صاحب
گریه‌کنای روضه‌ها صاحب روضه‌ها کجاست؟
کاشکی می‌شد جواب بده منشاء عقده‌ها کجاست؟
تو این شب قدر اومدم یه حرفی رو حاشا کنم
صاحبم و گم کردم و می‌خوام اون و پیدا کنم
فقط با حرف و با سخن می‌گم آقام مهدی بیاد
اما دلش رو با گناه می‌سوزونم خیلی زیاد
من اومدم این شب قدر بگم آقا رهام نکن
من آدم خوبی بودم اینجور من و نگام نکن
واسطه‌ شو پیش خدا به خوبای دور و برت
گناه زیاد کردم آقا تو رو قسم به مادرت
نوکر اگه غریب باشه اربابِ اون یارش می‌شه
ارباب اگه غریب باشه کی یار و غمخوارش می‌شه
خدا نیاره اون روز و عاشقِ بی صفا باشم
مردن من بهتره تا نوکرِ بی وفا باشم

دوست
جانم فدای دوست که هستم ز هستِ اوست
یک گردش نفس کرمِ نازِ شصتِ اوست
حیران روحم وسفر هر شبانه‌اش
گویا که مرغ جان همه شب در الستِ اوست
از او عنایتی شده تا زندگی کنم
ور نه جهان به گفتن یک باز و بستِ اوست
شکرش فزون که نعمت من را فزون نمود
یک روز بودنم که اشارت ز دستِ اوست
این دل چو ذره‌ای و چنان ذره پرور است
بر دل عطا کند همه آنچه نشستِ اوست
اکنون تنم شده قفس و جان به عشقِ دوست
در بین این قفس همه فکرش گسستِ اوست
امشب کسی که تشنه‌ی لطف و عنایت است
این بنده‌ی گنه زده و دل پرستِ اوست
پیش سفال عمر به تماشا نشسته‌ام
تا کی بگویدش بشکن هان! شکست اوست

خواب
خواب دیدم که شبی نوبت مرگ من شد
لحظه‌ی پر تب و تابِ من و جان کندن شد
لرزه بر جان من افتاد و چنان ترسیدم
که تمامِ گنه کرده به یک دم دیدم
چشمِ بی نورِ من از مرگ به هم می‌افتاد
ضربه‌ی قلب من هر لحظه به کم می‌افتاد
لب من او که به کلِ بدنم می‌ارزید
همره سینه و دندان و زبان می‌لرزید
هر دو گوشم که همه عمر خطا کارش بود
فصل تلخ نشنیدن غم و غمخوارش بود
آن دو پایی که به هر بزم گنه پا بنهاد
از سرانگشت، برون جان شد و خود را بنهاد
بند بند بدنم روح ز کف می‌دادند
همچو تیری که رها سوی هدف می‌دادند
نوبت آمد که ز دستم بربایند احساس
زیر لب خواندم حدیثی «مددی یا عباس»
* * *
من که یک عمر به یاد ید تو سینه زدم
لحظه‌ی مرگ شده کن کمک گر چه بدم
ناگهان هودجی از نور کنارم آمد
گوییا لحظه‌ی پاییز بهارم آمد
چه دل آرای رخی به چه جمالی دارد
گوشه‌ی لعلِ لبش وای چه خالی دارد
باز شد قفل زبانم چو سلامش دادم
یک سؤال از نسب و کنیه و نامش دادم
راجعون خواند مرا قوت جانی بخشید
نام خود گفت مرا روح و روانی بخشید
* * *
مهدی فاطمه‌ام یوسف کنعان علی
لحظه‌ای آمده‌ام یاری یاران علی
مهراس عاشق من یاری تو کار من ست
عمویم گفت برو چون که عزادار من ست
با تو ای عاشق من نغمه و حالی دارم
از همه زندگیت چند سؤالی دارم
مگر ای شیعه نبودم همه جا دلدارت
که به خلوتکده شد جرم و گناهان کارت
تو که من را به دعاهای فرج می‌خواندی
با همان غیبت و تهمت دل من سوزاندی
گوش تو منتظر بانک انا المهدی بود
یا صداهای خطا گستر و کم عهدی بود
اگر آن چشم تو دیدار مرا حسرت داشت
پس چرا وقت نگه سوی گنه شدّت داشت
هر دو چشم تو همان لحظه که نامحرم دید
اشک چشمان مرا از مژه‌ی ماتم چید
من غریبم تو چرا غربت من افزودی
بی وفا بودی اگر عاشق مهدی بود
* * *
ناله از نای زدم مرگ مرا در بگیر
اشک مهدی زده بر روح و تنم صدها تیر
ببر ای مرگ مرا کشته‌ی اربابم کن
گنه آلودترینم ز حیا آبم کن
منِ افتاده در این کُنج گنه دام کجا؟
مهدی فاطمه آن حضرتِ اکرام کجا؟
فطرسا! سوی گنه پنجه کشاندن هیهات
گریه بر مژه‌ی ارباب نشاندن هیهات

