و چشمانم
از غبارِ ره پدر شد تار
فاطمه ماند و امّتِ جدش
با حديث غمِ در و ديوار

عاشق
اين دو گل حاصلِ چشمِ ترِ من
هر دو هستند گلِ كوثرِ من
عاشق روي حسين و حسنم
برنداريد از اين پيكرِ من

زودتر
اي كه بر رفتنِ من گريه نمايي زهرا
گرم اشك و شرر و شور و نوايي زهرا
گوش بسپار گلم تا كه كنم خرسندت
زودتر از همگان سوي من آيي زهرا

آرام
اجل من تشنه‌ي دنيا نباشم
دلم خواهد كه از تو كام گيرد
ولي قدري تحمل كن كه شايد
عزيزم، دخترم آرام گيرد

اشعار عروضي


مدينه
اي مدينه به برت قبرِ پيمبر داري
سينه‌اي پر شرر از سينه‌ي حيدر داري
اي مدينه به خودت جور و جفا را ديدي
خبر از قبرِ نهان گشته‌ي كوثر داري
يك طرف بارگه سبزِ پر از جاه و جلال
يك طرف خاك بقيع است كه در بر داري
گاه زوّار تو در مسجد و گاهي به بقيع
شرحِ بين الحرمين است كه در سر داري
بسكه دشمن بگرفته‌ است گلاب از گل‌ها
اين چنين است كه تو خاكِ معطّر داري
داني از بهرِ چه اين گونه منوّر گشتي
چونكه در دامن خود اين همه زيور داري
ساكن هر شبِ بين الحرمينت مهدي‌ست
وارثِ خون جگري از غمِ مادر داري

دل
ياربّ ميانِ ديده، سر زد گلِ ستاره
امشب دلم هواي شهرِ مدينه داره
صحن و سراي آقا، دل برده از دلِ من
اون رنگِ سبزِ گنبد، يك عالمه بهاره
مي‌گن كه تو مدينه، هر كس برات مي‌گيره
تو گلشنِ بقيعش گلهاي بي شماره
مي‌گن كه بر بقيعش، گر روز و شب بگريي
درياي اشك و ماتم پيوسته كم مي‌آره
امشبِ كه حسِ غربت، تو سينه كرده خونه
از رحلت پيمبر زهرا چه بي‌قراره
گرد يتيمي و غم، بنشسته بر سرِ او
گويد پدر به زهرا پيوسته با اشاره
اوّل كسي كه آيد، مهمان شود كنارم
دخت شهيده‌ من،‌ با ضربِ تازيانه
با اين وداع و وصلت، طاقت به دل نمانده
اشك دو چشمِ فطرس از غم شده روانه

حيران
از پيش زهرايت مرو،‌ زهرا پريشان مي‌شود
از هجر تو اي مهربان، پيوسته گريان مي‌شود
گويد كه اي باباي من، من را به همراهت ببر
روح تو در جسم من است، بي تو چه بي‌جان مي‌شود
دانم كه بعد تو پدر، بي حرمتي گردد فزون
اين دخترِ غمپرورت، در كوچه حيران مي‌شود
بابا قسم بر اين حسين، بر اشكِ چشمانِ حسن
بي من مرو، بي تو دلم، شامِ غريبان مي‌شود
بعد تو من غم بينم، گردد علي خانه نشين
بي تو به دست دشمنان، بر نيزه قرآن مي‌شود
بعد تو فرزندم حسن، غربت نشينِ‌غم شود
با پاره‌هاي غصه‌اش، مسمومِ دوران مي‌شود
بعد تو مي‌دانم حسين، بر خاك داغِ كربلا
در بين خونِ حلقِ خود، لب تشنه غلطان مي‌شود

