مست و فرزانه به عشق تو گرفتار منم

انکه سر می نهد از غصه به دیوار منم

بهر حب تو سرم بوسه به شمشیر زند

پسر فاطمه خندان به سر دار منم

ابن عم رحم نما رو به سوی کوفه میا

که زبهر تو بر خواهر تو زار منم

ای جگر گوشه زهرای بتول از هر بام

سنگ خوردم که چرا بر تو مدد کار منم

جان تو کوفه مرا خاطره ها یاد آورد

که از آن خاطره ها دیده خونبار منم

یاد آن شهرم و آن بیت و در سوخته اش

یاد ان سینه سوراخ ز مسمار منم

تا که بر لعل لبم نام تو آمد مولا

صید پر بسته این فرقه خونخوار منم

گاه فکر تو گه زینب و گه اصغر تو

شعله ور زآتش غم سخت شرربار منم

انکه آواره و سرگشته سودای بلاست

همچو مجنون شده در کوچه و بازار منم

الغرض آنکه در این وادی بی مهر و وفا

می شود مهر تو از عشق خریدار منم

                                                     حبیب الله موحد


کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم

مثل خورشید رفتار شب تار شدم

مرد این شهرم و بر پیرزنی مدیونم

این هم از غربت من بود که ناچار شدم

من نمی خواسته ام مایه دلواپسیِ

معجر زینب کبری شوم؛انگار شدم

تا بدهکاری خود را به همه پس دادم

به تو اندازه یک شهر بدهکار شدم

دیدم از مردم این شهر خریدار تری

علت این بود اگر یوسف بازار شدم

من در این خانه تو در خانه خولی تازه

با تو همسایه دیوار به دیوار شدم

کاش می شد  بنویسم کفنی برداری

کفنی نیست اگر،پیرهنی برداری

                                             علی اکبر لطیفیان


ای به شهیدان خدا پیشتاز

سینه به شمشیر بلا کرده باز

مسلم اسلامی و اسلام ناب

کوفه شب تیره و تو آفتاب

پیش قدم از شهدای حسین

کرده سر و جان به فدای حسین

حائر تو بر همه دارالامان

زائر قبر تو امام زمان

باب کرم، باب نجات همه

خانه به دوش پسر فاطمه

هم علی و فاطمه را نور عین

هم پدر پنج شهید حسین

پیش تر از لیلة میلاد تو

اشک فشان بوده نبی یاد تو

گفت ز ایثار و سر افرازی ات

بر پسر فاطمه جانبازی ات

مظهر صبر علوی، صبر تو

کوفه شرف یافته از قبر تو

عاشق حق، دل به تو بازد، به تو

یوسف زهرا به تو نازد، به تو

کوفة تو قطعه ای از کربلا

تشنه ولی تشنة صهبای لا

جد تو یار نبی از ابتدا

عم گرامی تو شیر خدا

نور دو قرص قمر فاطمه

پسر عموی پسر فاطمه

همچو ابوالفضل رخت دلفروز

مثل علی: عابد شب، شیر روز

مرغ سحر محو نماز شبت

نام حسین بن علی بر لبت

نوبت تو از شهدا پیش تر

غربت تو از همگان بیش تر

شب مه رویت قمر کوچه ها

در دل شب رهگذر کوچه ها

مرغ دلت پر زده بر دارها

روی تو بر دامن دیوارها

خسته ز دست خود و بیگانه ها

بسته به روی تو در خانه ها

کوفه چه بی عار و چه بی درد بود

پیرزنی بین همه مرد بود

ای همه قربان دو قربانی ات

دو طفل آزادة زندانی ات

جز تو که ای جان جهان تن دهد

دو طفل خود به دست دشمن دهد؟

ای رخت از خون جبین گشته رنگ

ریخته بر فرق تو باران سنگ

حیف که در دشمنی ات تاختند

بی خردان قدر تو نشناختند

حیف که شد غرقه به خون، پیکرت

گشت جدا با لب عطشان، سرت

حیف که در دل شررت ریختند

حیف که آتش به سرت ریختند

غربت تو در ملاء عام بود

خون تو جاری ز لب بام بود

از لب بام آن بدن نازنین

گشت سرازیر به روی زمین

طوعه کنار بدن پاک تو

اشک فشان بر تن صد چاک تو

فاطمه بر زخم تنت گریه کرد

بر دو گل یاسمنت گریه کرد

ای بدنت قرص مه آسمان

بسته به پای تو عدو ریسمان

رفته به هر سو بدن پاک تو

کوچه به کوچه، تن صد چاک تو

رشتة پیمان همه بگسیختند

جسم تو بر قناره آویختند

داغ تو داغ دل یک عالم است

تربت تو در بغل "میثم" است

                                                 حاج غلامرضا سازگار 


دیوار غصه بر سرم  آوار  شد حسین

تاریخ رنج فاطمه  تکرار  شد حسین

آییـنه صــداقت   قلب    تمام   شهر

مجروح تازیانه  زنــگار   شد  حسین

دیدم که دست بیعتشان بین آستین

باسحرسکه های طلا مار شدحسین

درسبزه ها به جای طراوت تنفراست

هربره ای که خوردازآن هارشد حسین

اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند

زیر   گـلوت  مرکز  پرگار  شد حسین

مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی

اما به کل کوفه بدهــکار  شد حسین

حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند

مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین

راس بریده ام  سر  یک میخ آهنین

سر گرمی جماعت بازار شد حسین

دیدم بر اشــتران  سپاه   حرامیان

چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین

سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها

قدر ســپاه ابرهه  انبــار   شد حسین

آب از سرمن و تو واکبر گذشته است

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

راه   اسیر  کردن  اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموارشدحسین

                          وحید قاسمی


وقتی نگاه شهر پر از سنگ می شود

بشکستن هر آینه فرهنگ می شود

بیچاره من که عابر این شهر کینه ام

از هر طرف نصب سرم سنگ می شود

بر سبزی بهار در ان جا امید نیست

وقتی جفا به جای وفا رنگ می شود

اینجا درت وقت ثمر نیزه می دهد

اینجا کمیت عاطفه ها لنگ می شود

اینجا صدای پتک هر آهنگری چه خوب

با سم اسب جنگ هماهنگ می شود

آوای گریه های غریبانه دلم

در گوش شهر کوفه خوش آهنگ می شود

بر زلفهای دختر بابائی ات حسین

هر دست جای شانه زدن چنگ می شود

                                                     موسی علیمرادی


کوفیان امروز بیعت با پیمبر می کنند

روز دیگر عهد با اسلام دیگر می کنند

صبح تا ش سنگ دلبر را به سینه می زنند

شام از بی عاری خود ترک رهبر می کنند

مشکل بی غیرتان آزادی از قید خداست

بعد از این غیرت فروشان جنگ معجر می کنند

چونکه از دست علمداری علم افتد زمین

بر سر نیزه در این شهر یکی به یک سر می کنند

زیور آلات است کمیاب و فراوان مشتری است

محض یک حلقه طلا حمله به دختر می کنند

ریسمان بستن به دست مرد اینجا ساده است

پشت این دروازه مهمان را مکدر می کنند

هر که با دنیای کوفی بود با او همرهند

کوفیان با سلطنت دین را برابر می کنند

تا که یک ذره رفاه شهر بر هم می خورد

صحبت از ارزانی شمشیر و خنجر می کنند

وقت صلح و آشتی کوفی مسلمان می شود

وقت جنگ حق و باطل ترک لشگر می کنند

نیزه ها را تیز می سازندو با حرص و ولع

تیر ها رفع عطش از کام اصغر می کنند

حتم دارم ارباً اربا را نمایش می دهند

نیزه ها نذر تن شهزاده اکبر می کنند

بعد از این حق یتیمان علی گردد ادا

نذر طفلان سنگ ها از بام و از در می کنند

هر که را خواهند عنوان کنیزی می دهند

هتک حرمت از اسیران مطهر می کنند

نقشه اصلی اینان محواسلام علی است

دشمنی با سیره زهرای اطهر می کنند

کار این مردم همان قرآن به نیزه بردن است

پیکر مظلوم را در خون شناور می کنند

دشمنان بغض علی و فاطمه دارند و بس

ای زبانم لال اینجا سب حیدر می کنند

من سفیر یارم و از دار بردارم صلا

سیدی برگرد گلها خاک بر سر می کنند

دستها آماده سنگ و سنان و سیلی است

چشم زینب را ز داغت تا ابد تر می کنند

                                                     محمود ژولیده