دریایی
تو که هر ماه رمضون دلم رو مجنون می‌کنی
با یه عالمه گناه باز من و مهمون می‌کنی
گاهی با چشم پوشی‌هات دلم رو مدیون می‌کنی
گاهی با رحمِ نگات من و پشیمون می‌کنی
 می‌خوام از حوض وفا کاسه‌‌‌هامو پر بکنم
 شب قدره اومدم از تو تشکر بکنم
نعمتی دادی به من با تو تکلّم بکنم
با نماز و با دعا غصه‌هام و گم بکنم
چشمام و با بارون توبه ترنّم بکنم
پیش دل قرب تو رو خدا، تجسّم بکنم
 اومدم تا این که از تو خداجون جدا نشم
 دیگه مثل قدیما بنده‌ی بی وفا نشم
یادمه توبه‌ای که سال گذشته بسته‌ام
بعد چند لحظه تو گرداب خطا نشسته‌ام
آینه‌ی توبه رو با سنگ گناه شکسته‌ام
حالا از توبه شکستن بی قرار و خسته‌ام
 می‌شه امشب من و دور از غم رسوایی کنی
 قطره‌ای دل دارم اون رو دلِ دریایی کنی

گدا
خدای مهربان آمد گدایت
به هر اشکی کنم یارب صدایت
تو فرمودی اگر من را بخوانی
جوابت می‌دهم با هر نوایت
تو گفتی بخششت پایان ندارد
ببخشم صد هزاران از خطایت
خطا کار آمدم بر درگه تو
من و این توبه و از تو عنایت
خدا بد کردم و شرمنده هستم
به قربان تو و لطف و صفایت
تو را سوگند بر هر خطِ قرآن
مران این زره را، ای بی‌نهایت
عذابم را ز جسمم دور گردان
به حق اولیا و انبیایت

التهاب
هجر تو رنج و عذابم مهدی صاحب زمان
من سراسر التهابم مهدی صاحب زمان
در شبِ تیره به دنبال ستاره می‌روم
غافل از تو آفتابم مهدی صاحب زمان
در گناهان غوطه ور گشتم ولیکن عاشقِ
یک  نظر از تو جنابم مهدی صاحب زمان
در شبِ قدری نشستم تا به حقِ عاشقان
لحظه‌ای گویی جوابم مهدی صاحب زمان
انتظارت همچو درّی در صدف مانده هنوز
خواستارِ درّ نابم مهدی صاحب زمان
روی زیبایت نشان ده تا کنم این ادعا
کرده‌ای خانه خرابم مهدی صاحب زمان
منشاء هر خیری و من گرمِ سودِ این جهان
من به دنبالِ سرابم مهدی صاحب زمان

گفتگو
چی می‌شه یه بار به این غرق گناه نگاه کنی
منِ درمونده رو با یه گفته سر به راه کنی
توی آسمون سینه که سیاه چالِ دله
چشم بی لایقم و مهمون روی ماه کنی
همه عمر پر نوره اگه از روی کرم
یه نظر به حال این خسته‌ی بی پناه کنی
شب قدر اومده و ببین پر از معصیتم
می‌خوام امشب من و خالی از غم گناه کنی
قَسَمِت می‌دم به حق فرقِ خونین علی
منِ بی تکیه‌گاه و صاحب تکیه گاه کنی
قلب سوزنده‌ی من، آتیش گرفته از گناه
می‌شه فکر مرهمی برای سوز و آه کنی
شبِ قدره اومدم برای آشتی تا بگم
می‌تونی هر چی بخوای با من رو سیاه کنی

