اشعار محرم (چهارم محرم) حر و طفلان زینب
دو تا گل شقایق برا حسین می آرم
برای هدیه کردن پیشِ پاهات می زارم
هم عون و هم محمد غنچه های بهارند
ببین برای رفتن مثلِ بارون می ربارند
تو قطره اشک چشما هزار تا رمز و رازه
به زیر لب چی می گن دایی بده اجازه
خدا بدون براشون چه غصه ها کشیدم
خودم به دور هر دو شال و زره پیچیدم
حسین من قبول کن زینب مگه چی داره
هر چی که داشته باشه به پای تو می ذاره
می دونم از غریبی خون شده این دلِ تو
نداره هدیه های زینبی قابلِ تو
نذر نگاهِ خسته ات هر دو تا غنچه هایم
قربون بی کسیت شم هم من و بچه هایم
قربانی
نوجوانانم
مستِ شهادت
از تو یک رخصت
یک عنایت
سالارِ زینب (2)
بهرِ قربانی
دو لاله دارم
بر سرِ راهت
گل بکارم
سالارِ زینب (2)
هستی غمخوارم
یار و دلدارم
پاینده باشی
ای بهارم
سالارِ زینب (2)
از وجودِ تو
من هر چه دارم
عمرم فدایت
دار و ندارم
حرّ و آزادم و ...
حّر و آزادم و روزی که ز مادر زادم
آمد الطاف حسینی به مبارک بادم
سر از آن روز به زیر قدمش بنهادم
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم
من که امروز اسیرم به کف اهل نفاق
خواهر شاه عرب پادشه ارض وفاق
از مدینه شدم آواره سوی ملک عراق
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
از ازل عشق حسین در دل شیدایم بود
جان فشاندن به رهش سرّ سویدایم بود
در ولای غم او منزل و موایم بود
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
به خدا علت آزادی ام از همت اوست
لرزه ام در بدن و گریه شوقم به گلوست
بشکافد اگر عضو مرا تا رگ و پوست
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
اگرم عشق برادر به اسیری انداخت
چاره ای نیست به تقدیر قضا باید ساخت
با وجودی که مرا ناز محبت بگداخت
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
عقل آورد مرا تا به در خانه ی عشق
گفت این خانه بود خانه ی بی خانه ی عشق
باش اینجا به غلامی در کاشانه ی عشق
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
سد کرده ای از کینه چرا راه مرا حر؟!
از جان من امروز چه می خواهی یا حر!
هر بار کسی آمد و پیکی ز بلا داشت
این بار چه آورده ای از معرکه، ها! حر!
در دست تو شمشیر نمی بینم انگار
بی اسب و سلاح آمده ای جانب ما، حر!
سردار نباید که فرود آید از اسب
افتاده مگر کار تو امروز به ما، حر!
من تشنه ترم از همه حتّی از خورشید
تو سرخ شده چهره ات از شرم چرا، حر!
دنبال که ای؟ ما همه آنیم که بودیم
شاداب نمی بینم امروز تو را، حر!
تو آب شدی، آب وجودش همه دریاست
جاری شدی و روی به ما کردی تا حر!
دیر آمده ای، امّا شیر آمدی ای مرد
دیر آمده ای ، زود بیا، زود بیا، حر!
دیر آمدی و شور جنون داری، این راه
این راه پر است از عطش و زخم و بلا، حر!
وسواس مبادا که به جان تو بیفتد
بسم الله آن کوفه و این کرببلا، حر!
بسم الله بسم الله این جاده ی خون است
من غیرت بسم الله، من نقطه ی با، حر!
جز کرببلا مشعر شوریده دلان نیست
این جا عرفات است ، همین جاست منا حر!
از قلب یزیدیت برون آ و برآ زود
حرّ ابن شهیدا، همه حر باش، هلا حر!
حرّ ابن شهیدا، همه حر باش از این پس
حر باش، رها باش، رهاتر باش، یا حر
آیینه منم، راه منم، ماه منم، من
من خون خدا، خون خدا، خون خدا، حر!
خورشیدم و منظومه ی شمسیّ شهادت
ای سر زده در آینه ی شمس و ضحی ، حر!
از قبله چه می پرسی، راه حرم این جاست
من خود حرمم، قبله ام و قبله نما، حر!
تو پنجره ای بودی سمت عطش باغ
تو آینه ای بودی ، دیدی همه را، حر!