در شهر کوفه ذره ای لطف و صفا نیست

در بین مردم حرفی از عهد و وفا نیست

در کوفه مهمان ذره ای ارزش ندارد

اینجا پذیرایی به جز سنگ جفا نیست

هر چند ذات کبریا در هر کجا هست

اما در اینجا گوییا اصلا خدا نیست

در کوچه های شهر تنها و غریبم

اینجا کسی جز طوعه با من آشنا نیست

ای مرد عرشی راه خود از کوفه کج کن

اینجا برای آسمانی ها که جا نیست

اینجا همه لبریز بغض مرتظایند

بر روی لب هاشان به غیر از ناسزا نیست

من التماست می کنم بر گرد آقا

اینجا کسی فکر غریبی شما نیست

اینجا برایم ارزشی قائل نگشتند

از ظلم بر من لحظه ای غافل نگشتند

                                                      مجتبی شکریان


در این دیار عاطفه پیدا نمی شود

دیگر دری به خاطر من وا نمی شود

دستم بریده باد نامه نوشتم بیا حسین

این غصه از سرای دلم پا نمی شود

با قافله به وادی دیگر برو میا

در شهر کوفه جای شما ها نمی شود

آقا ! سفیر تو به تو پیغام می دهد

بر گرد ای مسافر زهرا...! نمی شود

امشب زراه آمده بر گرد یا حسین

جانا به جان فاطمه فردا نمی شود

بغضی غریب راه نفس را گرفته است

خواهم که ناله ای نم اما نمی شود

در دیده های تیره این تیر دیده ام

اینجا برای زینب کبری نمی شود

                                                   مجتبی روشن روان


چون میسر نشود فرصت دیار شما

ما که رفتیم خداوند نگهدار شما

نامتان روی علم بود و زدستم افتاد

کاش برداردش از خاک علمدار شما

جرم عشق است که یاد چنین بسته مرا

او ندانست که مائیم گرفتار شما

خسته بودم اگرم دست به دیواری رفت

ورنه تکیه نکنم جز سر دیوار شما

دیده پنجره بسته است به دیدار بهار

دام پاییز کمین کرده به گلزار شما

باد هم از نفس افتاده و یاری نکند

شرح حالی دهد از پیک سر دار شما

جان آقا نکند تشنه بیایی اینجا

آب هم نیست در این شهر طرفدار شما

پشت هر بام کمین کرده کسی منتظر است

سنگها دیده به راهند به دیدار شما

آخرین جمله دلداده تان خواهشی است

باز گردید خداوند نگهدار شما

                                محمد عظیمی


ميا كوفه گل زهرا

ببين شد مسلمت تنها

خداحافظ خداحافظ

شدم قربانيت مولا

حسينم واى حسينم واى (2)

نگر آويزه دارم

غم عشقت بدل دارم

ببين احرام خون بستم

كه حجم را بجاى ارم

حسينم واى حسينم واى (2)