توبه
خدا جون بنده‌ی زارت اومده دعا کنه
بشینه گریه کنه فقط خدا خدا کنه
خداجون بعد یه عمری بی وفایی اومدم
تا که این دلم دیگه به عهد خود وفا کنه
بسکه توبه کردم و توبه شکستم ای خدا
روش نمی‌شه این دلم بازم تو رو صدا کنه
می‌دونم کرم داری، لطف داری، مهربونی
قول می‌دم دیگه نذارم که دلم خطا کنه
اومدم توبه کنم شاید که لطف و کرمت
من و از عذاب و تاریکی قبر رها کنه
همه آرزوم اینه که یوسف زهرا بیاد
وجودِ مریضم و غرق گلِ شفا کنه
رسم عاشقا اینه هر چی باشند پیر و جون
می‌تونه یه آرزو درشون و دوا کنه
می‌خوام آخر دعام یه آرزویی بکنم
تا خدا حق همه گریه‌هام و ادا کنه
می‌شه وقتی که می‌خوان صورت و رو خاک بزارن
اربابم مهدی بیاد بندِ کفن رو وا کنه

دلِ شکسته
شنیده‌ام که این شبا دلِ شکسته می‌خری
همراه خوبا بدا رو به عرش اعلا می‌بری
تو اوج ناامیدی‌ام با کوله باری از گناه
بدم ولی من اومدم با صد امیدِ دیگری
با وعده‌های بی اساس بنده‌ی رو سیاه شدم
ردّم کنی می‌میرم از این عقده‌ی در به دری
قسم می‌دم خدا تو رو به حرمتِ مقربین
به حقِ ختم الانبیاء، به اسم پاکِ حیدری
من عاشقِ ائمه‌ام، یه عمری خاک پاشونم
من و ببخش خالقِ من، به ناله‌های مادری
قسم به اشک زینب و به غربتِ دلِ حسن
دلم یه عشق اهل بیت یه عمر زده بال و پری
این قسم آخر من به اسمِ اعظم حسین
شرمنده‌ام نکن خدا، به حقِ شاهِ دلبری


تو بخشنده هر گناهى الهى                              

به جز تو نباشد پناهى الهى

به اين بنده ناتوانت كمك كن

كه ابليس دارد سپاهى الهى

ز يك عمر عصيان، نشانى نماند

ز رحمت كنى، گر نگاهى الهى

به نيكى مبدل نمايى بدى را

چه خواهى ببخشى گناهى الهى

چو رحم تو سبقت زقهر تو گيرد

در آن دم چه كوهى چه كاهى الهى

ولى هر كه با مرتضى آشنا نيست

ندارد به عفو تو راهى الهى

به باغ ولايش به رسم گدايان

منم ره نشين چون گياهى الهى

به قلب «حسان» مهر جانبخش او را

فزون كن دمادم، الهى، الهى

**       **       **

راه گم کردم، چه باشد گر براه آری مرا          

رحمتی بر من کنی قدر و پناه آری مرا

می نهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه

خوف آن ساعت که باروئی چوکاه آری مرا

راه باریکست و شب تاریک ، پیش خودم           

با فروغ نور آن روی چو ماه آری مرا

رحمتی داری که بر ذرات عالم تافتست

با چنان رحمت عجب!گردر گناه آری مرا

شد جهان در چشم من چون چاه تاریک از فروغ

چشم آن دارم که بر بالای چاه آری مرا

دفتر کردارم آنساعت که گوئی باز کن

از خجالت پیش خود در آه وآه آری مرا

منکه چون خود را نمی بندم کمر دربندگی

کی چو خورشید منور در کلاه آری مرا

اسب خیرم لاغرست و خنجر کردار کند

  آن نمی آرم که در قلب سیاه آری مرا

لاف یکتائی زدم چندانکه زیر بار عجب

بیم آنستم که با پشت دوتا آری مرا

هرزمان از شرم تقصیری که کردم در عمل

همچو کشتی را بچشم اندر شنا آری مرا

خاطرم تیره ست و تدبیرم کژ و کارم تباه

باچنین سرمایه کی، در پیشگاه آری مرا

گر حدیث من بقدر جرم من خواهی نوشت

همچو روی نامه با روی سیاه آری مرا

سهل باشد اوحدی بادیگران هر کارو لیک

آه از آن ساعت که پیش تخت شاه آری مرا

**       **       **

غرق گنه نااميد مشو زدرگاه ما                       

كه عفو كردن بود در همه دم كار ما 
توبه شكستى بيا هرآنچه هستى بيا 
اميدوارى بجوى زنام غفّار ما 
بنده شرمنده تو، خالق بخشنده من 
بيا بهشتت دهم مرو تو در نار ما 
در دل شب خيز و ريز قطره اشكى ز چشم 
كه دوست دارم كند گريه گنهكار ما 
خواهم اگر بگذرم ز جمله عاصيان 
كيست كه چون و چرا، كند زكردار ما 