تو نیستی از اهل ریا ، اهل فنایی
اینک تو و اینک کرم آل کسا ، حر!
من آمده ام نور بپاشم به شب تو
تقصیر مکن، آینه برگیر و بیا، حر!
**
- مولا ! نظری! گفت و دل سنگ فرو ریخت
موج ادب و شرم شد و غرق حیا، حر
تو اهل نجاتی و شهید ادب عشق
بو برده ای از معرفت آل عبا، حر!
انگار دعا کرده تو را مادر سادات
انگار خبر داری از اسرار دعا، حر!
تاریک دلان را شتر شب به عدم برد
از روشنی خویش چشاندیم تو را ، حر!
کورآمدگان جرعه ی رؤیت نچشیدند
نور آمده بودی تو و ما عین بقا، حر!
آن قوم ستم پیشه همه اهل چرایند
ای جانب ما آمده بی چون و چرا، حر!
یک لحظه ببین با تو تب عشق چها کرد
یکسان شده اجر تو و اجر شهدا ، حر!
این طوف نخست است، ببینید، ببینید!
این بار امام شهدا آمده با حر
از بس شده ای دوست، سرت آینه ی اوست
تا روز حساب است حساب تو جدا، حر!
آن روز که سر بر قدم عشق نهادی
هر آینه فریاد زدی : صل ّ علی حر
تا نور هوالله به جان و دلت افتاد
دیدم همه جا آینه ، دیدم همه جا حر
در تابش یک پلک تماشا چه شهودی ست
دیروز کجا بودی و امروز کجا؟ حر!
فردا عطش و تشت و تنور است و خرابه
فردا علیِ اصغر و لا حول و لا... حر!
او ابر مردی ز شهر درد بود
بر صف آزاد مردان مرد بود
تشنه اما از شرف پیمانه پر
زاده آزاده بود اما نام حر
گفت با خود ای زغفلت پا به گل
ای به پیش فاطمه فردا خجل
قلب زهرا را شکستی وای تو
بر حسینش راه بستی وای تو
تا مجالی هست فکر چاره کن
دفتر جرم و گنه را پاره کن
چکمه بر گردن به صد جوش و خروش
شد شتابان نزد پیر می فروش
گفت من عبد و تو اربابی مرا
آمدم تا که دریابی مرا
با نگاه خود خدایی کن مرا
کوفی ام کرب و بلائی کن مرا
دیشب این قوم به هم پیوستند
سر عباس تو پیمان بستند
تا که گردد نیستت هستم بگیر
جان زهرا مادرت دستم بگیر
با تبسم گفت پیر می فروش
باده غیرت بگیر از من بنوش
پس تو سر بالا کن از مهمان ما
وی به چشمت سرمه عرفان ما
تو از اول حر ما بوی بیا
راه گم کردی کجا بودی بیا
توبه را ما یاد آدم داده ایم
ما برائت را به مریم داده ایم
هر خرابی پیش ما آباد شد
هر که شد شاگرد ما استاد شد
این که گردیدی به عشق ما اسیر
مادرم فرمود دستش را بگیر
گر که گردی در رکاب ما شهید
رو سفیدی رو سفیدی رو سفید
منبع : وبلاگ انصار الحسین
|
قرآن چرا به روی زمین اوفتاده است شمر لعین به صفحه او پا نهاده است دیدم به چشم فاطمی خود عمو حسین....! زهرا کنار مقتل تو ایستاده است بعد از علی اصغر تو نوبت من است این جرعه ها آخر و دردی باده است دستم شکست ناله زدم فاطمه مدد عباس مرتضی به من این یاد داده است زهرا اگر که سینه شکسته به راه عشق عبداللهت به راه تو سینه گشاده است بر روی دامن تو عمو دست و پا زدم این سرنوشت عاشقی عشق زاده است باید تو را به خیمه زینب برم عمو بنگر که لرزه بر تن عمه فتاده است ای دشمن سواره به نامردی آمدی از روی اسب نیزه مزن او پیاد ه است بوی حسن گرفته تمامی قتلگاه گویا دگر زمان گذشتن ز جاده است مجتبی روشن روان |
|
خواستم پر بکشم بال و پرم سوخت عمو از غریبی تو قلب پدرم سوخت عمو از عطش دم نزدم از غم تو داد کشم خواستم مثل تو باشم جگرم سوخت عمو دستی از دست ندادم که به دست آوردم لیک در دفع بلایت سپرم سوخت عمو مانده در مشت عدو گیسوی پیشانی من آنچنان کز غضبش موی سرم سوخت عمو مادرم فاطمه را چون که صدا می کردی از رخ نیلی او چشم ترم سوخت عمو چون که شمشیر وثنان بر تو هجوم آوردند زیر این بار ز پا تا به سرم سوخت عمو تنم از تیر سه شعبه به تنت دوخته شد خیمه از همهمهی ایر خبرم سوخت عمو محمود ژولیده |