وداع
گريه كن اي ديده روزِ ماتم است
آخرِ عمرِ رسولِ خاتم است
ناله خيزد از دلِ ارض و سما
دل غمين گشته تمام ماسوا
از مدينه مي‌رسد آه و فغان
راويِ قرآن رود از اين جهان
خاتم پيغمبران در بستر است
بهر او خونين دو چشمِ حيدر است
در كنارِ بستر آن مقتدا
ناله خيزد از دلِ خير النساء
گه به هوش است و رود گاهي ز هوش
شمع هستي مي‌شود ديگر خموش
در وداعِ‌ آخرينِ خود رسول
ديده دارد ناله‌ها از دلْ بتول
گفت اي زهراي من روح و روان
گريه كمتر كن تو اي آرامِ جان
گريه‌ات برجانم آذر مي‌زند
از فراقت مرغ دل پر مي‌زند
بعد من سيلي خورد بر روي تو
كُشته گردد محسنِ نيكوي تو
تخته‌ي در بشكند پهلو تو را
از جفاي دشمنِ دور از خدا
بازويت آزرده گردد از جفا
پيش چشمانِ عليِ مرتضا
بشكند دستي كه پيش مجتبا
مي‌زند سيلي به تو در كوچه‌ها

 

اشعار نو


مرگ
مرگْ خود آمد و با حرمتِ ژرف
دست گيرِ پدرم شد، پدرم با او رفت
پدرم تا نظر كرد برفتش از هوش
گشت از چشمِ سياه‌ي و مژگانش مدهوش
ديده را بر پدرم داشت كه او رخصت داد
كه زند شانه به گيسوي روانِ پدرم
حال من مانده‌ام و هجر پدرم
آنقدر خونجگرم
كه خدا مي‌داند...
به خدا ديده‌ام آن عزرائيل
هر زمان منتظرِ لحظه‌ي ديدارش بود
عمر خود را به تماشاي گل روي محمد
به خدا سر كرده
ليك با آمدنش، واي گل عمر مرا
خشك و خشكيده نموده، زده پرپر كرده

اتفاق
آسمان پيچيده در خود
گوئيا كار زمين آغاز لرزه
كهكشان تب كرد
ابر آسمان‌ها بغض كرده
عرشيان سر در گريبان
جسم خورشيد است رنگين‌تر ز خون
هر ستاره شد پريشان
اتفاقي رخ دهد چند لحظه‌ي ديگر كه عالم
غرق در ناله‌ شود در رحلت جانسوز خاتم

تاريخ
جز گريه‌هاي دختر گريان مردِ حق
با يار مانده در افكار كفْن و دفن
با چند كودك دگر و چند بيوه زن
آيا صداي گريه‌ي ديگر شنيده شد؟
آيا دلي ز سوزِ وداعش تكيده شد؟
آيا خطابه‌اي به جز از فتنه خوانده شد؟
يا بغض ديگري به گلويش نشانده شد؟
يا اينكه خيلِ سؤالات بي جواب ...
تاريخ خوانده‌اي
تاريخ خود گواه و جواب سؤال ماست
تاريخ با تمام سؤالات آشناست

ذكر و سرود

آتش
رفتي و آتش زدي با رفتنت بال و پرم
هر شب به يادت آورم گرد يتيمي بر سرم
پشت و پناهم ـ اي تكيه‌گاهم ـ باباي من باباي من
تاب و تبِ من‌ ـ ذكرِ لبِ من ـ باباي من باباي من
واي از دو چشمِ بسته
زهرا دلش شكسته
بعد تو اي باباي من بيمار و سرگردان شوم
در بينِ ديوار و دري با محسنم گريان شوم
خون بر دلم شد ـ غم حاصلم شد ـ باباي من باباي من
عمرم خزان شد ـ اشكم روان شد ـ باباي من باباي من
واي از دو چشمِ بسته
زهرا دلش شكسته
روزي كه دشمن آيدش با آن جفاي بي عدد
در پيشم نوگلم سيلي به روي من زند
بي تو چه سازم ـ اي چاره سازم ـ باباي من باباي من
اين شهرِ غمها ـ زهراي تنها ـ باباي من باباي من
واي از دو چشمِ بسته
زهرا دلش شكسته

مدينه
كودكان بر روي جسمش
غرق زاري، غرق آه‌ اند
هر كه از آلِ پيمبر
چون ستاره گردِ ماهند
ناله‌هاي كودكان عالم نمايد دلْ حزين
فاطمه در كنج بستر، غرق در ماتم ببين
واي از اين شهرِ مدينه (4)
هر دو عالم در عزا و
سوز و اشك و اضطرابند
از مصيبت عرشيان هم
جملگي در پيچ و تابند
لحظه‌هاي آخرين عمرِ پرخيرِ نبي‌ست
چشم او گاهي به زهرا، گاهي‌ام سوي عليست
واي از اين شهرِ مدينه (4)