صفا و مروه ام باشى

منا و كعبه ام باشى

مقام و حجر و ركن من

حريم قبله ام باشى

بود ذكر دلم يا رب

بگريم در دل اين شب

كه با اين كوفه ويران

چه سازد خواهرت زينب

حسينم واى حسينم واى (2)

                                                                                                           شاعر؟؟؟


گر سر ما بقدوم تو دوان خواهد شد

دوش ما راحت از اين بار گران خواهد شد

به بلنداى قدت بر سر تو سلامى دادم

زين بلندى ادب مسلم عيان خواهد شد

از خدا خواسته‏ام ذبح مناى تو شدم

زده‏ام فالى و امروز همان خواهد شد

قسمتم نيست كه نوشتم قدحى آب روان

عيد قربان من اكنون رمضان خواهد شد

به دو ابروى تو سوگند كه در مكه بمان

ورنه هر قبله‏نما رقص كنان خواهد شد

بر سر دار الاماره جگرم مى‏سوزد

كه جگر گوشه زهرا به سنان خواهد شد

سنگ بر روى هلال تو نمايد حلال

سر تو بر سر دروازه نشان خواهد شد

چون سر نى سر گيسوى تو بى تاب شود

«نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد»

زينب خسته هراسان سكينه بشود

«چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد»

روزى آيد كه كشى تير برون از دل خويش

قامت زينب ازاين غصه كمان خواهد شد

                                                                                                           شاعر؟؟؟

 