**       **       **

گذشت افطار و هنگام سحر شد                        

نيامد يارم و خاك به سر شد

نيامد ساقي ميخانه دوست

خماري كم نگشت و بيشتر شد

به اميدي كه حتماً خواهد آمد

دو چشمم دوخته بر پاي در شد

به پاي سرو ناز سر بلندم

سر افتاده‏ام افتاده‏تر شد

نه تنها من ز پا افتاده‏ام، ني

ز هجرانت جدا كوه از كمر شد

اگر آيي چه آهي و چه سنگي

ببين آيينه هم اهل خطر شد

به ياد آفتاب افتاده هر صبح

كه شبنم دامنش يك ذره‏تر شد

شقايق گونه بر دل بود داغي

فراق باغبان داغي دگر شد

به پايت آنقدر انگور مي‏ريخت

كه شاخ تاك چشمم بي ثمر شد

نفهميدم سحر كي آمد و رفت

نيامد يارم و خاكم به سر شد

***   **       **      

کيست اين پنهان مرا در جان و تن                       
کز زبان من همی گويد سخن؟
اين که گويد از لب من راز کيست
بنگريد اين صاحب آواز کيست
در من اينسان خودنمايی می کند
ادعای آشنايی می کند
کيست اين گويا و شنوا در تنم؟
باورم يا رب نيايد کين منم
متصل تر با همه دوری به من
از نگه با چشم از لب با سخن
خوش پريشان با منش گفتار هاست
در پريشان گوييش اسرار هاست
گويد او چون شاهدی صاحب جمال
حسن خود بيند به سر حد کمال
از برای خودنمايی صبح و شام
سر بر آرد گه ز روزن گه زبام
با خدنگ غمزه صيد دل کند
ديد هر جا طايری بسمل کند
گردنی هر جا در آرند در کمند
تا نگويد کس اسيرانش کمند
لاجرم آن شاهد بالا و پست
با کمال دلربايی در الست
جلوه اش گرمی بازاری نداشت
يوسف حسنش خريداری نداشت
غمزه اش را قابل تيری نبود
لايق پيکانش نخجيری نبود
عشوه اش هر جا کمند انداز گشت
گردنی لايق نيامد بازگشت
ما سوا آيينهء آن رو شدند
مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خويش در آيينه ديد
روی زيبا ديد و عشق آمد پديد
مدتی آن عشق بی نام ونشان
بد معلق در فضای بيکران
دلنشين خويش ماوايی نداشت
تا در او منزل کند جايی نداشت
بهر منزل بيقراری ساز کرد
طالبان خويش را آواز کرد
چونکه يکسر طالبان را جمع ساخت
جمله را پروانه خود را شمع ساخت
جلوه ای کرد از يمين از يسار
دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطر نواز و دل فروز
دوزخی دشمن گداز و غير سوز

**       **       **

كجا روم كه درِ لطف تو به من باز است     
شها زتوست در عا لم هر آنچه آواز است
كسى به باب دگر مى رود كه انديشد
كه بسته بابِ تو و باب ديگران باز است
كبوترى كه وطن كرد بر درِ حَرَمت
كجا دگر به سرِ او هواى پرواز است
كسى كه از دم گرم تو ذوق صحبت يافت
كجا دگر به دم سرد خلق دمساز است
كسى كه نازكشى چون تو نازنين دارد
بجاست بر مَلك و بر فَلَك گَرَش ناز است
خوش آنكه در ملأ عام با تو همدوش است

خوش آنكه در حرمِ خاص با تو همراز است
براى رهرو كوى تو راه نزديك است
زبهر قاصد بابت، مدام در باز است
بيامديم به باب اللهى به درگه تو
كرم نما و عطا كن كه جاى اعزاز است
انَّما الدُّنْيا فَناءٌ لَيْسَ لِلدُّنْيا ثَباتٌ
ها حَبيبى قُمْ اَدِرْ مِنْ كَأْسِكَ الْعَذْبَ الْفُراتَ

