سه سال طفل تو بودن هزار سال گذشت

تکامل دل زار من از کمال گذشت

محال بود که آن خارها مرا نکشند

ولی به شوق تو جان من از محال گذشت

پس از تو آب نخوردم به اصغر تو قسم

=============================

خورشید رویت بر شبم تابید بابا

عطر  تو در  ویرانه ام  پیچید  بابا

در انتظار لحظه دیدار بودم

من زنده بودم با  همین امید بابا

راه درازی آمدم  تا این خرابه

حال مرا نیزه نمی فهمید بابا

دیدم که دشمن بر لبانت چوب می زد

دیدی که بر زخم دلم خندید بابا؟

دیدم که باید جان فدای راه دین کرد

حتی نکردم لحظه ای تردید بابا

عمه نگاه گریه آلودی به من کرد

وقتی که روی نیلی ام را دید بابا...

یاد مدینه کرد و آه از غصه سر داد

عمه مگر از دست من رنجید بابا!

امشب دوباره آسمانم پر ستاره ست

حتی برایت آسمان بارید بابا

طفلی که جا روی بهشت سینه ات داشت

چندیست در ویرانه ها خوابید بابا

بعد ازشبی که خیمه را... بگذار باشد

تا صبح قلب دخترت  لرزید بابا

===============================

باز این دل من گشته پریشان رقیه

می سوزم از اندوه فراوان رقیه

آئینه زهرا بود آن طفل سه ساله

بین جلوه به رخسار درخشان رقیه

ای سائل بیچاره مرو بر در دیگر

گسترده بود سفرۀ احسان رقیه

شد فارغ تحصیل ز دانشگه زینب

تا پی برد احرار به عرفان رقیه

پیمود سه ساله ره صد ساله شبی که

آمد به خرابه سر جانان رقیه

زد بوسه مستانه به لب های کبودش

تا نشکند از او دل مهمان رقیه

مرغ از نفس افتاد و اسیران همه گفتند

ای وای سر افتاد ز دامان رقیه

================================

حریم قدس مرا جبرییل، دربان است

مزار کوچک من قبلۀ بزرگان است

اگر چه ابر سیاهی‌ست بر مه رویم

ز اشک دیده مزارم ستاره‌ باران است

ز تازیانه تنم آیه‌ آیه گردیده

چنان که پیکر پاکم شبیه قرآن است

از آن شبی که پدر بهر دیدنم آمد

هنوز دامن ویرانه‌ام گلستان است

من آن صحیفۀ خوانای لیلةالقدرم

که همچو فاطمه قدرم همیشه پنهان است

مگر ظهور کند منتقم و گرنه هنوز

رخم کبود بود، گیسویم پریشان است

الا! هماره بگریید بهر غربت من

که چشم حضرت مهدی هنوز گریان است

به اشک من جگر تازیانه خون می‌شد

یکی نگفت که این دخترک مسلمان است

چهارده صده بگذشته و هنوز مرا

سر بریدۀ بابا به روی دامان است

شرارۀ دل «میثم» ز شعلۀ دل ماست

که نظم او همه چون آتش فروزان است

==============================

شاید که خواب دیده ام، این سر خیالی است

اما نه، خواب هم که بود باز عالی است

مهمان من قدم به سر چشم ما گذار

هر چند دست سفرۀ این طفل خالی است

خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست

فرش سپید تو پُر گل های قالی است

با من زبانِ سیلی شان حرف می زند

یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی است

تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس

این کودک یتیم کدامین اهالی است

بابا سری شبیه عمو چند وقتی است

از روی نیزه خیره به من این حوالی است

عمه گرفته دست مرا راه می برد

بابا بگو به خاطر کم سن و سالی است

=================================

در گریه غرق بود ولیكن صدا نداشت

شاید ز ترس دشمن و شاید كه نا نداشت

از میهمان نوازیِ سنگین كوفیان

بر پیكرش نشانه ی ضربت، كجا نداشت؟

با یاد خنده های پدر گریه می نمود

دیگر امید دیدن آن خنده را نداشت

سنش به قدر درك ستم هم نمی رسید

در روح كودكانۀ او كینه جا نداشت

مظلومه ای كه گردش این روزگار زشت

ظلمی نمانده بود كه بر وی روا نداشت

هم سنگ دردهای بدون كرانه اش

عشقش به ذات اقدس حق انتها نداشت

سخت است گر چه باورش اما حقیقت است

عشقی كه غیر ذات خدا خون بها نداشت

او عاشق پدر، پدرش عاشق خدا

هرگز سه ساله عاشقی این سان خدا نداشت

====================================

زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر

گذر عمر از این مرحله سخت است پدر

دخترت تشنۀ اشک است ولی باور کن

گریه کردن وسط هلهله سخت است پدر

روضۀ خار مغیلان و کف پای یتیم

با دل نازک این آبله سخت است پدر

کاش می شد کمی از نیزه بیایی بغلم

به خدا بوسه از این فاصله سخت است پدر

تا که چشمم به لبت خورد ترک خورد لبم

با لب پاره برایم گله سخت است پدر

عمه دیگر چه کند من که خودم می دانم

زندگی با من کم حوصله سخت است پدر

================================