اين خلق نابكار به ما پشت پا زدند

در ابتداي راه، حقيرانه جا زدند

ما را به چند كيسه ي درهم فروختند

مولا ميا به كوفه،كه قيد تو را زدند

از پشت بام بر سر اين پيك نامه بر

با خنده سنگ هاي زمخت جفا زدند

هرسنگشان دقيق به لب مي خورد حسين

از آن هزار سنگ،يكي را خطا زدند!؟

آن هم كه خورد گوشه ي پيشانيم،ولي

با قصد امتحان به جبين شما زدند

تا روي ميخ جلوه نمايي كند سرم

از خون به گيسوان سپيدم حنا زدند

افتادم از بلندي و غضروف هاي من

با لحن جانگداز، شما را صدا زدند

اما سه هفته بعد شنيدم ز روي دار

طبل شروع غائله ي كربلا زدند

                                                                                 وحید قاسمی

بنگر زراه مکه سوی کوفه یا حسین

کآورده اند بر سر مسلم چه ها حسین

امروززیر چرخ چو من کس غریب نیست

جائی که نیست یکنفرم آشنا حسین

هر جا که می روم ندهد کس مرا پناه

مسلم شده است دربه در کوچه ها حسین

این نخلها به غربت من گریه می کنند

من گریه می کنم ز برای تو یا حسین

از اینهمه که لاف ولای تو می زنند

یک دل نیافتم که بود باشما حسین

شرمنده ام ز نامه که بهذت نوشته ام

گفتم بیا به کوفه ولیکن میا حسین

فردا روم به سوی منای محبتت

فرق است در منای و آن منا حسین

روز مبارک عرفه روز من بود

چون درک کرده ام عرفات تو را حسین

                                              سید رضا مؤید

کوچه کوچه می روم  شاید کسی پیدا کنم

ای دریغ از خانه ای تا لحظه ای مأوا کنم

کوچه گردی من از شهر مدینه باب شد

دست بسته اقتدا بر حضرت مولا کنم

گوئیا یک مرد از نامه نویسان نیست نیست

با که یارب شکوه از این بی وفائیها کنم؟

می زنم بر قلب لشگر از یسار و از یمین

یا علی می گویم و با رزم خود غوغا کنم

قطع یازم ریشه هر چه علی نشناس را

من حسینی مذهبم از خصم کی پروا کنم

سنگها مهمان شناس و دسته نی ها شعله ور

در هجوم زخم ها یاد گل زهرا کنم

باغها را هرچه گشتم تیر بود و نیزه بود

آب هم در کار نیست افطار خود را وا کنم

 بر لب و دندان شکستن نیز راضی نیستند

یاد اطفال عزیزت صبح و شام آوا کنم

از همان جایی که هستی جان زینب باز گرد

دلبرا رویی ندارم تا که سر بالا کنم

رحم کن بر دختر شیرین زبانت یا حسین

عقده ها دارد دلم باید تو را افشا کنم

کاش بودم شام و کوفه تا که هنگام ورود

جسم خود را فرش راه زینب کبری کنم

تیر کوفی چشم سقا را نشانه رفته است

خون بگریم خویش را همرنگ با سقا کنم

                                   احسان محسنی فر

به شهر کوفه غریبم من و پناه ندارم

بغیر دربدریها پناهــــــــــگاه ندارم

شب گذشته به هر خانه جای بود مرا لیک

بهیچ خانه در این شام تیره راه ندارم

ز خستگی است بدیوار طوعه تکیه زدم من

و گرنه جز به خداوند تکیه گاه ندارم

کشند جانب دار الاماره با چه گناهم

عزیز فاطمه جز عشق تو  گناه ندارم

به زیر تیغم و بالای بام وقت شهادت

حسین از تو جز امید یک نگاه ندارم

براه عشق تو سر می دهم که وای به حالم

اگر که حرمت عشق تو را نگاه ندارم

به اشتباه سوی کوفه خواندمت که بیایی

دریغ مهلت جبران اشتباه ندارم

غم تو کرده سیه روز من که در همه عمرم

قسم به خال تو یک نقطه سیاه ندارم

سلام بر تو دهم لیک با زبان اشارت

نگاه من به تو و طاقت نگاه ندارم

به لابه دامن لطفم گرفت و گفت مؤید

گرم تو دست نگیری به دست آه ندارم

                                                             سید رضا مؤید

بر سر دارم و از سوز غمت می سوزم 

تا بیایی به رهت دیده خود می دوزم

 از سر دار به لبهای پر از خون و درد

زیر لب ناله زدم عزیز زهرا (س) برگرد

مسلمت همنفسی غیر غم ودرد نداشت

به خدا کوفه به جز طوعه دگر مرد نداشت

ز سر صدق کسی الفتی ابراز نکرد 

هرچه گشتم احدی در به رویم باز نکرد

آمدند و همه بر دامن من چنگ زدند

شام همانها زسر بام به من سنگ زدند

به سر راهم و بر بام کمین بنشستند

سر سردار تو از سنگ جفا بشکستند

 بین این قوم کسی حرمت من پاس نداشت

آنکه بشکست سرم ذره ای احساس نداشت

منکه پیوسته چنین ناله بر لب دارم

ترس از روز ورود تو و زینب(س) دارم

ترسم آنست که بر پای گلت خار افتد

گـذر قافــله ات بـر سـر بازار افـــتد

                                                                         