بغض
من ماندم و وداعت
صد آسمان ستاره
زهراي تو چه سازد
با صد جهان شراره
برخيز و با نگاهت ـ آرامش دلم باش
همچون گذشته بابا ـ حلالِ مشكلم باش
باباي مهربانم (3)
بعد از تو تكيه گاهم
كم سو شود نگاهم
دانم كه دشمنِ تو
افزون نمايد آهم
اي دلخوشيه زهرا ـ بي تو بگو چه سازم
در لحظه‌هاي بغضم ـ تو مي‌شوي نيازم
باباي مهربانم (3)

مَحرم
زهرا امشب دگر بابا ندارد
روي قبرِ پدر سر مي‌گذارد
واغربتا مدينه واي مدينه (4)
گفته بابا به او آرامِ جانم
اي همه هستي‌ام روح و روانم
بعدِ من اوليّن شهيده هستي
مي‌رسي در برم اي مهربانم
واغربتا مدينه واي مدينه (4)
اي فاطمه فداي رنگ و بويت
قبرِ من محرمِ هر گفتگويت
دل خسته مي‌شوي از اين زمانه
دشمن سيلي زند بابا به رويت
واغربتا مدينه واي مدينه (4)
زهراي مضطرم غمگين و خسته
پاي مزار من ياربّ نشسته
مي‌گويد با دو چشمِ پر ز اشكش
بابا از هجر تو عمرم شكسته

 

شور و بحر طويل


يا ابتا (3) رسول الله
خدا به اشك زهرا،‌ هيچكس غريب نباشه
كسي نگيره دردي، براش طبيب نباشه
آخه غمِ غريبي دل‌ها رو مي‌سوزونه
هر كي خودش غريبه اين غصه رو مي‌دونه
زهرا ديگه غريب شد آرامشي نداره
كنارِ جسمِ بابا بارون اشك مي‌باره
بابا تنها گذاشتي زهراي خسته‌ات رو
بوسه زنم باباجون چشماي بسته‌ات رو
رفتي خدانگهدار، اي ماه و اي ستاره
زودي مي‌آم كنارت، زهرا طاقت نداره


 

گریه کن ای دیده روز ماتم است

آخرِ عمرِ رسولِ خاتم است
ناله خيزد از دلِ ارض و سما

دل غمين گشته تمام ماسوا
از مدينه مي‌رسد آه و فغان

راويِ قرآن رود از اين جهان
خاتم پيغمبران در بستر اس

بهر او خونين دو چشمِ حيدر است
در كنارِ بستر آن مقتدا
ناله خيزد از دلِ خير النساء
گه به هوش است و رود گاهي ز هوش
شمع هستي مي‌شود ديگر خموش
در وداعِ‌ آخرينِ خود رسول
ديده دارد ناله‌ها از دلْ بتول
گفت اي زهراي من روح و روان
گريه كمتر كن تو اي آرامِ جان
گريه‌ات برجانم آذر مي‌زند
از فراقت مرغ دل پر مي‌زند
بعد من سيلي خورد بر روي تو
كُشته گردد محسنِ نيكوي تو
تخته‌ي در بشكند پهلو تو را
از جفاي دشمنِ دور از خدا
بازويت آزرده گردد از جفا
پيش چشمانِ عليِ مرتضا
بشكند دستي كه پيش مجتبا
مي‌زند سيلي به تو در كوچه‌ها

  مصائب رسول الله ص

از پيش زهرايت مرو،‌ زهرا پريشان مي‌شود
از هجر تو اي مهربان، پيوسته گريان مي‌شود
گويد كه اي باباي من، من را به همراهت ببر
روح تو درجسم من است، بي توچه بي‌جان مي‌شود
دانم كه بعد تو پدر، بي حرمتي گردد فزون
اين دخترِ غمپرورت، در كوچه حيران مي‌شود
بابا قسم بر اين حسين، بر اشكِ چشمانِ حسن
بي من مرو، بي تو دلم، شامِ غريبان مي‌شود
بعد تو من غم بينم، گردد علي خانه نشين
بي تو به دست دشمنان، بر نيزه قرآن مي‌شود
بعد تو فرزندم حسن، غربت نشينِ‌غم شود
با پاره‌هاي غصه‌اش، مسمومِ دوران مي‌شود
بعد تو مي‌دانم حسين، بر خاك داغِ كربلا
در بين خونِ حلقِ خود، لب تشنه غلطان مي‌شود

