اشعار محرم ( شب هفتم حضرت علی اصغر)
اينمنواينشوروشرر،منوپرقنداقهعلياصغر
بستةيكمويتوام،اگهتونبوديمنمنبودم،
دستخودمنيستآقاجوندوستتدارمباهمهوجودم
اينهمهياروياورودلودلبرمنوپرقنداقهعلياصغر
اينمنواينشوروشرر،منوپرقنداقهعلياصغر
ريختهخداروزازل،توگلوجودمازگلوجودتو
ازنفستزندهميشمبودونبودمبودهبودونبودتو
بستةيكمويتوام،اگهتونبوديمنمنبودم،
دستخودمنيستآقاجوندوستتدارمباهمهوجودم
اينهمهياروياورودلودلبرمنوپرقنداقهعلياصغر
قبلولادتيزدهدليميونسينهپرتبوتابم
بعدولادتيادمهعليعليشدهلالاييخوابم
ازكوچيكيمتابهحالاباشنيدننامتوخرابخرابم
آقاميشمتاوقتيكهگدايهميشگيعزيزربابم
اينهمهياروياورودلودلبرمنوپرقنداقهعلياصغر
اينمنواينشوروشرر،منوپرقنداقهعلياصغر
كتابحقتوييتوييگهوارهتومثلرحلكتاب
دورفلكبستهبهيكچرخشجشمهايطفلرباب
خندهتودلميبرهدلميبريازدلابوفاضل
خدانخوادگريهكنيگريهتوقاتلابوفاضل
اينهمهياروياورودلودلبرمنوپرقنداقهعلياصغر
اينمنواينشوروشرر،منوپرقنداقهعلياصغر
ای ذبیح آب پسر رباب چقدر شدی زیبا
ای گواه من بی گناه من محو تو شده بابا
حاجی ششماهه ام سوی خدا می روی
حج تو گشته قبول راس جدا می روی
لای لای علی اصغرم
گهواره شده بی تو بی صفا بمیره برات مادر
مگه پاره شد حلق نازکت نمی یاد صدات اصغر
بزن دوباره به هم لبای خشکیده تو
بیا ببندم علی گلوی ببریده تو
لای لای علی اصغرم
قبر کوچیکت برا مادرت حکم کعبه رو داره
خاک قبر تو می ریزم به سر خون ز دیده می باره
بسکه تو با غیرتی رفتی نبینی مرا
لحظه بی معجری در وسط شعله ها
لای لای علی اصغرم
بال و پرمی زنی پیش نگاه پدر
ازروی دوش من کرده یی عزم سفر
اصغرم .اصغرم .اصغرم .اصغرم
جای اب روان تیر بلا خورده یی
خنده یی کردی ودل مرا برده یی
اصغرم .اصغرم .اصغرم .اصغرم خیمه ها در تب اشک تو درهمهمه
برلب خواهرت رقیه ای زمزمه
اصغرم .اصغرم .اصغرم .اصغرم
باغبانم من وتو غنچه ی پرپرم
با چه رویی روم بی تو به سوی حرم
اصغرم .اصغرم .اصغرم .اصغرم
اي تير بلا شيشه ي جان را تو شكستي
وي پيك اجل قلب جهان را تو شكستي
چشمم به رهت بود ,رسيدي به سراغم
آيينه ي آيين زمان را تو شكستي
داغ علي اكبر به دمت گشته نشانه
خون گريه نما,چون كه نشان را تو شكستي
از بوسه گه فاطمه تقبيل نمودي
گنجينه ي اسرار نهان را تو شكستي
قلبي كه بود قلب همه عالم امكان
كاشانه به خود كردي و آن را تو شكستي
آن لحظه كه اندر دل من جاي گرفتي
يكباره دل عالميان را تو شكستي
از ناي دلم نغمه ي يا فاطمه خيزد
آخر به گلو بغض فغان را تو شكستي
تيري چو تو بر سجده گه سر سپهم خورد
پيشاني آن يار جوان را تو شكستي
بر اصغر من نيز از اين تير زد اعدا
زآن قلب رباب نگران را تو شكستي
زآن حنجر و زآن سجده گه وزين دل پر سوز
فرياد,كه پيمانه ي جان را تو شكستي
شعر از كلامي زنجاني
تا در آغوش پدر ماوا گرفت
موج در آغوش دریا جا گرفت
دامن قنداقه شد غرقاب خون
تا پدر قنداقه را بالا گرفت
تیر دشمن تا گلویش را شکافت
خنده کرد و اشک از بابا گرفت
غنچه نشکفته ای پژمرد لیک
جان ز جسم باغبان یکجا گرفت
از بر یعقوب دشت کربلا
گرگ تیر، آن یوسف زهرا گرفت
کرد از داغش گریبان چاک چاک
وز غم او بانگ واویلا گرفت
جام گلگون شهادت را به شوق
کودک شش ماهه از مولا گرفت
لاله های نینوا «یاسر» ببین
رنگ خون زین ماتم عظمی گرفت
شاعر : صافی گلپایگانی
گریه نکن گل پسرم بخدا من شیر ندارم
ابی ندارم واسه تو جز اشکایی که می بارم
شاید بشه خودم برم از علقمه اب بیارم
شاید هنوز تومشک پاره ابی مونده
خجالت از توجونمو به لب رسونده
شعله ی خورشید لبای توروسوزونده
لایی لایی پسرم
تکون میدم گهوارتو همراه عمه زینب
اونقدر نگردون پسرم زبونتو دورلبت
الهی بارون بگیره تا که خنک بشه لبت
الهی که عوض بشه مسیر دریا
الهی وقتی که میری رو دست بابا
سفیدی گلوت علی جون نشه پیدا
لایی لایی پسرم
بسم الله النور: با عرض سلام خدمت دوستان خالصانه از همه دوستان و علاقمندان خواهشمندیم که مطالب و راهنماییها ونظرات خودراباما در میان بگذارید.