|
یک نفس آمده ام تا که عمو را نزنی که به این سینه مجروح تو با پا نزنی ذکر لا حول ولا از دو لبش می بارد با چنین نیزه سر سخت به لبها نزنی عمه نزدیک شده بر سر گودال ای تیغ می شود پر به سوی حنجره حالا نزنی نیزه ات را که زدی باز کشیدی بیرون می زنی باز دوباره شود ایا نزنی نیزه ات را که زدی باز نمی شد حالا ساقه نیزه خونین شده زرا تا نزنی من از این وادی خون زنده نباید بروم شک نکن این که پرم را بزنی یا نزنی دست و دل باز شو ای دست بیا کاری کن فرصت خوب پریدن شده درجا نزنی علیرضا لک |
|
هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم دیدار تو تو میداد امیدم که بمیرم دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست من یک نفس این راه دویدم که بمیرم با هر تپ افسوس نمردم که نمردم در خون تو این بار که بمیرم با دیدن هر زخم تو ای مزرعه زخم از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم می گفتنم و می سوختم از ناله زینب وقتی زتنت نیزه کشیدم که بمیرم شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم در پای تو این زخم خریدم که بمیرم حسن لطفی |
|
كرده در باغ رخت گشت و گذار عبداللَّه داده از دست چو موى تو قرار عبداللَّه ريخته در كف خود دار و ندار عبداللَّه ديده چون بر رخ تو خون و غبار عبداللَّه نيست آن كس كه نشيند به كنار عبداللَّه سپر از دست بينداز كه من مىآيم به هوادارى تو جاى حسن مىآيم منم آن كس كه ز غربت به وطن مىآيم عوض نجمه كنون من به سخن مىآيم بسمل يك سر موى تو هزار عبداللَّه منكه خورده گره اى دوست به كارم چه كنم دست خطى چو من از باب ندارم چه كنم منكه در نزد زنان شوق تو دارم چه كنم جگرم سوخت بگو اى كس و كارم چه كنم سوخت چون شمع شب افروز مزار عبداللَّه قاسم امروز كه در حلقه آغوش تو بود پشت خيمه ز غم عشق تو مدهوش تو بود به گمانم كه دلم پاك فراموش تو بود منم آن طفل كه دائم به سر دوش تو بود از چه گويى كه بماند به كنار عبداللَّه گر اسيرى بروم خصم تواَم خوار كند واى از آن روز كه دون بر همه آزار كند خاطر عمه توجه به من زار كند دشمن آن لحظه يتيم تو گرفتار كند بهتر آن است شود بر تو نثار عبداللَّه موسى وادى شوقم يد بيضا دارم بر روى سينه تو سينه سينا دارم نجمه كو تا كه ببيند چه تماشا دارم عالم امروز به كام است كه بابا دارم پدر اينجاست به اغيار چه كار عبداللَّه شأن تو نيست كه ره بر روى زانو بروى گه به صورت بروى گاه به ابرو بروى كو اباالفضل كه با قوّت بازو بروى اكبرت كو كه به يك قامت نيكو بروى گشته اين لحظه دگر دست به كار عبداللَّه تير خود را بزن اى حرمله بيتاب شدم ياد تابوت شدم غمزده باب شدم از غم عشق عمو شمع صفت آب شدم من مدال دم جان دادن ارباب شدم همچو اصغر شده با تير شكار عبداللَّه سر اگر در قدم يار نباشد سر نيست خون من سرخ تر از خون على اصغر نيست اى شه خسته مگر مادر من مادر نيست نجمه را شرم ز گيسوى على اكبر نيست؟ نجمه را مىدهد امروز وقار عبداللَّه
|
بسم الله النور: با عرض سلام خدمت دوستان خالصانه از همه دوستان و علاقمندان خواهشمندیم که مطالب و راهنماییها ونظرات خودراباما در میان بگذارید.