    مصائب رسول الله ص

 

 جان پدر از برم زود سفر می کنی
آه که از دخترت قطع نظر می کنی
گفتی ام از امتت رسد خطرها به من
از چه رهایم به گرداب خطر می کنی
گاه مرا گفته ای قصه غصب فدک
گاه مرا آگه از ضربت در می کنی
سوز مصیبت بود هر چه نظر می کنم
برق جدایی بود هر چه نظر می کنی 
 

 مصائب رسول الله ص

 داره مي ره از مدينه ، حضرت رسول خاتم
با چشاي غم گرفته ، با دلي لبريزه ماتم

خورشيد عمر شريفش ، ميره كم كم سوي مغرب
چشاشو رو هم مي ذاره ، خسته از ديار يثرب

مي شينه تو چشم زهرا ، لاله لاله اشك حسرت
مي بينه حال بابا رو ، نمياره ديگه طاقت

لبريزه دل علي از ، ناله هاي بي شكيبي
خوب مي دونه كه تو راهه ، روزاي سخت غريبي

سر مي ذارند غريبونه ، مثه دو تا گل پرپر
حسنين با ناله و اشك ، روي سينة پيمبر

لحظة وصاله اما ، خسته و دل نگرونه
براي غربت حيدر ، با نگاش روضه مي خونه

حرفاي نگفته داره ، تو چشاي غرق آهش
نيگا مي كنه به زهرا ، باروني مي شه نگاهش

خوب مي دونه بي وفايي ، مرام اين روزگاره
عمريه داره مي بينه ، مدينه وفا نداره

مي دونه سه روز ديگه ، اجرشو تموم مردم
ادا مي كنند تو كوچه ، با آتيش و دود و هيزم

مي دونه سه روز ديگه ، بين شعله هاي كينه
مي سوزه باغ اميدش ، كوثرش نقش زمينه

دستاي شير خدا رو ، توي كوچه ها مي بندند
خدايا به اشك زهرا ، همشون با هم مي خندند

    مصائب رسول الله ص



 رحلت رحمة للعالمین آمده
ناله از قلب جبریل امین آمده
از ملایک همـه             آید این زمزمه
السلام علیک، یا رسول الله
آه و واویلتا محشر کبری شده
روز تنهایی حیدر و زهرا شده
حضرت فاطمه              دارد این زمزمه
السلام علیک، یا رسول الله
اهل عالم عزای خاتم الانبیاست
همه جا کربلای خاتم الانبیاست
زین بلای عظیم               گشته امت یتیم
السلام علیک، یا رسول الله

در سقیفـه بپـا فتنه دیگـر شده
بعد ختم رسل، ستم به حیدر شده
غربت حیدر است   جان پیغمبر است
السلام علیک، یا رسول الله
بـر در خانـه دختر ختم رسل
هیزم آورده‌اند عوض دسته گل
شد ز بیت خدا            دود آتش به پا
السلام علیک، یا رسول الله
یا محمّد بیا بلای دیگر ببین
خانه وحی را طعمه آذر ببین
گشته حقّت ادا                 شده محسن فدا

از مصائب رسولالله ص

عزای ختم المرسلین است     گریان امیرالمؤمنین است
این بانگ جبرییل امین است       وای محمد وای محمد
ملک خدا را غم گرفته                 مدینه را ماتم گرفته
زهرا به خانه دم گرفته                وای محمد وای محمد
دیگر میان انجمن ها                   علی شده تنهای تنها
از غربتش بشنو سخن ها             وای محمد وای محمد
در بیت وحی از آستانه            آتش کشد هر سو زبانه
زهرا کجا و تازیانه                      وای محمد وای محمد
اهل مدینه ظالم استند            شیر خدا را دست بستند
پهلوی زهرا را شکستند            وای محمد وای محمد
فاطمه بی صبر و شکیب است

حبیب را وصل حبیب است
مولا علی دیگر غریب است       وای محمد وای محمد
روح محمد کرده پرواز             دوباره باب فتنه شد باز
غصب خلافت گشته آغاز             وای محمد وای محمد

      مصائب رسول اکرم ص

 