**       **       **

كريما به رزق تو پرورده ايم        
به انعام و لطف تو خو كرده ايم
گدا چون كرم بيند و لطف و ناز
نگردد زدنبال بخشنده باز
چو ما را به دنيا تو كردى عزيز
به عقبى همين چشم داريم نيز
خدايا به عزّت كه خوارم مكن
به ذُلّ گنه شرمسارم مكن
به لطفم بخوان و مران از درم
ندارد بجز آستانت سرم
تو دانى كه مسكين و بيچاره ايم
فرومانده نفس امّاره ايم
به مردان راهت كه راهى بده
وزين دشمنانم پناهى بده
خدايا به ذات خداونديت
به اوصاف بى مثل و ماننديت
به لبّيك حجّاج بيت الحرام
به مدفون يثرب عليه السلام
به طاعات پيران آراسته
به صدق جوانان نوخاسته
كه چشمم ز روى سعادت مبند
زبانم به وقت شهادت مبند

**       **       **       **

گذشت عمر و بيا غفلت از اِله مكن          

بس است خيره سرى ديگر اشتباه مكن

هر آنچه نامه نوشتى تو از گناه بس است

بيا و توبه كن و نامه اى سياه مكن

به ميهمانى خود خوانده ات خدا اينك

بيا و وقت گرانمايه را تباه مكن

به درك اين زمانه اگر نكوشيدى

بيا و غفلت از اين مابقىِ ماه مكن

اگر كه چشم شفاعت به مرتضى دارى

به چشم بد به كسى در جهان نگاه مكن

براى آن كه به مقصد رسى بدون خطر

بيا و نفس دنى را رفيق راه مكن

كليد گنج سعادت بُوَد به دست عمل

بكوش در عمل و ترك پايگاه مكن

شعار شاعر «ژوليده» روز و شب اين است

گذشت عمر و بيا غفلت از گناه مكن

**       **       **

گر گناهى كردم و دارم، خداوندا ببخش      
چون گنه را عذر مى آرم، خداوندا ببخش
پاى خجلت را روايى نيست بر درگاه تو
دست حاجت پيش مى دارم، خداوندا ببخش
گرگناهم سخت بسيار است رحمت نيز هست

 بر گناه سخت بسيارم، خداوندا ببخش
چون پذيرفتار بدرفتار نادانان تويى
بر من نادان و رفتارم، خداوندا ببخش
پيشت از روز «الست» آوردم اقرار «بلى»
هم بر آن پيشينه اقرارم، خداوندا ببخش
بخششت عام است و مى بخشى سزاى هر كسى
گر به بخشايش سزاوارم، خداوندا ببخش
نااميدى بردم از ياران، كه مى اندوختم
روز نوميدى تويى يارم، خداوندا ببخش
آبرويم نيست اندر جمع خاصان را، ولى
آب چشمم هست و مى بارم، خداوندا ببخش
عالِمى بر عيب و تقصيرم تو، يارب! دست گير
واقفى بر غيب و اسرارم، خداوندا ببخش
گفته اى: بر زارى افتادگان بخشش كنم
اينك آن افتاده زارم، خداوندا ببخش
گر به دلدارى دل مجروح من ميلى نمود
بر دل مجروح و دلدارم، خداوندا ببخش
ور چشيدم شربتى بيخود زروى آرزو
زآرزوى خود، به آزارم، خداوندا ببخش
اوحدى»وار از گناه خود فغانى مى كنم
بر فغان اوحدىوارم، خداوندا ببخش

**       **       **

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی    

 نروم جز بهمان ره که توام راهنمائی
بری از رنج و گدازی ، بری از درد نیازی
بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی
همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که بتوحید سزائی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی
تو نمایندة فضلی تو سزاوار ثنائی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی
همه نوری و سروری همه جودی و سخائی
لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید
مگر از آتش دوزخ بودش روی رهائی