به شهر كوفه غريبم من و پناه ندارم

به غير دربه دريها پناه گاه ندارم

شب گذشته به هر خانه جاي بود مرا

به هيچ خانه در اين شام تيره راه ندارم

ز خستگي است به ديوار طوعه تكيه زدم من

وگرنه جز به خداوند تكيه گاه ندارم

كشند جانب دارالعماره با چه گناهم

عزيز فاطمه جز عشق تو گناه ندارم

به زير تيغم و بالاي بام وقت شهادت

حسين از تو جز اميد يك نگاه ندارم

به راه عشق تو سر مي دهم كه واي به حالم

اگر كه حرمت عشق ترا نگاه ندارم

به اشتباه سوي كوفه خواندمت كه بيايي

دريغ مهلت جبران اشتباه ندارم

غم تو كرده سيه روز من كه در همه عمرم

قسم به خال تو يك نقطه ي سياه ندارم

سلام بر تو دهم ليك با زبان اشارت

نگاه من به تو و طاقت نگاه ندارم

به لابه دامن لطفم گرفت و گفت مويد

گرم تو دست نگيري به دست آه ندارم

 ============

غزل 2

ميان كوچه مي گردم كه كوچه آشناي ماست

خدا داند كه كوچه محرم اسرار عاشقهاست

سر و كار هر آن كه عاشق حيدر شود روزي

به خاك كوچه مي افتد گواهم حضرت زهراست

از آن روزي كه زهرا را ميان كوچه ها كشتند

دگر در كوچه جان دادن دعاي هر دل شيداست

حسين جان كوفه لبريز از عدوي مرتضي باشد

در اين كوفه هنوز از كينه حيدر بي كس و تنهاست

به تعداد تمام نامه ها نامرد اينجا هست

وفاداري ميان كوفه نيست اينجا وفا تنهاست

ميا كوفه كه سنگ كوفيان بي رحم مي باشد

پس از من سنگ نامردان نصيب زينب كبراست

به دختر بچه ي شيرين زبانت رحم كن برگرد

كه دست كوفه بر سيلي زدن همواره بي پرواست

==============

غزل 3

تو اي قاتل مرا كشتي بيا بنويس با خونم

كه از مهمان نوازي هاي اهل كوفه ممنونم

به جاي آن كه گل ريزند بر سر خيل يارانم

همه كردند در اين شهر غربت سنگ بارانم

نه بر خود نه براي لحظه ي قربانيم گريم

نه بهر دو كبوتر بچه ي زندانيم گريم

اگر خونم چكد بر رخ به ياد آل ياسينم

كه من اينجا سر قاسم به نوك نيزه ميبينم

تو كه دست مرا بستي نديدي زخم احساسم

بيا دست مرا بشكن كه فكر دست عباسم

در آب افتاد دندان من و لب تشنه جان دادم

خدا داند همان لحظه به ياد اصغر افتادم

هر آنچه سنگ داري كن نثار فرق من كوفه

دم دروازه فردا سنگ بر زينب مزن كوفه

لب من پاره شد اما به فكر ضربه ي چوبم

مبادا بشكند فردا در دندان محبوبم

الا اي كوفه من همراه خورشيد اختري دارم

ميان كاروان آل عصمت دختري دارم

فداي دخت زهرا گر شود ماه رخش نيلي

مبادا بر گل روي رقيه كس زند سيلي

شرار ناله ات را بر دل عالم مزن ميثم

جگرها پاره شد ديگر از اين غم دم نزن ميثم

 ==========

چهارم

هزار شکر، که شد خاک مقدمت، سر من

مرا، برای چنین روز، زاده مادر من

نمی‌برم ز تو دل، گر هزار بار عدو

جدا کند گلوی تشنه، سر ز پیکر من

پس از شهادت من، آروزی من این است

که سر نهند به خاکت، دو طفل بی سر من

اگر چه خون ز لبم ریخت، بر تو می‌گریم

که گریه بهر تو باشد، جهاد دیگر من

اگر چه یک نفرم، یک تنه، سپاه توام

به یاری تو شده، بام کوفه سنگر من

میان این‌همه دشمن، چنان غریب شدم

که هانی است و دو کودک، تمام لشکر من

عزیز فاطمه، فردا به کوفه می‌بینم

که بر سر تو کند، گریه دیدۀ تر من

در این سفر تو دعا کن، که جای دختر تو

شود کبود، ز سیلی، عذار دختر من

خدا کند شکند جای خواهرت زینب

به سنگ چوبۀ محمل، جبین خواهر من

به روز حشر که جز عفو تو پناهی نیست

ببخش «میثم» آلوده را به خاطر من

===================

پنجم   نوحه

یاحسین کن نگهم عاشقی شد گنهم

بـوی عطـر قـدمت خیـزد از قتلگهم

دورم از شمع ولی، بال و پرم می‌سوزد

«بی‌تو گر آب بنوشم، جگرم می‌سوزد»