 ياربّ ميانِ ديده، سر زد گلِ ستاره
امشب دلم هواي شهرِ مدينه داره
صحن و سراي آقا، دل برده از دلِ من
اون رنگِ سبزِ گنبد، يك عالمه بهاره
مي‌گن كه تو مدينه، هر كس برات مي‌گيره
تو گلشنِ بقيعش گلهاي بي شماره
مي‌گن كه بر بقيعش، گر روز و شب بگريي
درياي اشك و ماتم پيوسته كم مي‌آره
امشبِ كه حسِ غربت، تو سينه كرده خونه
از رحلت پيمبر زهرا چه بي‌قراره
گرد يتيمي و غم، بنشسته بر سرِ او
گويد پدر به زهرا پيوسته با اشاره
اوّل كسي كه آيد، مهمان شود كنارم
دخت شهيده‌ من،‌ با ضربِ تازيانه
با اين وداع و وصلت، طاقت به دل نمانده
اشك دو چشمِ فطرس از غم شده روانه

   مصائب رسول اکرم ص

 

 آید از مدینه                      پیک غم با فغان
که رسول اکرم                رفته از این جهان
خاطر بَضعه ُالنبی شکسته
گرد یتیمی به رخش نشسته

مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)
کوکب رسالت              شد نهان در زمین
دل ز امت برید                خاتم المرسلین
امت مرحومه پدر ندارد
سایه مرحمت به سر ندارد
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)
چلچراغ رحمت            واژگون شد ای وای
دل آل علی              غرق خون شد ای وای
بال و پر روح الامین شکسته
رکن امیرالمؤمنین شکسته
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)

بسته شد دریغا                  باب خانه وحی
مانده بی کبوتر                     آشیانه وحی
ورق ورق گشته کتاب قرآن
جهل و تعصب شد حجاب قرآن
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)
با وفات احمد                زنده شد جهالت
ز آتش ستم سوخت     گلشن عدالت
نخله دین را به تبر شکستند
ثمر بریدند و شجر شکستند
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)
مردم منافق                   نقشه ها کشیدند
تا دل از ولایت              مرد و زن بریدند
دست صنم را به وفا فشردند
دست صمد بسته به کوچه بردند
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)

خانه علی را                  در شرر گرفتند
انتقام پدر،                     از پسر گرفتند
زلزله در عرش برین فتاده
محسن زهرا به زمین فتاده
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)
برق آتش کجا؟                        بیت طاها کجا؟
تازیانه کجا؟                 جسم زهرا کجا؟
فاطمه جز داغ جگر ندارد
تاب فشار میخ در ندارد
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)

آتشی که آن روز          از مدینه سر زد
شعله اش حسن را        بر دل و جگر زد
غریب تنهای وطن وای وای
شهید مظلوم حسن وای وای
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)
روزه بود و افطار           ز آب آتشین کرد
داغ ماتم او                    عالمی غمین کرد
ریخت دلِ خون شده
 
اندر برش
شاهد خون های دلش خواهرش
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)
جعده خوش ادا کرد     حق همسری را
هدیه به حسن داد         خونین جگری را
آن که بُدی خون جگر حاصلش
همسر بی عاطفه شد قاتلش
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)
مهمان علی شد             با قلب کبابش
غربتش نمایان              از قبر خرابش
خدای ما به جانِ غم نصیبش
روزی ما کن حرم غریبش
مهدی صاحب الزمان تسلیت(2)

