غربت غریب اهل بیت (اشعار شهادت کریم اهل بیت)
غم غم می خورم و غم شده مهماندارم
غیر غم کس نبود تا که شود غمخوارم
گر چه از زهر هلاهل جگرم می سوزد
می دهد خاطره کوچه فقط آزارم
خانه امن مرا همسر من ویران کرد
محرمی نیست که گردد ز محبت یارم
هر چه می خواست به او هدیه نمودم اما
پاسخی نیست به جز سینه آتش بارم
روزه بودم طلبیدم چو از او جرعه آب
خون دل شد ز جفا قوت من و افطارم
می زند زخم زبان لیک نگوید گنهم
خود نداند ز چه برخاسته بر پیکارم
من همان زاده عشقم که به طفلی محزون
شاهد مادر خود بین در و دیوارم
هرگز از خاطره ام محو نشد کودکیم
پاره پاره جگر از میخ در و مسمارم
تیر باران شده از کینه تن و تابوتم
تحفه از همسر بی مهر و وفایم دارم
قبر ویران شده از خاک بقیع می گوید
بهر مظلومی من این سند و آثارم
تشنه قطره ای از کوثر جام حسنیم
همه محتاج عنایات مدام حسنیم
به خدا شیعه و مأموم حسن بود حسین
ما غلامی زغلامان غلام حسنیم
گر گرفتار حسینیم و اسیر زینب
کربلایی شده با لطف امام حسنیم
کاش آباد شود بارگه ویرانش
که ببینیم کبوتر سر بام حسنیم
کوری عایشه ها ما حسنی می باشیم
روز محشر همه مبعوث به نام حسنیم
صلح او حافظ فتیان بنی هاشم شد
همه مبهوط زوایای قیام حسنیم
استعد لسفر گفت و سفر طولانی است
همه عمر سر خوان کلام حسنیم
دردهای سینه ام اندازه یک عالم است
این دل زهرایی ام آماج هر درد و غم است
هر که درد خویش را با همسرش عنوان کند
وای بر مردی که حتی در حرم بی محرم است
با که گوید درد دل مردی که یارش بی وفاست
بی وفا محرم چو باشد باز هم نامحرم است
یارو یاور داشتن بهر غریبان پیش کش
وای از حال امامی که غریب عالم است
تیر نیزه تیز اما طعم طعنه تیز تر
زخم خنجر سخت اما درد غربت هر دم است
من همان صاحب عزای کوچه تنهایی ام
اهل آن بیتم که دربش رد پایی محکم است
من مقیم خانه ای هستم که تا روز تقاص
سر درش یک چادر خاکی همیشه پرچم است
آنچه منه دیدم به چشم خویش حیدر هم ندید
بر مصیبت های عالم این مصیبت اعظم است
با همان دستی که بیعت کرد ثانی در غدیر
زد بر آن رویی که جای بوسه ها ی خاتم است
بر زمین افتاده بود و اب میشد مادرم
روی برگ یاس دیدم چشمه ای از شبنم است
قد و بالای رشیدم را دگر زینب ندید
از همان روزی که دید آن نخله طوبا خم است
رودها و چشمه ها از پیش چشمم جار ی اند
آب یک چشمم فرات چشم دیگر زمزم است
گرچه عمری محرمم شد اشک چشم و خون دلش
ای خدا حالا برایم مرگ تنها مرهم است
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفره ی دستش کریم بود
خورشید بود و ماه از او نور میگرفت
تا بود ، آسمان و زمین را رحیم بود
سر می کشید خانه به خانه محله را
این کارهای هر سحر این نسیم بود
آتش زبانه می کشد از دشت سبز او
چون گلفروش کوچه ی طور کلیم بود
این چند روزه سایه ی یثرب بلند شد
چون حال آفتاب مدینه وخیم بود
حقش نبود تیر به تابوت او زدن
این کعبه در عبادت مردم سهیم بود
بی سابقه است حادثه اما جدید نیست
این خانواده غربتشان از قدیم بود
آقا ببخش قصد جسارت نداشتم
پای درازم از برکات گلیم بود
بیا ای زینب ای روح روانم
که زد زهر جفا آتش به جانم
بیا ای خواهر غم پرور من
تو باشی غم گسارو یاور من
ببالینم نشین یکدم زیاری
مکن در ماتمم افغان و زاری
حسینم را از این ماتم خبر کن
توکل بر خدای دادگر کن
شدم مسموم از دست کارم
زده زهر ستم بر جان شرارم
بیاور طشتی ای خواهر ز احسان
مکن در مرگ من گیسو پریشان
مکن شیون که من در بستر خواب
شدم مسموم کین با قطره آب
کند در کربلا با کام عطشان
حسینم یر به راه دوست قربان
مرا گشته جگر از زهر پاره
فزون زخم حسین است از ستاره
بدشت کربلا ای نور عینم
نباشد جز تو غمخوار حسینم
آنصورتیکه شمس و قمر منفعل نمود
خاکش ببر کشیده و بر خویشتن گرفت
زین ماتمی که قلب حسین شد جریح دار
کلک صفا شکست و عنان سخن گرفت
مهرت به کائنات برابر نمی شود
داغی زماتم تو فزونتر نمی شود
از داغ جانگداز تو ای گوهر وجود
سنگ است هر دلی که مکدر نمی شود
ظلمی که بر تو رفت زبیداد اهل ظلم
بر صفحه خیال مصور نمی شود
تنها جنازه تو شد آماج تیر کین
یک ره شد این جنایت و دیگر نمی شود
بی بهره از فروغ ولای تو یا حسن
مشمول این حدیث پیمبر نمی شود
فرمود دیده ای که کند گریه بر حسن
آن دیده کور وارد محشر نمی شود
دارم امید بوسه قبر تو در بقیع
اما چه می توان که میسر نمی شود
با این ستم که بر تو بر مدفنت رسید
ویران چرا بنای ستمگر نمی شود
آن را چه دوستی است مؤید که دیده اش
از خون دل زداغ حسن تر نمی شود
بسم الله النور: با عرض سلام خدمت دوستان خالصانه از همه دوستان و علاقمندان خواهشمندیم که مطالب و راهنماییها ونظرات خودراباما در میان بگذارید.