**       **       **

من آمده ام تا بگشايم پر خود را            
زير پر رحمت بگذارم سر خود را

مرغ سحرم كن كه غزلخوان تو باشم
تا باز كنم سوي تو بال و پر خودرا

تا حال كه نشناخته ام ماه دعا را
حيف است نصيبم نكني محضر خود را

حالا كه سر خوان مناجات رسيدم
اي دوست به ما هم بچشان نوبر خود را

ويران دلم و منتظر صاحب دلها
بفرست به ويرانه ي دل منظر خود را

من تكيه گهي جز غم دلدار ندارم
هرچند كه آزار دهم دلبر خود را

افسوس كه مرضي رضاي تو نبودم
پس زير بگيرم ز خجالت سر خود را

اي رحمت تو شامل هركس كه بخواهي
آرام كنم با تو دل مضطر خود را

روزي كه شود بسته زبانم ز مناجات
لبريز كنم بارش چشم تر خود را

آن روز كه جز آه ندارم به بساطم
از سينه برون مي كشم اين لشگر خود را

چون فطرس پر سوخته دور از همه ياران
يك عمر كشيدم به خدا كيفر خود را

گر چهره ي خندان ندهي روز مكافات
فرياد كنم دلبر صورتگر خود را

آنجاست كه من روضه ي مكشوف بخوانم
آباد به آن روضه كنم محشر خود را

اسرار دل روضه بماند به همان روز
در حشر معطل نكنم مادر خودرا

**       **       **

من از خجالت گرم گناه لبریزم      
من از تغافلِ عفو اله لبریزم
بجز شکست ندارد نتیجه کردارم
تلاشِ جاهلم از اشتباه لبریزم
بجز ندامت از این سینه برنمی خیزد
غبار آینه هستم از آه لبریزم
کسی که همسفرم شد به دردِسر افتاد
مسیر غفلتم از کوره راه لبریزم
نگاهِ منتظرم از امید سرشارم
امیدِسرشارم از نگاه لبریزم
نوشته اند مرا سرنوشتِ یوسف شهر
زِ نابرادری و گرگ و چاه لبریزم

**       **       **

مى نشينم چو گدا كنج سرايت اى دوست        
تا كه بينم همه شب لطف و عطايت اى دوست

 آتش هجر تو در سينه سوزان من است
گاه گاهى نظرى كن به گدايت اى دوست
هاتف جان من غم زده با سوز و گداز
سر نهاده است به درگاه وَلايت اى دوست
شهريار دل و جانِ منِ آشفته تويى
طالبم طالب آن جود و سخايت اى دوست
چشمه سارى است دو چشمان گناه آلودم
اشك من در طلب عفو و رضايت اى دوست
سرزمين دل پاييزى من، ويران است
روشنى بخش دلم را به لقايت اى دوست
دردمندانه به كوى تو پناه آوردم
واثقم تا بنوازى به دعايت اى دوست
طور اميد وجودم، شده كنعان بلا
يوسف عشق من افتاده به پايت اى دوست
گرچه تقصير من افزون شده در محضر تو

ليك بردار زمن تيغ بلايت اى دوست
عالمى واله و مفتون تواند و «پارسا»
نيز دارد همه دم، شوق لقايت اى دوست

**       **       **

نام خداوندگار خالق سبحان       
زيـب و فـر دفـتـر اسـت و زيـنت ديوان
ذات قــديـ‍مــش بــود ز عـيـب مبرا
لطف عميمش به ما سوي همه يكسان
اوست به ملك وجود باقي و جاويد
در دوجـهـان حكمران و صاحب فرمان
روزي او را برنــد مـومـن و كافـر
رحمت او مي رسـد بـه گـبر و مسلمان
شـمه اي از وصف او بشر نتوانـد
گـر هـمه عالم زبان شوند و ثنا خوان
كــس نـتـوانــد بـرد بـذات خـدا پــي
عـقـل ز اوصـاف اوست واله و حيران
بـارخــدايـــا مــدبـــري و امـيـــري
نــاظـم امــر جـهـان و بر همه سلطان

طبع «حياتي» كجا و وصف الـهي
مــور،‌ چــه آرد بــه پـيـشگاه سليمان

**       **       **

نه آه مانده برايم نه ناله نه فرياد       

به كنج خويش فراموش مانده‏ام در ياد

 هبوط كرده‏ام از اصل خويش و حيرانم

شبيه برگ خزان در هجوم وحشت باد

 نشسته‏ام به تماشاى سقف ويرانم

دوباره خانه ما در مسير آب افتاد

 مرا ز خويش بگير و به خويش برگردان

اسير باز شود هر پرنده آزاد

 كجاست آن كه خرابم كند به بيمارى

سرش سلامت و خوش باد و خانه‏اش آباد

 به گردن دگران جرم خويش را مفكن

مزن به كوه بزن تيشه بر سر اى فرهاد

 به آه دست به دامان چشم خويشتنيم

به زور ناله كشيديم منت فولاد

 به پنج نور مقدّس تورا قسم دادن

خداش خير دهد هر كسى كه يادم داد