 مصائب رسول اکرم ص

اين روايت كه رسيده به همه

نقل گرديده ز ام‏السلمه

گفت ديدم كه به هنگام وداع

با نبى دشمن او كرد نزاع

خواست احمد كند از حق تأييد

جانشينى على را تأكيد

لب چوتر كرد به تمجيد على

شد عيان كينه خصم ازلى

دست ديرين عداوت رو شد

مصطفى را، عدويش بد گو شد

تير كين در هدف جانش كرد

خسته از تهمت هذيانش كرد

بين حضار پر از همهمه شد

نگران‏تر ز همه فاطمه شد

به عدو خرده گرفتند همه

اشك از ديده بسفتند همه

شد پيمبر چو مهياى جنان

آمد از مأذنه آواى اذان

راه ابليس به محراب افتاد

اولى، جاى پيمبر استاد

مصطفى خسته و بى تاب آمد

سر خود بسته به محراب آمد

دل پر غصه حيدر بگرفت

زير آغوش پيمبر بگرفت

با تب و تاب به محراب رسيد

خويش را تا سر سجاده كشيد

با چه حالى به نمازش پرداخت

كار را با مدد حيدر ساخت

بعد سجده چو به پا مى‏افتاد

لاجرم تكيه به حيدر مى‏داد

او كه در راه هدايت فرسود

پس از اتمام نمازش فرمود

دو امانت به شما بسپارم

بهرتان عترت و قرآن دارم

اين دو را خوب تمسك جوئيد

زين دو، تا حشر تبرك جوييد

چونكه برگشت پيمبر به حرم

سوخت چون شمع سراپا ز الم

گرد او اهل حرم جمع شدند

همه پروانه آن شمع شدند

شكوه چون فاطمه بر بابا كرد

پدر از مرحمتش نجوا كرد

دو سخن زير لب آنگاه، رسول...

گفت آهسته به زهراى بتول

گفت از هجرت و، زهرا گرييد

گفت از وصلت و زهرا خنديد

ساعت موت اباالقاسم شد

نوبت آه بنى هاشم شد

آه از اين موقف پر شيون و شين

سينه احمد و قلب حسنين

نور جبريل امين ظاهر شد

ملك الموت نبى حاضر شد

صبر كن اى ملك نيك سرشت

كه شده سينه او دشت بهشت

صبر كن اين دو عزيز اللهند

ناز پرورد رسول اللهند

اين دو مظلوم، گرفتار شوند

تير باران ستمكار شوند

اين يكى كشته به بطحا گردد

وان يكى كشته به صحرا گردد

اين يك از زهر جفا كشته شود

وآن به خون پيكرش آغشته شود

  مصائب رسول اکرم ص

 

 خاتم‌الانبیا رسول خدا
که جهانش هزار بار فدا
کـرد اعـلام بـر سر منبر
به خلایق ز اصـغر و اکبر
که من ای مسلمینِ نیک خصال
دیدم آزارها به بیست و سه سال
کرده‌ام روز و شب حمایتتان
سنگ خوردم پی هدایتتان
ساحرم خوانده‌اید و جادوگر
بـر سـرم ریختیـد خاکستر
گـاه کـردید سنـگ بـارانم
گـه شکستید درِّ دنـدانم
مثل مـن از منافق و کفار
هیـچ پیغمبری نـدید آزار
حال چون می‌روم از این دنیا
اجر و مزدی نخواستم ز شما
جـز کـه بـا عتـرتم مودّتتان
حرمت و طاعـت و محبتتان
دو امـانت مـراست بین شما
طاعت از این دو هست، دین شما
ایـن دو از امـر داورِ منّـان
یکی عترت بوَد، یکی قرآن
این دو با هم چو این دو انگشتند
تـا ابـد متصل به یک مشتند
کافر است آن کسی که در اقرار
یـکی از این دو را کند انکار
چون محمّد ز دار دنیا رفت
روح او در بهشت اعلا رفت
جمـع گشتند امـت اسـلام
تا به زهرا دهند یک انعـام
رو سوی بیت کبریا کردند
جـای گل، بار هیزم آوردند
گلشـان شعلـه‌های آذر بود
حـرمتِ دختـرِ پیمبر بـود
دختر وحی را به خانه زدند
بـر تــن وحی تازیانه زدند
اولیـن اجـر مصطفی این بود
حمله بـر بیت آل یاسین بود
اجـر دوم نـصیب مـولا شد
کشتـه در صبحِ شامِ احیا شد
آنکه عمری چو شمع می‌شد آب
رُخش از خون سر گرفت خضاب
فـرق بشْکسته و دل صد چاک
مثـل زهرا شبانه رفت به خاک
اجـر سـوم رسیـد بـر حسنش
تیربـاران شـد از جفـا بـدنش
تـن پـاکش بـه شـانه یـاران
شـد بــه بـاران تیر، گلباران
اجـر چـارم بسـی فـراتر بود
نیـزه و تیـر و تیغ و خنجر بود
دسـت ظلم و عناد بگشادند
اجرهـا بـر حسیـن او دادند
گرگ‌هایش به سینه چنگ زدند
بـه جبینش ز کینـه سنگ زدند
حملـه بـر جسـم پاک او کردند
نیـزه در سینـه‌اش فـرو کردند
بـر دل او کـه جـای داور بود
هدیـه کردنـد تیـر زهـرآلود
تیـر مسموم، خصم او را کشت
سر به دل برد و شد برون از پشت
کاش در خون خویش می‌خفتم
کـاش می‌مـردم و نمـی‌گفتم
آب‌هـا بـود مهـر مــادر او
تشنه لب شد بریده حنجر او
داد از تیـغ، قـاتلش شـربت
سر او شد جدا به ده ضربت
«میثم» آتش زدی به جان بتول
سوخت زين شعله قلب آل رسول