یا ابا عبدالله، یا اباعبدالله     یا اباعبدالله، یا اباعبدالله

این تو این، زخم تنم خون چکد از دهنم

ذکر «ای وای حسین» شـده آخـر سخنـم

یا حسین مردم کوفه همه، پیمان شکنند

وای اگـر سنگ، بـه پیشانـی زینب بزنند

یا ابا عبدالله، یا اباعبدالله      یا اباعبدالله، یا اباعبدالله

من شـدم یاور تو بسمل بـی‌سر تو

چه کنم گر نکنم گریه بر اصغر تو

شـرر تشنگی و کودک بی شیر، کجا؟

گلوی کودک ششماهه کجا، تیر کجا؟

یا ابا عبدالله، یا اباعبدالله     یا اباعبدالله، یا اباعبدالله

کوفیان می‌شکنند شاخۀ یاس تو را

از بدن قطع کنند دست عباس تو را

نه فقط از اثر سنگ، سرت می‌شکند

از غم مـرگ برادر، کمرت می‌شکند

یا ابا عبدالله، یا اباعبدالله     یا اباعبدالله، یا اباعبدالله

سر من از لب‌بام می‌دهد بر تو سلام

سر تو بـر سر نی راهـی کوفه و شام

تن من، در وسط کوچه، چو قرآن، پامال

تن تـو، زیـر سـم اسـب، کنـار گـودال

یا ابا عبدالله، یا اباعبدالله      یا اباعبدالله، یا اباعبدالله

===================

ششم   نوحه

سرباز پیش از نهضت کرب و بلایم
تنها سفیر و نایب خون خدایم
اولیــن قتیلــم زادۀ عقیلـــم
یا حسین یا حسین      یا حسین یا حسین
ای یوسف زهرا، به حالم کن نظاره
گویم سلامت، از لب دارالعماره
با دو دست بسته با سر شکسته
یا حسین یا حسین      یا حسین یا حسین
تنها، نه من سر می‌نهم، بر خاک پایت
جان من و جان دو طفلانم فدایت
ای همه قیامم تو هستی امامم
یا حسین یا حسین      یا حسین یا حسین
تقدیم خاکت، لاله‌های پرپر من
سیلی خورد، جای رقیه، دختر من
دلم بی‌قرارت منم جان نثارت
یا حسین یا حسین      یا حسین یا حسین
شهادت ما، از برای حفظ دین است
این خط زهرا و امیرالمؤمنین است
هدایت هدایت ولایــت ولایــت
یا حسین یا حسین      یا حسین یا حسین

=================

هفتم  نوحه

این دهان پرخون، این سر شکسته
می‌دهم سلامت، با دو دست بسته
سیدی یا مولا یا اباعبدالله        سیدی یا مولا یا اباعبدالله
عاشقم، عاشقی، گردیده گناهم
بام شهر کوفه، شده قتلگاهم
سیدی یا مولا یا اباعبدالله            سیدی یا مولا یا اباعبدالله
می‌گریم برای علی اکبرت
ترک این سفرکن به جان مادرت
سیدی یا مولا یا اباعبدالله            سیدی یا مولا یا اباعبدالله
گر می‌آیی کوفه، ای عزیز داور
علی اصغرت را، همرهت نیاور
سیدی یا مولا یا اباعبدالله          سیدی یا مولا یا اباعبدالله
تو بر خلق عالم، امام و امیری
مبادا برود زینبت اسیری
سیدی یا مولا یا اباعبدالله          سیدی یا مولا یا اباعبدالله
بمیرم برای شاخۀ یاس تو
نگاهم بود، بر دست عباس تو
سیدی یا مولا یا اباعبدالله            سیدی یا مولا یا اباعبدالله
دخترت را ببر به شهر مدینه
وای من سیلی و صورت سکینه
سیدی یا مولا یا اباعبدالله            سیدی یا مولا یا اباعبدالله