    مصائب رسول اکرم ص

 

 ملک الموت مزن شعله به زخم جگرم
وای من گر تو مدارا نکنی با پدرم
صبـر کـن سیر ببینم رخ بابایم را
چه کنم سدّ نگاهم شده اشک بصرم
قسمت این بود که بالای سرش بنشینم
چشم بگشایم و جان دادن او را نگرم
وقت جان دادن خود گفت: مقدر این است
دو مـه و نیم دگر فاطمه را هم ببرم
ای پدر! مادر مظلومه من یار تو بود
من پس از رفتن تو جان علی را سپرم
با تن خسته و بازوی کبود از مسجد
قول دادم که علی را به سوی خانه برم
دست از دامن حیدر نکشم یک لحظه
گر بریزند همه اهل مدینه بـه سرم
قسمت این بود که بعد از تو بمانم بابا
تا که با دادن جان، جان علی را بخرم
به فدای سر یک موی علی باد پدر
گـر میـان در و دیـوار دهد جان، پسرم
جگرت سوخت به هر بیت که گفتی «میثم»
اجـر ایـن سـوختنت بـا احـدِ دادگرم

    مصائب رسول اکرم ص

 

 رفتی و بی تو راحتی از ما گریخته
شادی ز قلب فاطمه بابا گریخته
امت دگر ز خانه ما پا کشیده اند
چندان که خنده از لب زهرا گریخته
وضع مدینه هم ز خیانت عوض شده است
آن عطر مهر و عاطفه زین جا گریخته
زخم زبان زنند به ما جای تسلیت
از این گروه روح تسلّا گریخته
همسایگان ز گریه مرا سرزنش کنند
شادی ز ما و رحم از این ها گریخته
حتی بِلال هم به علی سر نمی زند
او هم ز سوء واقعه گویا گریخته

    مصائب رسول اکرم ص

 

 من که این گونه پدر محو تماشای توام
دخترت فاطمه ام غمزده زهرای توام
گریه ام را بنگر خنده بزن بر رویم
باغبانا نه مگر من گل زیبای توام
دم آخر سخنی گوی تسلّایم بخش
زان که افسرده چو آیینه سیمای توام
بارها از شفقت دست مرا بوسیدی
وینت آواز که من ام ابیهای توام
حالیا دست به پیش آر که بوسم دستت
من که پرورده این دست توانای توام
پاسخش داد نبی کی گل زیبای پدر
از همه بیش به فکر تو و غم های توام
بعد من باز شود باب ستم بر رویت
سخت امروز در اندیشه فردای توام
صبر کن ز آن چه رسد بر تو و بر جان علی
بس جگر سوخته بهر تو و مولای توام
بینم آن شعله و دیوار و در و اندر بین
شاهد زمزمه وا اَبتاهای توام
لیکن از عترت من زودتر آیی به برم
در جنان منتظر دیدن سیمای توام


    مصائب رسول اکرم ص

 

 هنگامه رنج و غم و ماتم شده امشب

 گريان، زغمى ديده عالم شده امشب

آهنگ سرشكم، كه رسد بر لب مژگان

 با اين دل سودا زده همدم شده امشب

پايان شب آخر ماه صفر است اين

 يا آنكه زنو ماه محرّم شده امشب

مهتاب، رخ خويش نهان كرد زماتم

 چون رحلت پيغمبر خاتم شده امشب

از داغ جگر سوز نبى سيّد ابرار

 نخل قد زهرا و على خم شده امشب

شد كار فلك، خون جگر خوردن از اين غم

گردون، ز محن با رخ درهم شده امشب

سيماى جهان، غرقه خون دل «ياسر»

 در سوگ رسول اللّه اعظم شده امشب