===============

 هشتم  روضه

عمر بن حريث دستور داد براي حضرت مسلم آب آوردند كاسهء آب را به لب مبارك آن حضرت نزديك كرد اما كاسه پرخون شد كاسهء ديگري آوردند آن نيز پرخون شد مسلم (ع) فرمود سبحان الله، اگر رزق مقسوم بود خورده مي شد اما علت اصلي آن بود كه به هر جهت مي بايست به سيدالشهدا تاسي شود چون آن بزرگوار تشنه جان داد مسلم نيز بايد تشنه جان دهد در ساير خصوصيات هم مسلم مثل ساير شهدا بود الا در يك چيز و آن اين كه ساير شهدا در وقت جان دادن سرشان بر دامن اباعبدلله بود و از اين رو جان دادنشان آسان بود ولي مسلم در وقت جان دادن هيچ كس بالاي سرش نبود چنان كه هيچ كس بالاي سر حسين (ع) نبود.

===========

نهم   زمزمه

ديدي كه تو با دلم چه كردي

من ماندم و اشك و آه و دردي

چشم همه كوفيان به خواب است

من خسته شدم ز كوچه گردي

در كوفه دو دست ميهمان ببندند

در كوفه به اشك ميهمان بخندند

بيگانه همه ز عشق و احساس

صف بسته براي چيدن ياس

در دست همه عمود آهن

بنشسته در انتظار عباس

من ماندم و جان مانده بر لب

من ماندم و دار كوفه امشب

از ياد همه رفته ام اما   

هستم به خدا به ياد زينب

صحبت ز خزان باغ لاله باشد

حرف همه اينجا از سه ساله باشد

هر كوچه كه مي كنم نظاره

كرده همه از وفا كناره

آهسته بگويمت كه واكن

از گوش سه ساله گوشواره

=============

دهم    نوحه1

در کوچه های کوفه در غربتم خدایا

از مردمانِ‌ این شهر در حیرتم خدایا

اشکم شده طبیبم       من بی کس و غریبم

کوفه میا حبیبم          کوفه میا حبیبم (4)

می نالد این دلِ من از التهابِ غمها

سوزد شرار قلبم یادِ علیِ تنها

یا سیدی نظر کن       از آمدن حذر کن

از کوفیان گذر کن  کوفه میا حبیبم(4)

در پیش چشمم آید خشم فزون اعدا

زیر گلوی اصغر آن اکبر ارباً‌ اربا

در علقمه ببینم سقا به خون نشسته

هم چشم و هم که فرق و بال و پرش شکسته

یک یارِ بی قرینه       این شهر پر زکینه

رو سوی آن مدینه    کوفه میا حبیبم (4)

==========

یازدهم   نوحه 2

حسين اي يوسف زهرا      ميا كوفه ميا كوفه

امان از ظهر عاشورا          ميا كوفه ميا كوفه

ميا كوفه ميا كوفه كه ليلا بي پسر گردد

ميا كوفه ميا كوفه كه زينب خونجگر گردد

ميا كوفه كه مي ترسم سكينه بي پدر گردد

شود آواره در صحرا ميا كوفه ميا كوفه

حسين اي يوسف  زهرا...........

ميا كوفه كه افتد بر زمين دو شاخه ء ياست

رسد تير از كمان حرمله بر چشم عباست

فتد در علقمه با چشم خونين اشجع الناست

لب تشنه لب دريا ميا كوفه ميا كوفه

حسين اي يوسف زهرا..................

ميا كوفه كه هفتاد و دو لاله در چمن داري

ميا كوفه كه چون قاسم گل ناز از حسن داري

ميا كوفه كه ميبينم ز خاك و خون كفن داري

به صحرا و بيابان ها ميا كوفه ميا كوفه

حسين اي يوسف زهرا.................